خاطرات

طنین شعار «چاپید شاه» در فرودین 1342


27 آذر 1396


با نزدیک شدن عید نوروز سال 1342 ه.ش، فرصت دیگری برای امام خمینی پیش آمد تا عواطف مردم مسلمان را بر ضد رژیم شاه برانگیزاند. از این‌رو، در نشستی که با مقامات روحانی قم داشت، پیشنهاد کرد عید نوروز از سوی همه‌ علمای قم و شهرهای دیگر، عزای عمومی اعلام شود. این پیشنهاد، با موافقت و استقبال آقایان علما روبه‌رو شد و به این ترتیب، اعلام عزا در روز عید به آگاهی همگان رسید.

اعلام عزا در عید نوروز، با حادثه‌ ناگوار مدرسه‌ فیضیه که در دوم فروردین به وقوع پیوست، همزمان شد. در آن روز، یعنی دوم فروردین، من و تعدادی از برادران مؤتلفه در قم بودیم. همان شب با تماسی که با مردم داشتیم اظهار کردند نیروهای مشکوکی به وسیله‌ شرکت واحد اتوبوس‌رانی وارد قم شده‌اند و مشاهده کردیم نیروی نظامی زیادی وارد شهر می‌شوند. از همان شب، مردم قم نگران بودند که فردا چه خواهد شد.

دوم فروردین آن سال مصادف شده بود با روز 25 شوال، شهادت امام صادق(ع) که طبق سنت همه ساله، آیت‌الله گلپایگانی به مناسبت آن روز، مجلس عزایی در مدرسه‌ فیضیه برپا می‌کرد. صبح روز دوم فروردین، بنده به اتفاق شهید عراقی و چند نفر از برادران به منزل امام که مجلس عزا در آنجا برقرار شده بود، رفتیم. جمعیت زیادی در آنجا گرد آمده بودند و امام هنوز در اندرون بود و یک سید طلبه هم منبر رفته بود. من در بین جمعیت، افرادی را دیدم که موهای دور سرشان فرو رفته و جای کلاه به روشنی پیدا بود. معلوم شد اینها نظامیانی هستند که با لباس شخصی وارد خانه‌ امام شده‌اند.

گویا یکی از همین افراد، به عنوان نماینده‌ شاه، حضور امام رفته و گفته بود که من نماینده‌ شاه هستم. اگر اینجا کوچک‌ترین حرکتی بشود، به کماندو‌هایمان دستور می‌دهیم تنبیه‌شان کنند. امام هم رد پاسخ، فرموده بودند که ما هم به برادرانمان می‌گوییم که آنها را تأدیب کنند. بعد به وسیله‌ آقای [محمدصادق گیوی] خلخالی به اطلاع مردم رساندند که اگر کوچک‌ترین حرکتی در اینجا مشاهده شود و افرادی موجب اخلال در نظم و آرامش مجلس شوند، من به طرف مرقد مطهر حضرت معصومه(س) حرکت می‌کنم و در آنجا سخنانی را که لازم است به گوش مردم برسد، شخصاً ایراد خواهم کرد. اتمام حجت قاطع امام، راه را بر هرگونه حرکت خلافی بست و نظامیان و مأمورانی که از قرار معلوم برای به هم ریختن مجلس به آنجا آمده بودند، عقب‌نشینی کردند و تا آخر مجلس هیچ حرکتی که بر خلاف نظم و آرامش باشد، مشاهده نشد؛ اما معلوم بود که آن روز آبستن حوادثی است و عمّال رژیم به این راحتی عقب نخواهند نشست.

بعدازظهر همان روز، مجلس سوگواری در مدرسه‌ فیضیه برقرار گردید و مأموران رژیم، برنامه‌ خود را آنجا به اجرا درآورند. مدرسه مملو از جمعیت بود. آقای شیخ مرتضی انصاری – منبری معروف قم – بر فراز منبر نشسته بود و درباره‌ زندگی امام صادق(ع) سخن می‌گفت و رشته‌ سخن را به اینجا کشاند که حوزه‌ علمیه‌ قم، دانشگاه امام صادق(ع) است و در حفظ و حراست احکام اسلام و استقلال ایران از پای نخواهد نشست که ناگهان صدای صلوات و درود بر رضاشاه در فضای مدرسه، طنین افکند. رژیم شاه، به وسیله‌ مأموران ساواک و کماندوهای نیروی انتظامی و افسران گارد شاهنشاهی که لباس مبدل به تن داشتند، مجلس عزاداری امام صادق(ع) را به هم زدند. آنها ابتدا از پای منبر به سر دادن درود بر رضاشاه پرداختند و سپس از گوشه و کنار شعارهای نامناسب را با صدای بلند بر زبان جاری ساختند. آنان با شعار «جاوید شاه»، با وضعی ناخوشایند، در تمام حجره‌ها را شکستند و هر چه را که در آنها بود غارت کردند و از انجام دادن هیچ جنایتی فروگذاری نکردند. آنان همچنین به ضرب و جرح طلاب پرداختند و موجب شدند که برخی از طلاب از ترس جان، خود را از پشت‌بام به پایین پرتاب کنند. عمال رژیم، عبا و عمامه‌ طلاب و سادات را جمع کردند و همه را به آتش کشیدند. نوجوانان و جوانان شانزده، هفده ساله را از پشت بام به پایین پرت کردند و کتاب‌ها و قرآن‌ها را پاره پاره نمودند.

در آن گیرودار، برخی از برادران، صاحب مجلس، یعنی آیت‌الله گلپایگانی را از دری که رو به رودخانه باز می‌شد از مدرسه بیرون بردند. از آن‌سو، در همان موقع که کماندوها شعار جاوید شاه سر می‌دادند، یکی از گردانندگان آن صحنه گفت برویم منزل خمینی، در این هنگام، شهید عراقی نیز با بعضی از دوستان که در مدرسه بودند، در حالی که دست‌های خود را بالای سر برده بودند و «چاپید شاه» می‌گفتند، از مدرسه خارج شدند. بیرون از مدرسه، شهید عراقی به یکی از دوستان به نام شیخ عزیز، پول داد و گفت: برو چند تا چاقوی ضامن‌دار بخر و فوری بیا. سپس گفت که اگر قرار است کماندوها به خانه‌ امام بروند، ما باید قبل از آنها خود را به آنجا برسانیم و تا جان در بدن داریم، از امام محافظت کنیم و اجازه ندهیم گزندی به ایشان برسد. مأموران در صورتی می‌توانند وارد خانه‌ امام شوند که از روی جنازه‌ ما عبور کنند.

از سوی دیگر، وقتی خبر به خانه‌ امام رسید که در فیضیه چنین اتفاقی افتاده است، عده‌ای که در آنجا بودند، گریه و زاری راه انداختند و می‌خواستند در خانه را ببندند که امام اجازه نداد و گفت: اگر در را ببندید، من بلند می‌شوم و به فیضیه می‌روم تا ببینم بر سر طلبه‌های من چه آمده است. بعد اضافه کرد که اینها با من کار دارند. در را باز بگذارید و همگی بیرون بروید.

وقتی ما به خانه‌ امام رسیدیم، شهید عراقی بچه‌ها را در کوچه نگه‌داشت و خودش وارد خانه شد. خانه‌ امام از آن نوع خانه‌های قدیمی بود که در گودی قرار داشت و درهای اتاق‌ها به حیاط باز می‌شد و دو لَته بود و از حیاط به زیرزمین راه داشت. در زیرزمین آن چوب‌هایی بود که به مصرف سوخت زمستانی می‌رسید. شهید عراقی وقتی وارد خانه شد، یک‌راست به زیرزمین رفت و چوب‌هایی را که قابل استفاده بود، بیرون کشید. این در حالی بود که امام همه را بیرون کرده بود و دیگر از افراد متفرقه کسی نمانده بود. در این حال امام متوجه سر و صدا شد و در دو لَته را باز کرد و گفتند: کیست؟ شهید عراقی گفت: آقا ما هستیم. امام فرمود: مگر نگفتم کسی در خانه نباشد. شهید عراقی که شخص صریح‌اللهجه‌ای بود، گفت: آقا ما وظیفه داریم. امام در پاسخ گفت: وظیفه را من تعیین می‌کنم. شهید عراقی بی‌درنگ گفت: بله، اما تشخیص آن با ماست.

امام دیگر حرفی نزد و در را بست و به اندرون رفت. شهید عراقی آن‌روز به ما می‌گفت: مگر ما مرده‌ایم. تا ما زنده هستیم؛ نمی‌گذاریم کسی وارد خانه‌ امام شود و به سروقت ایشان برود؛ مگر از روی جنازه‌ ما رد شوند. خوشبختانه هیچ مأموری به خانه‌ امام نیامد؛ زیرا پس از خاتمه‌ ماجرای فیضیه، همه‌ نظامیان و مأموران، قم را ترک کردند و رهسپار محل‌های خود شدند.[1]

 

 

[1]. خاطرات ابوالفضل توکلی بینا، مصاحبه‌گر: مرتضی میردار، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384ش، صص50 - 54



 
تعداد بازدید: 363



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.