نگین نبوی
در چهارم تیر ماه 1342، یعنی سه هفته پس از سرکوب شورشهای ضد دولتی، یک متن تبلیغاتی دولتی، در صفحات هفته نامه فردوسی به چاپ رسید. این نوشته در تلاش برای توجیه و تبیین دلایل این شورشها، به (اقبال شاه) به «میلیونها رعیت اسیر و تیره بخت و بیپناه و سلب حمایت معظمله از مالکان بزرگ و طبقات ممتاز و استثمارگرانی که تاکنون به غلط ارکان استوار و حارسان رژیم شاهنشاهی... قلمداد میشدند...» اشاره شده است. نوشته،(1) پس از یادآوری ماهیت انقلابی این حرکت چنین ادامه میدهد:
«اکنون که اوضاع گذشته را در نظر میآوریم، میبینیم که شبح وارفتهء چیزی به نام دمکراسی سیاسی در آن ایام سرپوش بیعدالتیها و مظالم اجتماعی بود. شاید توجه به همین واقعیت و مطالعه تجارب تلخ و آثار نامبارکی که از استقرار الگوی دمکراسی سیاسی غرب در ممالک عقب افتاده شرق به ظهور رسیده است. سبب شد که جمعی از روشنفکران ما استقرار دمکراسی اجتماعی را مرجح بر دمکراسی سیاسی بشمارند و چقدر جای خوشنودی و افتخار است که در مملکت ما شخص اعلیحضرت شاه پیشقدم این جنبش بزرگ تاریخی شد و طومار قدرت طبقهای که همیشه به پشتگرمی حکومتها بر ملت ما ظلم و ستم میکردند و دهاقین شریف را به زنجیر کشیده بودند،به دست اعظم مقامات مملکتی در هم پیچیده شد.»(2)
این مطلب، از چند جهت قابل توجه است؛ اول این که، برای توجیه سرکوب شدید مخالفان اصلاحات (که به انقلاب سفید و اصلاحات ارضی موسوم شده بود) و در اینجا آن را، «حمایت از دهقانان بیدفاع [به هزینه] زمین داران بزرگ» مینامد، به مثابه یک اقدام ترقی خواهانه که موجب بیشترین مجادلات شده و موضوع مخالفت نیروهای ارتجاعی قلمداد کرده است. دوم این که، گفته شده که این اصلاحات، حرکتی است به سوی ایجاد و پایهگذاری، «دمکراسی اجتماعی» که به زبان تبلیغاتی تعبیر مودبانهای بود از یک اقدام اجباری و موجه برای عدالت اجتماعی است. نکته آخر و شاید مهمترین نکته از نظر بحث ما - این که - گفته شده روشنفکران متقاعد شدهاند «دمکراسی اجتماعی» باید ایجاد گردد حتی اگر این نیاز به بهای قربانی شدن «دمکراسی سیاسی» تمام شود؛ و شاه تنها کسی است که آن را به مرحله عمل رسانده است. در حقیقت در تمامی متون تبلیغاتی دولتی آن زمان که در نشریات و مطبوعات چاپ میشد، نه تنها گفته میشد که روشنفکران همسو با طبقات میهنپرست و اصیل کشور یعنی دهقانان در مقابل نیروهای ارتجاعی هستند(3) بلکه زبان و واژگانی هم که این تبلیغات بر آن مبتنی بود، همان زبان روشنفکران در نوشتههایشان بود. اگر شاه آرزوها و آمال آنان را دنبال میکرد گفته میشد که به این دلیل است که او همراه با روشنفکران و دهقانان در مقابل نخبگان و اشراف قرار داشت.(4) البته این زبان تبلیغات بود و نه ضرورتاً انعکاس واقعیت، اما سؤالی که در اینجا به وجود میآید این است که به رغم قدرتگیری این تصور که بین روشنفکران و دولت هماهنگی وجو دارد، چرا انقلاب سفید هنوز به طور کلی از سوی روشنفکران به عنوان یک حرکت سیاسی علیه آنان تلقی میشود؟ چرا روشنفکران حس میکردند که به واسطة این داستان (انقلاب سفید) فریفته و مغبون شدهاند؟ به عبارت دیگر، ماجرای انقلاب سفید و واکنش روشنفکران نسبت به آن، چه چیزی را در مورد مشی روشنفکران ایران در دهه 1960 به ما میگوید؟ این مقاله در تلاش برای پاسخگویی به این پرسشها، مشارکت روشنفکران را در گفتوگوهای مربوط به انقلاب سفید و به خصوص اصلاحات ارضی، مورد بررسی قرار خواهد داد و به نوبه خود تأثیر انقلاب سفید را بر گفتار روشنفکری، به خصوص نحوه نقش پذیریشان را در جامعه مورد بحث قرار خواهد داد.
انقلاب سفید و اهمیت آن برای روشنفکران
انقلاب سفید که به «انقلاب شاه و مردم» نیز موسوم بود، به مجموعهای از اصلاحات اجتماعی و اقتصادی اطلاق میشد که به دنبال رفراندوم 6 بهمن 1341 به مرحله اجرا گذاشته شد. در آغاز کار، این «انقلاب» شامل شش اصل بود؛ این اصول عبارت بودند از: برنامه اصلاحات ارضی، فروش کارخانههای تحت اختیار دولت به عنوان بخشی از اقدامات برنامه اصلاحات مالی، تدوین یک قانون جدید انتخاباتی که شامل اعطای حق رأی به زنان بود، ملی کردن جنگلها، ایجاد سپاه دانش در روستاها و طرحی برای اعطای یک سهم از سود صنایع به کارگران. با این حال اصلاحات ارضی یعنی محدود ساختن مالکیت زمین برای زمینداران یک روستا، بیشتر از دیگر اصول دارای اهمیت بود. این طرح، ابتکار حسن ارسنجانی - وزیر کشاورزی از اردیبهشت 1340 تا اسفند 1342 - بود که قانون آن یک سال قبل از اعلان «انقلاب سفید» یعنی در بهمن 1340 به تصویب رسیده بود. این محبوبیت عمومی اصلاحات ارضی بود که باعث شد این قانون نیز به عنوان بخش الزامی «انقلاب سفید» در آن ادغام شود. این نخستین بار نبود که مساله اصلاحات ارضی مطرح شده بود، وضعیت زراعی ایران از دیرباز به وسیله روشنفکران ترقی خواه به عنوان علت اصلی عقب ماندگی کشور تلقی شده بود، و تغییر در قوانین مربوط به زمینداری از دوره مجلس اول (1307-1305)(5) پیشنهاد شده بود. با این وجود هیچگونه اقدام جدی و عملی در این جهت صورت نگرفته بود.
خود ارسنجانی پیشنهادی مربوط به اصلاحات ارضی را به عنوان تلاشی برای به منصه عمل رساندن آن چیزی میدانست که میبایست از زمان مشروطیت عملی میشد. او طی یک سخنرانی که در آبان 1340 انجام داد، گفت:
«هدف اجتماعی اجرای قانون اصلاحات ارضی این است که مالکیت عمده را از بین ببریم، عملی که میبایست پنجاه و شش سال قبل در نتیجه مشروطیت به دست میآید و تا به حال دور شده و عملی نگردید.»(6)
در تلاشی مشابه، احزاب سیاسی با گرایشهای مختلف، در دهههای 1330، 1340 به مساله کشاورزی و زراعت توجه کردند. مثلاً حزب توده، در جریان پلنوم خود در مهر ماه 1321 در تهران پیشنهادهای زیادی درباره سیاستهای کشاورزی ارائه کرده بود. این پیشنهادها در کنار درخواستهای دیگری چون: «توزیع دوباره زمینهای دولتی و خالصه، خرید داراییها و مالکیت بزرگ خصوصی توسط دولت و فروش مجدد آنها به افراد بیزمین با نرخ پایین»(7) مطرح شده بود. این پیشنهادها، در عمل با آنچه حدود 20 سال بعد به وسیله اصلاحات ارضی ارائه میشد تفاوت نداشت. جبهه ملی نیز به نوبه خود، خواهان توزیع مجدد زمینها به عنوان مقدمه انجام اصلاحات اجتماعی شده بود. مثلاً مظفر بقایی مؤسس حزب زحمتکشان ایران - حزبی که در اردیبهشت ماه 1330 در چارچوب جبهه ملی تأسیس شد و در این زمینه به خصوص بسیار فعال بود - در سال 1331، طی یک سخنرانی، بر ضرورت انجام اصلاحات ارضی فراگیر تأکید کرده بود.(8) با این حال وقتی که اصلاحاتی کمابیش هم جهت با آنچه که مخالفین میخواستند آغاز شد، بیاعتمادی زیادی نسبت به نیات واقعی رژیم وجود داشت، و سردرگمی جدی درباره نحوه پاسخ به آن در میان مخالفین بروز کرد. اگرچه در میان اعضای حزب توده در این باره چند دستگیهایی وجود داشت، اما در اغلب موارد، این حزب نیز همانند دیگر گروههای چپی که بعدها به عرصه سیاسی ایران قدم نهادند، انقلاب سفید را نوعی توطئه امپریالیستی و «یک طرح آمریکایی برای توسعه وابستگی به کاپیتالیزم در میان کشورهای جهان سوم» تفسیر کرد(9) دیگر گروههای مخالف یا با شک نسبت به اندیشه اصلاحات رژیم(10) و یا موضعی دو پهلو اتخاذ کردند و نسبت به مساله اصلی اصلاحات و انقلاب سفید مردد بودند. جبهه ملی دوم که در سال 1339 با هدف تداوم میراث جبهه ملی تأسیس شد جزوه کوچکی در مهر ماه 1341 منتشر کرد و در آن به مساله اصلاحات پرداخت. جبهه ملی استدلال کرد که چون در ایران فئودالیسم از نوع اروپایی هرکز وجود نداشته است اصلاحات ارضی هم موضوع بیربطی است.(11) جبهه ملی دوم درباره انقلاب سفید نیز چند روز قبل از رفراندم بهمن ماه آن سال اعلامیهای با شعار «اصلاحات آری،استبداد نه» منتشر کرد(12) گذشته از احزاب سیاسی، روشنفکران منفرد نیز به مساله اصلاحات ارضی توجه داشتند. بیشترین بحثها در این باره در مجلات روشنفکری آن زمان صورت گرفت.(13) در حقیقت پس از کودتای 28 مرداد 1332 که تحت حمایت ایالات متحده صورت گرفت این نخستین بار بود که روشنفکران با پذیرش نقش فعالتر و با اتخاذ موضع مستقیم درباره تحولات اجتماعی و سیاسی داخل کشور، به چالش کشیده میشدند. برای بیان مواضع روشنفکران در زمان اصلاحات ارضی و انقلاب سفید، ما مباحثی را که در مجلات روشنفکری آن زمان یعنی فردوسی و اندیشه و هنر در دوره زمانی کوتاه 42-1341 منتشر شد، مورد ملاحظه قرار میدهیم یعنی از زمانی که اصلاحات ارضی به صورت قانون درآمد تا وقتی که در خرداد 42 هر نوع صدایی مخالف را سرکوب کردند.
سعی خواهم کرد که سه اهل قلم یعنی خلیل ملکی (1348-1280) ناصر وثوقی و محمود عنایت (متولد 1311) را مورد بررسی قرار دهم. در حالی که ملکی و وثوقی فکری مسیر مشابهی را متناسب با رابطه اولیهشان با حزب توده در دهه 1320 طی کرده بودند، عنایت در اوایل دهه 1330 به واسطه جنبش ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق، به عرصه سیاست پا گذاشت.(14) هر سه نفرشان را میتوان به عنوان روشنفکران لیبرال و چپگرایی دانست که وظیفه خود میدانستند تا در مسائل اجتماعی جامعهشان دخالت نمایند و این بار مساله اصلاحات ارضی موضوع موردنظر بود. در حالی که ملکی در این زمان رهبری «جامعه سوسیالیستهای نهضت ملی ایران» را به عهده داشت، وثوقی و عنایت سردبیران دو مجله روشنفکری صاحب نفوذ اندیشه و هنر و فردوسی بودند. هر سه نفر به طور اصولی به اصلاحات ارضی معتقد بودند، نه صرفاً به این دلیل که امکان ایجاد عدالت اجتماعی بیشتر را فراهم میکرد، بلکه در عین حال به این خاطر که آن را «جبر تاریخی» قلمداد میکردند که دیر یا زود و در هر حال میبایست عملی شود. مثلاً وثوقی طی مقاله در مهر ماه 1341 نوشت:
«ناگزیریم تکرار کنیم اصلاح ارضی به معنای الغای اصول مالک و رعیتی و مالکیت کشاورز بر زمینی که میکارد به طور مشاع و تشکیل تعاونی یک امر جبری و تاریخی است. لازم است که این قدم برداشته شود و گویا برمیدارند و باید آنها را تقویت و یاری نمود.»(15)
ملکی نیز به نوبه خود یکی از حامیان دیرین اصلاحات ارضی و بر این نظر بود که نظام ارباب رعیتی یکی از نشانههای اصلی نظام اجتماعی غلط تاریخی است که قبل از هر گونه توسعه اجتماعی و سیاسی باید ریشهکن شود.(16) چون بر اساس این دیدگاه، اصلاحات یک اقدام ضروری بود، پس میبایست از آن حمایت شود، حتی اگر شکی وجود نمیداشت که این مجموعه تحولات در نتیجه فشار از بیرون حاصل شده بودند، او مینویسد:
«فشار از بالا برای اصلاحات ارضی، فشار بورژوازی جهانی توسط سیاستمداران ایرانی است که کم و بیش به ضرورت زمان پی بردهاند.»(17)
عنایت نیز در جرگه موافقان قرار داشت. او طی سرمقالهای چند ماه بعد نوشت:
«طبقه حاکمه ایران که هر روز ناظر تغییر و تحول تازهای در اوضاع زمانه است و اندک اندک در کشاکش حوادث و وقایع عبرتآموز جهانی به مقتضیات عصر حاضر پی میبرد، بر سر آن است که مصالح و منابع خود را از خطر زوال حفظ کند و پیش از آن که دیگران ضربت نهایی خود را به حیات موجودیت او وارد کنند و حکم تاریخ را در خارج چارچوب رسوم و سنن ملی به محک عمل زنند، در داخل همین چارچوب به اجرای اصلاحات و اقداماتی در جهت تمایلات اصیل ملت تسلیم شود.»(18)
بنابراین در این مرحله به دو نکته میتوان اشاره کرد، نخست همان طور که از متن برگزیده فوق برمیآید: اعتقاد به ضرورت عینی الزامی تاریخی در این زمان کاملاً شایع بود. به عبارت دیگر «کم تاریخ» که عنایت از آن یاد میکند، صریح و روشن است. اعتقاد بر این بود که جهان دارای مسیر مشخصی است و الگوها و قوانین معینی بر آن حاکم است و اگر کسی با دقت کافی بر حرکت جهان و هستی نظر افکند، آن مسیر را خواهد یافت. باید از این الگوها تبعیت کرد؛ کسی نمیتواند از آنها بگریزد، چرا که آنها در قالب دیگری به صورت اجتنابناپذیر بر او تحمیل میشوند. به بیان دیگر روشنفکران عموماً بر این باور بودند که اگر دولت دست به اصلاحات ارضی زد، به این دلیل بود که فهمید چاره و انتخاب دیگری ندارد. نکته دوم این که، همان طور که وثوقی اشاره کرد؛ اگر از سوی دولت در مسیر صحیح تاریخی گامی برداشته شد، باید آن را تشویق کرد. نه این که آن را ندیده بگیریم. به همین دلیل بود که او به همراه ملکی و چند تن دیگر از اهل قلم، وارد این بحث شدند که چگونه میتوان اصلاحات ارضی را به مؤثرترین شیوه به اجرا درآورد. همان طور که او میگوید:
«در اصل قضیه ایرادی نیست و نمیتواند باشد و اگر ما حرف و سخنی داریم در کیفیت برداشتن این قدمهای تاریخی و شکستن سد فئودالیزم و باز کردن راه پیشرفت و تکامل است.»(19)
مجادله اصلی آن بود که، اصلاحات ارضی آن گونه که از سوی ارسنجانی پیشنهاد شده بسیار محدود و محافظه کارانه بود. یعنی تصور میشد که فروش زمین به دهقانان که مورد حمایت دولت بود، در عمل به ایجاد یک طبقه جدید زمیندار چه بزرگ و چه کوچک در سالهای بعد منجر شود. به این دلیل این نویسندگان پیشنهاد میکردند که اصلاحات ارضی با دیگر تغییرات ضروری تکمیل شود. ملکی استدلال میکرد که دولت باید زمین و آب را نیز ملی اعلام کند. بدین طریق، دهقانان تا زمانی میتوانستند صاحب زمین باشند که روی آن کار کنند و بدین ترتیب وسوسه فروش سهم خود از زمین و رها کردن کشاورزی پایین میآمد.(20) وثوقی در همان حال که بر اهمیت ملی کردن زمین و آب تاکید میورزید،(21) پا فراتر گذاشت و اضافه کرد که برای آن که دهقانان به طور کامل از استثمار بزرگ زمینداران و اربابان رهایی یابند، باید برای آنان حقوق سیاسی و مدنی نیز قائل شد.(22) او استدلال میکرد که اصلاحات ارضی عملی شود به نفع کشاورزی و دهقانان خواهد بود، با این حال این اهداف محقق نخواهد شد مگر آن که در زیر ساختهای اجتماعی نیز تغییرات عمده ایجاد شود.(23)
هدف ما در این جا ارزیابی مفصل پیشنهادهای مختلفی که در این زمینه مطرح شد، نیست؛ آنچه که مد نظر ماست، آن است که چنین اظهاراتی که ناظر بر ضرورت اجرای اصلاحات ارضی است فرصت نادری را برای تبادل نظر عمومی بین ارسنجانی و روشنفکران پدید آورده بود. چنین به نظر میرسید که اصول اصلاحات ارضی «زمینه مشترکی» را برای گفتگوهایی از این دست فراهم آورده بود. اما این فرصت، عمر بسیار کوتاهی داشت و در عمل به یک گفتگو جدی منجر نشد و اغلب به صورت مشاجرههای عمومی و یا مجادلههای استهزاء آمیز جلوه کرد. مثلاً ارسنجانی انتقادات را «چرند و پرند» و یا «انتلکتوئل بازی» توصیف کرد.(24) او استدلال میکرد که چنین گفتگوهایی هیچ ریشهای در سنتهای کشور ندارد. روشنفکران نیز در همان حال که ادعاهای وزیر را درباره اجرای یک مأموریت مهم و «کاری به عظمت هرکول» به تمسخر میگرفتند،(25) ادعا میکردند که مطالبات آنها به خصوص آن بخش که مربوط به ملی کردن زمین و آب بود، در حقیقت در تاریخ ایران سابقه داشته است. به هر حال از نظر روشنفکران این وزیر بود که چنان در الغای سنتهای گذشته مصر بود که تبعات آتی اقداماتاش را نمیدید.(26)
اگر ارسنجانی موضوع بحث قرار گرفته بود، صرفاً به این دلیل نبود که اصلاحات ارضی در مراحل اولیهاش با نام او شناخته میشد، بلکه به این دلیل بود که او نیز همانند روشنفکران مورد بحث، قبل از اینکه وزیر شود یک روزنامهنگار و اهل قلم محسوب میشد و چهرهای بود که آنان تا حدودی میتوانستند با وی احساس تجانس کنند و با این حال در مقام وزیر به نظر میرسید که ارسنجانی همان طور که نویسندهای گمنام طی مقالهای در فردوسی او را توصیف میکند «خود را از پیشتیبانی اینان [روشنفکران] بینیاز میداند.»(27) بلکه به گفته ملکی «بزرگترین افتخار او مخالفت با انتلکتونلها است...!(28) پیشنهادهای مطرح شده از سوی روشنفکران را رد کرد و از اهانت به آنان نیز ابایی نکرد، روشنفکران را بر این باورشان استوارتر کرد که این اصلاحات را یک برنامه انقلابی فاصله زیادی دارد. پس اگر در جنین شرایطی برنامه اصلاحات ارضی در حال انجام بود، حتماً انگیزه دیگری داشت. گفته شد از آنجا که طبقه حاکمه مجری اصلاحات ارضی است، پس حتماً میبایست عمدتاً و نهایتاً در خدمت حفظ موقعیت آنها به منزله طبقه حاکم باشد. علاوه بر این احتمالاً تأکید دولت در برنامه خود مبنی بر فروش زمین به دهقانان و ایجاد طبقه جدیدی از دهقانان صاحب زمین «خرده بورژوا»، بی آن که به روشنفکران وقعی بنهد شاید به این دلیل بود که دولت در پی «... ایجاد یک پایگاه قدرت اجتماعی در مقابل روشنفکران و بورژوازی شهری بود.»(29) از نظر نویسنده این سطور، اصلاحات ارضی، گروه حاکم را به جهت کسب حمایت دهقانان در مقابل روشنفکران شهری تقویت میکرد. بنابراین، این عمل یک اقدام سیاسی علیه روشنفکران محسوب میشد که به هر حال شکاکتر از آن بودند که بتوان آنها را جلب کرد. به عبارت دیگر، این مجادله مختصر به روشنفکران کمک کرد تا نسبت به آن دوگانگی درباره اصلاحات ارضی، تجدیدنظر نمایند و تأکید مجددی بود تنش رفع ناشدنی بین دولت و روشنفکران. عبارات محمود عنایت به بهترین شکل، این مفهوم را بیان میکند:
«وزیری که ادعای انجام رسالتی خطیر و پر آوازه دارد و معتقد است که کاری به عظمت هرکول انجام میدهد، چگونه است که سخنی انتقادآمیز را تحمل نمیدارد... سخن آن است که عصر خاموشی به سر آمده است. حرفها اگرچه چرند و پرند هم باشد، بالاخره راه به جایی میبرد و سدها را میشکند، یک روز متجددین و مشروطهخواهان پشت مرتجعین را بلرزه میانداختند، امروز لفظ انتلکتونل و روشنفکر ایجاد وحشت میکند.»(30)
اگرچه دیگر اصول انقلاب سفید هم تا حدودی مورد توجه قرار گرفت، تنها اصل دیگری که توجه بیشتر مجلات روشنفکری را به خود معطوف کرد، اعطای حق رأی به زنان بود. به این دلیل که حق زنان برای مشارکت در حیات اجتماعی و سیاسی یکی از خواستهای دیرینه روشنفکران بود که مدتها قبل از آن به صورت قانون - دی ماه 1342- (31) درآید مطرح شده بود.
با این وجود، مجادله درباره این موضوع به اندازه اصلاحات ارضی به عرصه مشاجرهها و یا مقالات کشیده نشده (شاید به این دلیل که در این مورد فردی را که آنان به منازعه فرا میخواندند شخص شاه بود) و شاید هم به این دلیل که آنان تا این زمان به این نتیجه رسیده بودند که فصل مشترک اندکی با هواداران انقلاب سفید دارند. هرچند تردید و تامل موجود درباره آن چندان متفاوت با آنچه که درباره اصلاحات ارضی اتفاق افتاد نبود، این طور به نظر میرسید که این موضوع چندان مهم قلمداد نشد. آنجا که بحث به اصل موضوع برمیگشت تصور بر این بود که حق رأی زنان نیز بخشی از همان «ضرورت زمان» است و اگر رژیم سرانجام به اجرای آن اصول تن داده بود به این علت بود که راهی را که لاجرم میبایست میرفت، در پیش گرفته بود. با این حال برخلاف مساله اصلاحات ارضی این مساله تقریباً از همان ابتدا چندان مورد استقبال قرار نگرفت. وثوقی نوشت: «هنوز دمکراسی در این مملکت ریشه ندوانیده و بسیاری از مردان در اجرا و اعمال حق، خود ورزیدگی و رشد کافی ندارند ...»(32) یعنی این که این کار (اعطای حق رأی به زنان) نتیجه چندانی نداشت.
در عین حال اگر حق رأی برای زنان بر خلاف اصلاحات ارضی از سوی روشنفکران چندان جدی گرفته نشد، تا حدودی هم به این دلیل بود که آنان کم کم به این نتیجه رسیده بودند که حاکمیت چندان به منویات و خواستههای آنان توجه نمیکند. همین که روشنفکران از به عهده گذاشته شدن نقشی برای کمک به شکلگیری اصلاحات ارضی محروم شده بودند، خود دلیل کافی بود برای اثبات این امر که با مجموعهای از اصلاحات اصیل اجتماعی اقتصادی سر و کار ندارند، بلکه کل ماجرا نوعی عمل سیاسی است از سوی حاکمیت برای نجات خود. و اگر ایدههایی که میبایست به مرحله عمل درآیند، و به طور اتفاقی مشابه با آن چیزی باشند که توسط روشنفکران درخواست شده است، به این دلیل نبود که نگرانیهای روشنفکران در نظر گرفته شده است، بلکه از آن جهت بود که رژیم آن را از دیگران سرقت کرده بود. همان طور که جلالآلاحمد نویسنده و صاحب قلب معروف، چند سال بعد نوشت: «این حرفها را حکومت از امثال ملکی دزدیده؛ چرا که اگر حکومت به تقسیم املاک و سهیم شده کارگران در منافع کارخانهها و آزادی بانوان تظاهر میکند، به این علت است که دست مدعیان اصلی سوسیالیسم را از حکومت بریدهاند و حرفشان را لقلقه زبان کردهاند.»(33)
انقلاب سفید و نقش روشنفکران
به طور خلاصه تا آنجا که به روشنفکران مربوط است، داستان اصلاحات ارضی و انقلاب سفید مترادف خیانت بود؛ نه فقط تجربه به آنها ثابت کرد که امکان ندارد توسط هیات حاکمه جدی گرفته شوند، بلکه آنها را به این خاطر که به نظر رسیده بود که در اصل با رژیم توافق دارند در موقعیت ناخوشایندی قرار داده بود. این مساله زمانی برای آنان نارحت کنندهتر شد که با آشکار شدن نخستین علاین رویارویی رژیم با گروههای مذهبی آنان متوجه شد که چنین وانمود میشود که در مقابله با نیروهای اپوزیسیون در کنار رژیم قرار گرفتهاند، همان طور که در نمونهای از تبلیغات رژیم که در ابتدا آوریم مشاهده شد.
متن گزیده زیر از عنایت تا حدودی عذاب وجدان حاصل از این امر را نشان میدهد:
«تحولات اخیر اجتماع ما با جناحی از مذهب تصادم پیدا کرده است. دینداران با بعضی از این تغییرات به مخالفت برخاستهاند. طرفداران الغاء رژیم ارباب و رعیتی و شرکت نسوان در فعالیتهای سیاسی و اجتماعی که ما نیز خواه ناخواه و به حکم رسالت همگانی و هماهنگی با تحولات مثبت زمانه، خود را در زمره ایشان میدانیم، بر رد مخالفت آنان به واکنشهای تند دست یازیدهاند. در این رهگذر برای هر فرد واقعبین و علاقهمند به وطن وحشتی پدید آمده است. وحشت از بازگشت رژیم ارباب رعیتی نیست. این کار ناشدنی است... وحشت ما از معدوم شدن ایمان است.»(34)
گویی چنین است که عنایت همانند بسیاری دیگر از روشنفکران آن زمان، صرفاً به واسطه نیروهای تاریخ به رغم خواست خودش و بدون این که تصمیم گرفته باشد که کدام طرف باشد. خود را در موقعیت ناخوشایند ائتلاف با رژیم میدید. دقیقاً به خاطر هیمن حس ناخوشایند و عذاب وجدان است که در نیمه دوم دهه 1340، که مفهوم (روشنفکر) به صورت یک موضوع نگران کننده درآید. به عبارت دیگر، به دنبال همین مرحله انقلاب سفید بود که سؤال این که روشنفکر چه معنایی دارد، به صورت یک موضوع محوری درآمد و به طور گسترده دربارهاش مطالب نوشته شد. البته این نیز حقیقت دارد که، سرکوب تظاهرات ضد رژیم در 15 خرداد 1342، به فضای نسبتاً بازی که روشنفکران در دوره کوتاهی تجربه کرده بودند، پایان داد، و آنان را در نوشتن همان مطالبی که میتوانستند، بنویسند محدودتر کرد. تشدید سانسور به دنبال وقایع خرداد 1342 با افزایش تولیدات قلمی روشنفکری به یان معنا بود که درست هنگامی که به دلیل انتشار بیش از پیش نشریات روشنفکری فضایی برای بحث فکری پیش آمده بود، موضوعاتی که روشنفکران میتوانستند درباره آنها دست کم در سطح بحث کنند، دیگر در زمره موضوعات کاملاً حاشیهای جامعه به شماره میرفتند. و چه موضوعی کم خطرتر از این بحث که روشنفکر کیست؟ و جالب آن که، همین نوشتههایی که در چنین شرایط اضطراری نوشته شده بود، منجر به تقویت این باور در روشنفکران شد که باید در جامعه حاضر بود، اقدامی کرد و یا پیشنهادی مطرح کرد. بنابراین، انقلاب سفید به مثابه یک نقطه عطف عمل کرد. در چنین زمینهای بود که مفاهیم «مسئولیت» و «وظیفه» به موضوعات روشنی برای گفتوگو درآمد به شکلی که پیش از آن هرگز وجود نداشت، به طوری که از اواسط دهه 1340 به این سو، این به صورت یک امر پذیرفته شده درآمد که برای این که یک روشنفکر بود ضرورتا باید شورشی بود، و یا در موضع اعتراضی قرار داشت. همان گونه که احمد شاملو شاعر نامدار ایرانی در این زمینه اظهار داشت یک روشنفکر تنها زمانی میتواند مسئولیتاش را انجام دهد که در موضع مخالف قرار داشته باشد. کسب یک موقعیت دولتی و یا غیر دولتی، او را به یک پیچ و مهره سیستم تبدیل میکند.(35)
همچنین در همین زمینه است که این باور در میان بسیاری از روشنفکران در دهه 1340 رشد کرد که باید بین مفاهیم «روشنفکر» و «محقق» تمایز قائل شد. به این معنی که چون روشنفکر براساس تعریف ضرورتاً معادل با کسی بود که دارای مأموریت و رسالتی است و نمیتواند از «اینجا و اکنون» بگریزد، در حالی که یک محقق که خود را معطوف به تحقیق درباره گذشته میکند نقشی کاملاً حاشیهای دارد. این تصور به بهترین مجله در مقالهای که عنایت چندین سال بعد در ماهنامه جدیدی به نام نگین منتشر کرد دیده میشود:
«روشنفکر نمونه ایرانی یک زمان موجودی انقلابی و جوان پرشور و پیکارگری بود. سبیل میگذاشت و کروات سرخ میزد، کتاب «دولت و انقلاب» را میخواند... مخالف خوانی میکرد، با اعضا هیأت حاکمه مطلقاً آمیزشی نداشت... از وقتی که ورق برگشت و اوضاع زمانه عوض شد، روشنفکر امروز نیز یکباره تغییر وجهه داد... سبیلش را تراشید، کرواتش را عوض کرد، به جای خواندن کتب انقلابی بن تنقیح متون قدیمی و آثار نویسندگان و شعرای قرن هفتم پرداخت.»(36)
البته، این توصیف، نوعی زبان طعنه بود که تصویر طنزآلودی از دگردیسی روشنفکران ترسیم کرد از روزهای دیرین عضویت او در حزب کمونیست توده که خط حزبی وجود داشت و همه چیز تقسیمبندی شده بود، تا روزهایی که او در آنچه میتوانست انجام بدهد و بگوید، سخت تحت فشار بود. معهذا این امر به همان اندازه نیز مبین آن بود که فضای حاکم در این دوره این تصویر را القاء میکرد که مورخان و محققان به واسطه تخصصشان از مسئولیتهایشان نسبت به جامعه میگریزند، بنابراین فاقد شرایط لازم برای عضویت در جمع روشنفکری هستند. از این رو اصلاً شگفتانگیز نیست اگر با روشنفکران دیگری امثال علیاصغر حاج سیدجوادی، برخورد کنیم که چند سال بعد در اواخر دهه 1340 نوشت:
«روشنفکر دیگر به کسی اطلاع نمیشود که دارای بالاترین درجات علمی و فرهنگی است بلکه به کسی گفته میشود که به مسؤلیت انسانی و وظیفه اجتماعی خود آگاهی دارد...»(37)
به هر حال تا آنجا که به تاریخچه تحولات روشنفکری در ایران مربوط میشود، تجربه اصلاحات ارضی و انقلاب سفید به دو معنی نقطه عطفی به حساب میآمد، نخست آن که به روشنفکران نشان داد که نمیتوانند در هیچ گفتگویی با طبقه حاکم شرکت نمایند، حتی اگر نگرانیها و مسائل مطرح شده شبیه به آن چیزی باشد که آنان خواهانش بودند، به علاوه این واقعیت که روشنفکران خود را در موقعیت ناخوشایند همسو بودن با هیات حاکمه مییافتند، آن هم در زمان سرکوب مخالفان، آنان را متقاعد ساخت که به هر شکل ممکن حساب خود را از طبقه حاکم جدا سازند. دوم این که برخلاف آنچه که عموماً گفته میشود، «انقلاب سفید» روشنفکران را خلع سلاح و یا آرام نکرد، بلکه موجب شکلگیری نوع دیگری از روش و گفتار روشنفکری در سالهای آتی شد که در آن نارضایتی از وضع موجود به عنوان عنصر ضروری هر روشنفکری تثبیت شد؛ خواه به واسطه مفهوم «تعهد» و خواه از طریق ایجاد تمایز کلی بین «محقق» و «روشنفکر» که به رادیکالیزه شدن تمامی آثار نوشتاری روشنفکران از اواسط دهه 1340 به این سو، انجامید؛ به عبارت دیگر زمینه را برای گفتوگوی گسترده درباره نیاز به فعالیت بیشتر و رادیکالیزه کردن کلی مفهوم روشنفکر، ایجاد کرد. حتی اگر چنین گفت و گویی کمی بعدتر به وقوع پیوست، اما حقیقت آن است که به نظر میرسد ماجرای انقلاب سفید روشنفکران را در چنین مسیری انداخت. همان طور که عنایت تقریباً یک ماه قبل از سرکوب خرداد 1342 نوشت:
اول از همه باید خودمان، مائی که قلم به دست داریم، بیدار شویم و شخصیت گمشده خودمان را در این وادی رنج و بیتالحزن باز یابیم... این بیداری کی دست خواهد داد و کی ز خواب نوشین جاودانه برخواهیم خاست؟»(38)
یادداشتها:
1- این مقاله مبتنی است بر نوشتهای که به کنفرانس دو سالانه مطالعات ایران ارائه شده است Bethesda,Mary Land,25-28 May 2000
2- تحلیلی از اوضاع اخیر ایران»، فردوسی، شماره 326،4 تیر 1342، ژوئن 1963، صفحه 2
3- همان
4- برای نمونه بنگرید به مقاله «شاهنشاه پیشاهنگ یک تحول بزرگ»، فرودسی، 5-18، 6 دی 1341، ژانویه 1963، ص 2- «دولت، مجلس، انتخابات»، فردوسی 25 تیر ماه 1342. ص 2.
5- «دولت، ...» همان
6- برای بحثی راجع به مسالهء اصلاحات ارضی در زمان مشروطه،مراجعه کنید به:
Janet Afahry,The Iranian constional Revolution 1906-1911 Grassroots Democracy,Social Democracy and origins of feminism,New York:Columbia University Press 1996,Chap 6.
7- حسن ارسنجانی مسالهء اصلاحات ارضی»، مسائل ایران - شماره 3، دی ماه 1341، ص 100
8- Ervand Abahamian.Iran between tow Revolutions,1982,p.284
9- Homa Vatouzian,Mussadiq and the struggle for Power,199D,p.128
10- Crisis of an Islamic State London:I.B,Tauris.1995,p.21 برای مطالعه مجموعهای از واکنشهای گروههای چپ، ر.ک.افسانه نجمآبادی
Land Reform and social change in Iran.Salt Lake city University of Utah Press.1987-pp-3-6 Ahmad Ashraf,From the white Revolution to the Islamic Repulic,in Saeed Rahnema and Sohrab Behdad(ed.)
11- یک مثال خوب در این مورد، نهضت آزادی است که واکنشاش نسبت به انقلاب سفید در اعلامیهای که در سوم بهمن 1341، یعنی سه روز قبل از رفراندم منتشر شد، انعکاس یافت. «عامل این انقلاب نه دهاتیها هستند، نه شهریها، نه ملت، نه مجلس و نه دولت. یک نفر است: شخص پادشاه مملکت! این انقلاب یک پدیده نوظهور تاریخ است! زیرا انقلاب دو طرف دارد و انقلاب کننده آن طرف تو سری خورد، زجر کشیده، محروم شده، خشمگین شده و مظلوم اجتماع است، انقلاب را در برابر طبقه قاهر غاصب حاکم ظالم انجام میدهند. اما امروز، هیأت حاکمه و دستگاهی انقلاب میکند که تا دیروز، خود از طریق اربابها و مالکها و مامورین دولت، یگانه حامی نظام ارباب رعیتی و فئودالیته و وکیلساز و برخوردار از اقتصاد و اجحاف مالکیت و سرمایهداری بود...» «خاطرات بازرگان، شصت سال خدمت و مقاومت»، گفتگو با سرهنگ غلامرضا نجاتی، تهران 1375، ص 388-389.
12- Katouzian,Mussadiq,Ibid,p.236
13- همان منبع، همان طور که کاتوزیان میگوید، چنین اظهاراتی «نه به بایکوت فرا میخواند و نه روشن میکرد که رأی دهندگان چه کار میبایست بکنند» بخشی از اعلامیه در زیر میآید:
«مردم ایران، ما به شما اخطار میکنیم که امروز کشور ما در آستانه تبدیل رسمی رژیم مشروطیت و دمکراسی به استبداد و ارتجاع است [...] زمین و آب، حق دهقان است، آزادی از حقوق اساسی ملت است. با الغاء رژیم ارباب و رعیتی، زمین و آب برای دهقان، دسترنج کارگر برای کارگر، حاکمیت ملت و آزادی برای همه مردم برداشتن استعمار و استثمار، آری؛ موافقم.
با حکومت خودکامه و دخالت پادشاه در امور مملکت و رژیم وحشت و ترور سازمان امنیت، تسلط سیاست استعماری بر کشور، تعدی پلیس و ژاندارم و مأمور متعدد دولت در شهرها روستاها % نه؛ مخالفم.»
«خاطرات بازرگان»: شصت سال خدمت و مقاومت، ص 388.
14- این دوره زمانی، مصادف بود با آزادیهای نسبی و همچنین با زمانی که دولت علی امینی که یک دولت اصلاح طلب بود دست به یک رشته اقدامات رادیکال زد که از آن جمله بود؛ انحلال مجلسین، صدور مجوز برای برقرار میتینگ و اعتراضی علیه فساد که منجر به دستگیری و محاکمه چندین نفر از سرشناسان شد. به این دلیل امینی به وسیله برخی از روشنفکران به عنوان «جناح اصلاح طلب» حاکمیت قلمداد شد که میتوان با او کار کرد.
15- ملکی و وثوقی هر دو در دهه 1320 به حزب توده پیوستند که در آن زمان حزبی مترقی بود با یک ایدئولوژی جدید که تقریباً برای بیشتر روشنفکران جوان جذاب بود. در حالی که ملکی در سال 1327 به واسطه سرخورده شدگی از حزب توده و وابستگیاش به اتحاد جماهیر شوروی، از حزب جدا شد، گفته میشود وثوقی از حزب اخراج شد. وقتی که در سال 1329، ملکی همراه با بقایی حزب زحمتکشان ایران را در چارچوب جبهه ملی تشکیل داد وثوقی نیز به آن پیوست. هنگامی که از این حزب نیز اخراج شد راه و شیوه او نیز از ملکی نیز جدا شد و که به نوشتن روی آورد و مجله اندیشه و هنر را منتشر کرد.عنایت به واسطهء جنبش ملی کردن نفت به سیاست علاقهمند شد. او به حزب زحمتکشان پیوست و پس از انشعاب در حزب او برای مدت کوتاهی به گروه ملکی یعنی نیروی سوم پیوست. به هر حال او نیز به نویسندگانی روی آورد و ویراستار مجله فردوسی شد و سپس ماهنامه نگین را در سال 1344 منتشر کرد.
16- ناصر وثوقی «کشاورزی خاورمیانه: مساله زمین»، اندیشه و هنر، شماره 5 شهریور ماه 1341، ص 307
17- برای آشنایی با موضع ملک نسبت به اصلاحات ارضی، ر.ک کاتوزیان، خاطرات سیاسی خلیل ملکی، تهران 1368، صص 145-144
18- خلیل ملکی، «دو درس از حادثه دانشگاه»، عمل و زندگی، اسفند ماه، 1340، ص 12
19- محمود عنایت، «از خدا میطلب صحبت روشن رأیی»، فردوسی شماره 589، 10 مهر 1341
20- وثوقی، «کشاورزی خاورمیانه: مساله زمین» ص 307
21- به عنوان نمونه ر.ک ملکی «درحاشیه راپورت شماره هفت»، فردوسی، 25 اردیبهشت 1341، ص 15
22- وثوقی استدلال میکرد که چون زمین و آب برای میلیونها نفر انسان معیشت زندگی فراهم میکند، آنان نمیتوانند به طور خصوصی صاحب آن باشند. ر.ک وثوقی، «کشاورزی خاورمیانه»
23- وثوقی، «نسق کشاورزی در ایران: مسله زمین»، اندیشه و هنر، دی ماه 1341، ص 389
24- شهرزاد (اسم مستعار) «زاپاتا آخر بالاخره پیروز شد، ساعاتی با دکتر ارسنجانی، وزیر سابق کشاورزی»، فردوسی، شماره 716، 17 اردیبهشت 1341، ص 31
25- عنایت، «هرکول و هزار من سنگ»، فردوسی، 25 اردیبهشت 1341، ص 3
26- ملکی، به عنوان مثال زمانی که بین دو نوع سنت تمایز قایل شد: سنتهایی که چنان پوسیده بودند که به ناچار بایست دور انداخته شوند و سنتهای پیشرو و مفیدی که میباید حفظ شوند، مقالاتی نوشت تا وزیر را قانع کند که ملی کردن زمین و آب ریشه در گذشته ایران دارند در تلاشهای برای انجام این کار او بدون کمترین وسواسی به نوشتههای آن سمیتون و آیتالله محمود طالقانی همزمان، هم رجوع میدهد. «اسلام و مالکیت»، فردوسی شماره 576، تیر ماه 41، صص 5 الی 8
27- ر.ک «زمین و آب ملی، سوابق تاریخی، ملی و مذهبی دارد»، فردوسی شماره 275، 1 خرداد 1341
28- ملکی در پایان یکی از مقالاتش نوشت: «باید به آقای دکتر امینی تبریک گفت که یک وزیر کشاورزی «کومپهتان» و مؤدب و آداب دان خلق کرده و در وسط معرکه ول کرده که بزرگترین افتخار او به قول خودش مخالفت به«انتلکتونلها» است. خلیل ملکی، «در حاشیه راپرت شماره هفت»، فردوسی، 25 اردیبهشت 1340، ص 15
29- داریوش آشوری، «سخنانی درباره دولتی که رفت و دولتی که آمد»، فردوسی شماره 581، شانزده مرداد 1341
30- عنایت: «هرکول وهزار من سنگ عنایت»، صفحه 3
31- به عنوان مثال ر.ک «زنان ایران بیدار میشوند؟»، اندیشه و هنر جلد 3، شماره 10، تیر ماه 1339، صص 732-729؛ «آزادی زنان»، اندیشه و هنر جلد 3، شماره 8، صص 586-585
32- ناصر وثوقی «با دخالت زنان در امور سیاسی و قضایی موافقید؟ فردوسی شماره 610، 21 اسفند 1341، صص 20-3.
33- آل احمد، در خدمت و خیانت روشنفکران، چاپ جدید، انتشارات رواق، تهران، 1372، صص 409-408.
34- محمود عنایت، «ایمان را دریابید» فردوسی شماره 615، 13 اردیبهشت 1342، ص 2
35- Leonardo AlishanAhmad Shamlu:the Redel in search of an Audience,Iranian Studies: Sociology Of the Iranian Writer.Vol.xviii,Spring-Autumn 1985,o.377.
36- عنایت، «این موجود وحشتناک، روشنفکر ایرانی»، نگین، بهمن
37- علیاصغر حاج سیدجوادی، روشنفکر مصرف کننده، نگین، مرداد 1346، ص 5
38- «محمود عنایت ما مرده شوئیم؟»، فردوسی، شماره 619، 31 اردیبهشت 1342، ص 3
منبع: مجله «گفتگو» تابستان 1380 - شماره 32 (از صفحه 57 تا 72)
مجله «گفتگو»، تابستان 1380 ، شماره 32 ، ص 57 - 72
تعداد بازدید: 4331