سید محمدصادق فیض
محرمالحرام سال 1384 در میانه بهار سال 1343 قرار گرفته بود. شروعش از 23 اردیبهشت بود و پایانش در 21 خرداد. اگر بهار طبیعت را ایرانیان آغاز سال نو خویش قرار داده بودند، آغاز سال تازه قمری نیز به نوعی در این بهار، نویدی بر آغازگری تازهای هم داشت؛ شروع نهضتی اسلامی که از یکی ـ دو سال پیش جرقههایش خرمن حکومت را نشانه رفته بود.
گروههای مخالف حکومت پهلوی از دوره رضاشاه تا آن تاریخ، با مرامهای گوناگون و تابلوهایی که بر فراز دستانشان گرفته بودند، راهی خاص را در پیش داشتند؛ اما در این میان گروههای مسلمان، جز در مواردی خاص و اندک، نقشی ویژه ایفا نمیکردند و یا به شمار نمیآمدند. از آن پس بود که مذهبیون نیز به همراهی با و یا در قالب دیگر گروهها کوشیدند.
حزب عمده مخالف آن دوره، توده بود و مخالف عمده دیگر، جبهه ملی. یکی را چپیها و دیگری را سایر احزاب ریز و درشت غیرچپی با مرامهایی چهبسا نامتعارف، تشکیل می دادند که تعدادی از عناصر مبارز مذهبی هم با احزاب تازه ساختهاشان در آن عضویت داشتند، هرچند بدون تابلو و نشانی از مذهب.
اتفاقی که در ابتدای دهه 1340 شمسی در ایران رخ داد و با فوت مرجع علی الاطلاق، آیتاللهالعظمی بروجردی، و خودباوری سازمان روحانیت به عنوان نماینده قشر مذهبی جامعه که اتفاقا توده اصلی جامعه را نیز نمایندگی میکرد، در تمام ادوار تاریخی ایران، کمتر سابقه داشت؛ و آن مخالفت با حکومت کسی که سلطنتش را موهبتی از سوی خدا میدانست!
براساس آمارهای موجود، درصد روستاییان ایران به نسبت ساکنان شهرها، دو به یک بود و شمار افراد باسواد حدود 26 درصد از کل جمعیت 24 میلیون نفری ایران را تشکیل میداد. جامعهای کاملا سنتی که هنوز روند تحول و گذار از سنت به مدرنیسم را نه تنها طی نکرده بود که در آستانه آن هم قرار نداشت. هر چند که در سخنان، متولیان امور، ادعاهایی مبنی بر پشت سرگذاشتن دورههای فئودالی و ورود به مرحله پیشرفت را سرمیدادند و پیشقراول چنین رخدادی را اصول ششگانه انقلاب به اصطلاح سفید شاه و مردم می دانستند.
درسوی دیگر، مانیفست مذهبیون، نه مکتوب بود و نه با معیارهای احزاب سیاسی آن روزگار، مشخص و معلوم. بلکه کلی بود. وقتی روحانیون پا به عرصه مبارزه گذاردند، هر یک از منظر خود و با توجه به معضلاتی که در منطقه خود با آن روبهرو بودند، داد سخن میدادند. مخالفت میکردند و خواستار نکتهای میشدند. برآورد همه آنها اما یک چیز بود؛ «اجرای شریعت اسلامی بر اساس نظر فقها». حکومت هم نمیتوانست با این خواسته مخالف علنی باشد. چه او خود را و رفتارش را مطابق شرع جلوه میداد. این را هم محمدرضاشاه بارها ادعا کرده بود و هم عوامل او. حتی در دستورالعملهای متعدد ساواک و شهربانی به نیروهای امنیتی و انتظامی هم به وضوح و به وفور چنین نکاتی یافت میشد. اما چرا این خواسته همگانی منجر به رودررویی و تقابل شد؛ نه در اختلاف برداشت از اسلام میان گروه حاکم عصر پهلوی دوم و مخالفان مذهبیاش که روحانیت و بویژه مراجع، سران آن بودند؛ که در ادعاهای نادرست و درست دو گروه از توجه و خواست قلبیشان حکایت داشت.
محمدرضاشاه در چهارمین روز از ماه محرم 1384 در دیدار با رؤسای دفتر اطلاعات ایران در خارج از کشور میگوید: «منظور ما از تبلیغ برای انقلاب سفید در خارج فقط دفاع از حقیقت است و هدفی غیر از اظهار حقیقت نداریم... انقلاب ما جنبه عملی دارد و کامل است و چیزی که نفع مملکت و مردم در آن در نظر گرفته شده است و در سایه آن، هرکس میتواند در حدود لیاقت و پشتکار خودش از زندگی، نعمتها و ثروتهای مملکت استفاده کند.»(1)
گذشته از اینکه آیا خود وی اساسا واجد لیاقت لازم برای تصدی حکومت بوده یا نه و برمبنای چه فرایند و مکانیزمی در آن جایگاه قرارگرفته؛ این پرسش را به اذهان متبادر میسازد که لیاقت و پشتکار بر چه اساس و معیاری تعریف شده است تا بتوان بر آن مبنا، به نعمتها و ثروتهای مملکت دست یافت. آیا خاندان سلطنت و افراد و حلقههای نزدیک به «شخص اول مملکت» و دربار او واجدان لیاقت و پشتکار بودهاند؟ امری که طی سالهای بعد و تا لحظه سقوط حکومت در سال 1357 یکسر حکایت از خاصگی این خاندان در برابر کل ملت ایران داشت.
هرچند این دیدگاه منسوب به آیتالله خمینی که در همان روزهای آغازین ماه محرم درمیان مردم رواج یافته و ساواک آن را از میان مردم که دهان به دهان میشد و حکم فتوای مذهبی یافته بود برای مقامات تصمیمگیرنده گزارش میکرد، در فضای محدود انتشار اطلاعات آن دوره به زحمت راه گوشها و دلهای خواهنده را میجست؛ اما خیلی زود به مانیفست مخالفان مذهبی تبدیل شد که «دین اسلام، دین سیاست است و حاکم شرع وظیفه دارد که در امور سیاسی مربوط به مسلمین دخالت کند.»
آیتالله خمینی به هوادارانش که نه همچون اعضای احزاب سیاسی، شناسنامه حزبی داشتند و نه حق عضویت میپرداختند و نه حتی مشخص بود که پس از آن تا چه پایه در این راه گام خواهند زد؛ تاکید کرده بود که «ما با اصول تمدن جدید و پیشرفت صنعت بشر کاملا موافقیم و تقلید آن را برای رفاه حال مردم مسلمان ایران ضروری میدانیم؛ ولی آنچه را که به نام تمدن وارد کشورما میشود و موجب فساد می گردد، با آن مخالفت خواهیم کرد.»
همین جمله کافی بود تا شک و تردیدها درباره چرایی مخالفت با حکومت و تعیین راه تازه برای مردم مذهبی و نیز شائبه مخالفت روحانیون با تمدن و مظاهر آن برطرف گردد. چه آیتالله خمینی در معرفی خود گفته بود که «من جزو آن دسته از روحانیون نیستم که فقط مردم دست مرا ببوسند و کاری به خوب و بد گرفتاریهای آنها نداشته باشم. من میخواهم روحانیت را وسیله رفع مشکلات زندگی مردم قراردهم. کارهای خوب دولتها را تایید و با کارهای خلاف مصلحت آنها شدیدا مخالفت خواهم کرد.»(2)
همین اندک اقدامات نتیجهای بس بزرگ داشت به گونهای که در همان ایام، مردم با مشاهده مقررات ویژهای که شهربانی کل کشور برای روزهای تاسوعا و عاشورا در تهران وضع کرده بود، به مقایسه این دوره با اواخر دوره رضاشاه پرداخته، نتیجه سختگیریهای آن دوره را سرنگونی شاه دانسته در محافل و مجالس خود، از بیدینی شاه سخن میگفتند و همه اقدامات او را ناشی از نفوذ بهاییان در دربار و حاصل دستورات آنان برمیشمردند.
بذری که با کمترین هزینه در شرایط دشوار فقدان وسائل ارتباط جمعیِ مؤثر نزد مخالفان، کاشته شد، به بار نشست و کوچکترین ثمرهاش سرنگونی حکومت پهلوی در سالهای بعد بود.
پینوشتها:
1- روزنامه مرد مبارز، ش 838، 26 /2 /1343، ص 1.
2- آنچه به نقل از امام خمینی در این مقاله آمده، از اسناد ساواک نقل شده است. برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به مجموعه کتابهای: قیام پانزده خرداد به روایت اسناد ساواک، از انتشارات مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات.
تعداد بازدید: 3076