یحیی آریابخشایش
نوشته زیر در صدد گزارش رویدادهای چند ماه منتهی به خرداد 1342، و به عبارتی محرم 1383 است. وقایعی که منجر به پدید آمدن حوادث دیگری در دهه نخست ماه خرداد / محرم آن سال شد. بویژه سخنرانی شدیدالحن امام خمینی(ره) در عصر عاشورا که خود زمینهساز حادثه پانزده خرداد گردید. پانزده خردادی که بعدها بسیاری از مؤرخان و تحلیلگران سیاسی و تاریخی از آن را به عنوان قیام اسلامی یاد کردند. بدنه اصلی این نوشتار را رویدادهای مهم و اثرگذار تشکیل میدهد. بنابراین در آن از شرح و بسط وقایع یا تحلیل آنها خودداری شده است. البته گهگاهی نکاتی در لابهلای وقایع به قلم آمده است که شاید به عنوان ملات کار مورد استفاده قرار گیرند و برای خوانندگان و علاقهمندان انگیزه و جذابیت ایجاد کردند. دانستنی است که منابع و مآخذ اصلی نوشتار حاضر پایگاه اطلاعرسانی پانزده خرداد (وابسته به دفتر ادبیات انقلاب اسلامی) و دو جلد از مجموعه روزشمارهای پانزده خرداد است که یکی به وقایع زمستان 1341ش و دیگری به حوادث خرداد 1342 میپردازد. مجلدات یاد شده به ترتیب در دست چاپ و نگارشاند.
همهپرسی خالی از پشتوانه تاریخی و منطقی
سال 1341شمسی هر چه به ماههای پایانی خود نزدیک میشد فاصله زدوخوردهای سیاسی و اجتماعی میان حاکمیت پهلوی و مخالفان او کم و کمتر میگشت. نسبت به گذشته شدت بیشتری به خود گرفته، نوع برخوردها هم تغییر یافته بود که با اندک تأملی در رویدادهای شش ماهة دوم آن سال، میتوان چندوچون این تغییرات و تحولات را آشکارا نشان داد. تصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و مخالفت شدید علما و روحانیون با آن(1)، آغازگر این درگیریها در نیمه دوم آن سال بود که چون مخالفتهای مردمی را پشت خود داشت، محمدرضاشاه پهلوی و اسدالله علَم را پس نشاند.
علَم (مرداد 1298. بیرجند ـ فروردین 1357. امریکا) در این اَوان سکان اصلی دولت را در دست داشت و برنامههای شاهانه را یکی پس از دیگری به اجرا میگذاشت. او فرزند ابراهیم شوکتالملک علَم بود که در رشته کشاورزی درس خوانده، مسیر ترقی را به خوبی طی کرده بود؛ مشاغل مهمی را در عهده تصدی داشت که پیشکاری مخصوص محمدرضا پهلوی (از 1323 تا 1327ش)، وزارت کشاورزی، سرپرستی اداره املاک و مستغلات پهلوی، وزارت کشور و دبیرکلی حزب مردم از جمله آنها بود. علم همه این پیشهها را تا پیش از تیر 1341 به دست گرفته بود. تا اینکه در این زمان علی امینی از سمت نخستوزیری برکنار، و به فرمان محمدرضا پهلوی او مأمور تشکیل کابینه شد. طولی نکشید که دست به کار شد و برنامههای جدید حکومتی را برای رفورم اجتماعی ایران به راه انداخت. لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی گام نخست این برنامهها و شاید مهمترین آنها بود که با تدوین، طرح و تصویب آن در هیئت دولت، آن هم در غیاب مجلس شورای ملی، میخواست به زنان حق رأی بدهد و قید سوگند به قرآن کریم و شرط مسلمانی را از انتخابکنندگان و انتخابشوندگان بردارد. شاید هم بدین وسیله میخواست در همان ابتدای کار انگیزه و توان مخالفان حکومت پهلوی را بسنجد و دستهبندیهای جدید سیاسی آنها را بشناسد.
پس از آن برنامة دیگری با عنوان «انقلاب سفید» آغاز شد که اینبار آستین محمدرضا شاه پهلوی هم در میان بود. شاه تجدد و ترقی غیر بومی را میخواست با قطرهچکان به حلقوم ملت بریزد. به همین سبب نام آن را «انقلاب شاه و ملت» نهاد که میخواست نشان دهد در یک سر این انقلاب شاه، به عنوان رأس هرم، و در سمت دیگر آن ملت ایران، به عنوان قاعده اجتماع، ایستادهاند. کارگزاران دولتی و حکومتی هم به منزلة ابزاری بودند که باید به اصول ششگانه و بعدها دوازدهگانه انقلاب سفید عمل کنند و اهداف مورد نظر را محقق سازند. شاهبیت این اصول، اصلاحات ارضی بود که برنامه اجرایی آن از یک سال پیش (در دی 1340) آغاز شده بود. درست یکسال بعد از آن هم، و در همان روزی که این برنامه آغاز شده بود (19 دی 1341)، کنگره شرکتهای تعاونی کشاورزی در تهران برپا شد تا بهگونهای سمتوسوی اصلاحات ارضی کشور را، ده روزه، مفصلاً تبیین و تشریح کند. بار این ماجرا را بیش از همه حسن ارسنجانی (1301ـ 1348ش) به دوش میکشید که وزارت کشاورزی را بر عهده داشت. او طراح برنامه اصلاحات ارضی بود و تمام توان خود را به کار بست تا آن را به سرانجامی برساند. اما دامنه اختلافاتش با شاه و علم بر سر همین برنامه چنان بالا گرفت که نتوانست کارش را پایان دهد. ده روز مانده به پایان 1341ش استعفا کرد و میز وزارت را به سپهبد اسماعیل ریاحی داد تا بلکه افکار و فرامین نظامی گِرهی از کار اصلاحات باز کند. خود نیز به سفارت ایران در ایتالیا رفت.
شاه برای انقلابی که آغاز کرده بود، سینهچاکی میکرد. عملاً رهبری آن را در دست داشت. با تمام توان مالی و اداری کشور و با در اختیار گرفتن همة ابزار فرهنگی و سیاسی میکوشید انقلاب سفیدش را به بار بنشاند. چاره کارش را در برگزاری همهپرسی (رفراندوم) دید. بدین بهانه که در سوی دیگر انقلاب تودة ملت ایستاده بودند. به دنبال آن طبل و دُهلها به صدا درآمد. اما در مقابل آن زبان مخالفان نیز رساتر به بیان آمد که در چنان شرایطی و با توجه به چنین موضوعی همهپرسی خالی از پشتوانه تاریخی و منطقی است. پیشانی این جریان را علما در دست داشتند که هر کدام با نوشتن اعلامیههایی با رفراندوم به مخالفت برخاستند. افزون بر این در سخنرانیهای متعددی آتش انتقاد و اعتراضشان را نسبت بدان شعلهورتر نگه داشتند. شماری از احزاب و گروههای مخالف، مانند «جمعیت نهضت آزادی ایران» هم به فعالیتهایی دست زدند و با برپایی تجمعات و میتینگها رفراندوم را نابجا و نابخردانه توصیف نمودند. گروه زیادی از دانشجویان و تحصیلکردگان ایرانی نیز، که در کشورهای خارجی، مانند آلمان غربی، ایتالیا و امریکا، اقامت داشتند، اخبار داخلی کشور خود را پی گرفته، بدانها واکنش نشان میدادند. بیشتر روزها در مقابل نمایندگیهای سیاسی و فرهنگی ایران در آن کشورها تجمع، و به برنامههای دولت محمدرضا پهلوی و اسدالله علم اعتراض میکردند. تظاهراتی به راه انداخته، قطعنامه میدادند. اعتراض به رفراندوم با هر شکل و شمایلی ادامه داشت. تا اینکه مراجع عظام دینی در اقدامی غافلگیرانه رفراندوم را تحریم کردند. سررشته این اقدام را امام خمینی(ره) در دست گرفتند و نستوهانه پیشگامی کردند. چون اعتراضها و مخالفتها جدیتر و علنیتر گردید، حاکمیت پهلوی مصممتر جلو آمد که میدان را به حریفان نبازد. کمکم صفها بسته شده، جبههها مشخصتر شده بودند. نشانهها خبر از آن میداد که برخلاف دهههای گذشته که سلطان و شه در پس پرده بودند، اینبار نقاب از چهره برداشته، خود به میدان پا نهاده است. در سرِ یک گروه محمدرضا شاه ایستاده بود و در سوی دیگر علما و روحانیون. چنین دریافتی حکایت از دانش نشانهشناسی زمان دارد که پیشبینی میکرد در آیندهای نه چندان دور، آنها مستقیماً رودرروی هم خواهند ایستاد.
دامن سال نو به رنگ خون آمیخت
در روزهای آغازین بهمن 1341، عدهای از سران نهضت آزادی ایران، از جمله آیتالله سیدمحمود طالقانی و مهندس مهدی بازرگان، که در مخالفت با برنامههای گوناگون دولت، و بیش از همه با رفراندوم، به فعالیت دست زده، و اعلامیهای را با عنوان «ایران در آستانه انقلاب بزرگ» تهیه و منتشر کرده بودند، دستگیر و بازداشت شدند. چندی پیش هم شماری از سران جبهه ملی دستگیر و بازداشت شده بودند. دستگیری این گروه از فعالان سیاسی به دست مأموران امنیتی و اطلاعاتی کشور نشان داد که حکومت تاب و توانش را برای تحمل مخالفتها از دست داده است. کمر را سفت بسته است که به هر ضرب و زوری رفراندومش را بهپا کند. به هر روی اصول ششگانه شاه در روز شنبه 6 بهمن 1341، از ساعت 8 صبح تا 6 بعد از ظهر آن روز (به مدت 10 ساعت تمام) در تمام نقاط دور و نزدیک کشور به رأی همگانی گذاشته شد. مردم باید به اینها رأی میدادند: 1ـ الغای نظام ارباب و رعیتی با تصویب اصلاحات ارضی بر اساس لایحه اصلاحی قانون اصلاحات ارضی و ملحقات آن که در 19 دی 1340 به تصویب رسیده بود. 2ـ تصویب لایحه قانونی ملی کردن جنگلها در سراسر کشور. 3ـ تصویب لایحه قانونی فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی. 4ـ تصویب لایحه قانونی سهیم کردن کارگران در منافع کارگاههای تولیدی و صنعتی. 5ـ لایحه اصلاحی قانون انتخابات. 6ـ لایحه ایجاد سپاه دانش به منظور تسهیل اجرای قانون تعلیمات عمومی و اجباری.
تبلیغات همهسویة حکومت هر چه بود در ظاهر کارساز شد و این بندها به ظاهر رأی آورد. در پی آن جشنهایی در شهرهای کوچک و بزرگ کشور برپا شد که چند روزی همچنان ادامه یافت. مراسمی از این دست که با حمایتهای همهجانبة نهادها و سازمانهای دولتی و وابسته به دولت بر پا میشد، نشان از آن داشت که جبههها مشخص شدهاند. در یکسو ارکان حکومت پهلوی و در سوی دیگر گروهی از علما، روحانیون، بازاریان و روشنفکران دینی بودند که کمابیش به پشتیبانیهای مردمی نیز تکیه داشتند. گروه اخیر همچنان اقدام حکومت را در برگزاری رفراندوم محکوم کرده، آن را «قلابی» و «ساختگی» میدانستند. دعواهای رفراندومی مدتها در صفحههای گوناگون نشریهها، اعم از روزنامه و هفتهنامه و ماهنامه، خودنمایی میکرد. تا اینکه خبر آمد خبری در راه است. چند روزی به سال نو نمانده بود که امام خمینی(ره) با صدور اعلامیهای عید نوروز را برای مسلمانان ایرانی تحریم کرد: « بسماللّه الرحمن الرحیم. خدمت ذیشرافت حضرات علمای اعلام و حجج اسلام ـ دامت برکاتهم. «أعظَمَاللّهُ تَعَالَی أُجُورَکُم». چنانچه اطلاع دارید دستگاه حاکمه میخواهد با تمام کوشش به هَدمِ احکام ضروریۀ اسلام قیام؛ و به دنبال آن مطالبی است که اسلام را به خطر میاندازد. لذا اینجانب عید نوروز را به عنوان عزا و تسلیت به امام عصر ـ عجلاللّه تعالی فرجه ـ جلوس میکنم و به مردم اعلام خطر مینمایم. مقتضی است حضرات آقایان نیز همین رویه را اتخاذ فرمایند تا ملت مسلمان از مصیبتهای وارده بر اسلام و مسلمین اطلاع حاصل نمایند. والسلام علیکم و رحمهاللّه و برکاته.روحاللّه الموسوی الخمینی».
مراجع دیگر هم در پیروی از ایشان، اعلام نمودند که آنان نیز در ایام نوروز 1342ش عزادارند و به عنوان عید جلوس نخواهند کرد. دیگر جبهههای مخالف برای رویارویی با هم آمادهتر شده، قد و قواره نشان میدادند. اما هنوز آرایش رزمی شکل نبسته بود که تیر از چله برست و دامن سال نو را به رنگ خون آمیخت؛ در دومین روز فروردین 1342، که با 25 شوال 1382 و شهادت امام جعفر صادق (ع) برابر بود، گروهی از نیروهای نظامی به مدرسه فیضه یورش برده، به بهانهای واهی طلاب علوم دینی را در محیط علم و دانش زیر لگد گرفتند. دست و پا و سرها را شکستند. خونی که از ایشان ریخته شد، زیر نهالی رفت که چندی پیش علما و مراجع عظام برای برانداختن حکومت پهلوی کاشته بودند.
هیزم این آتش را حاکمیت پهلوی دقایقی پیش آماده کرده بود. در نخستین ساعات روز جمعه، 2 فروردین 1342، چند دستگاه اتوبوس از تهران وارد قم شده، عدهای از قوای نظامی و دولتی را به شهر آوردند که مأموریتی را به انجام رسانند. شماری از آنان در مراسمی که در منزل آیات عظام خمینی و شریعتمداری برای سوگواری شهادت امام صادق(ع) برگزار شده بود، حضور یافتند و با ایجاد ناهماهنگی در روند برنامههای آیینی کوشیدند به اهداف از پیش تعیین شده خود دست یابند. آنها میخواستند عید نوروز را در تقابل با روز شهادت امام شیعیان قرار دهند. اما ذاکری پای منبری ایستاد و شعری از فرخی یزدی سر داد: «سوگواران را مجال بازدید و عید نیست / بازگرد ای عید از ایران که ما را عید نیست. عید جمشیدی که از بیداد ضحاکی عزاست/ هر کسی شادی کند از دودة جمشید نیست.»
قوای دولتی شلتاقبازی خود را برای مدرسه فیضیه نگه داشته بودند. در مراسم عزاداری آنجا که از سوی آیتالله سیدمحمدرضا گلپایگانی بر پا بود، حاضر شدند و برنامه خود را با کشیدن سیگار و اعتراض ساختگی بدان آغاز کردند. کارشان بالا گرفت و در میانة دعوا بر «اعلیحضرت رضا شاه کبیر و محمدرضا شاه و ولیعهد» او صلوات فرستادند. در چشم بههم زدنی مجلس به هم خورد و حمله به طلاب شروع شد. مأموران دولتی وارد کارزار شدند و خواستند که طلاب شعار «جاوید شاه» سر بدهند. زدوخورد شدیدی آغازیدن گرفت. چماقها بالای سر طلاب جولان میکرد. کار ستودهای که شماری از روحانیون و طلاب توانستند انجام دهند بردنِ آیتالله گلپایگانی به داخل حجره و مخفی کردن ایشان در آنجا بود. نیروهای شهربانی ابتدا با تیراندازی هوایی پا به میدان گذاشتند. آنگاه به طبقه دوم مدرسه رفتند و طلاب را به باد کتک گرفتند. به طلبه جوانی به نام سید یونس رودباری چنان زخمی رساندند که بعد از مدتی شهید شد. آنها حتی احترام کتاب آسمانی قرآن و ادعیهها را نگه نداشتند.
درگیری بین مأموران شهربانی و طلاب علوم دینی به تبریز هم کشیده شد. عدهای از مأموران شهربانی تبریز در میانة مراسم عزاداری برای امام صادق (ع) که در مدرسه طالبیه تبریز بر پا بود، وارد شدند و اعلامیههای تحریم عید نوروز را که از سوی مراجع دینیشان صادر شده و بر در و دیوار مسجد بود، کندند. طلاب نیارستند و به اقدام آنها پاسخ دادند و هجمههای قنداقهای اسلحههای مأموران در برابر آنان بود. دود آتش مأموران شهربانی در طالبیه به چشم بازار تبریز رفت و پس از تیراندازی هوایی و درگیریهای شدید، جان یکی از مأموران شهرداری را گرفت. دامنه زدوخوردها گسترش یافت و سرانجام در خیابان تربیت دو نفر بر اثر اصابت گلوله شهید شدند. پیشگامی قم و تبریز در این ماجرا، پای مشهد را نیز به میان کشید. در منزل آیتالله سیدحسن طباطبایی قمی مراسم عزاداری به صحنه زدوخورد تبدیل شد. مأموران دولتی به قصد بر هم زدن مراسم وارد عمل شده، قصد حمله به جمعیت حاضر را داشتند که با مقاومت مردم عقب نشستند. درگیری آنها بدون خونریزی پایان یافت.
ادامه دارد ...
پینوشت:
1. قانون انجمنهای ایالتی و ولایتی در اوایل 1286/اوایل 1325، از تصویب نمایندگان نخستین دورة مجلس شورای ملی گذشت و در اول خرداد/ ربیع الثانی همان سال به مهر و امضای رئیسالوزرای وقت، میرزاعلیاصغرخان امینالسلطان (اتابک اعظم)، رسید. این قانون دارای ۱۲۲ ماده بود که بر پایة آن، انجمن ایالتی در مرکز ایالت و انجمن ولایتی در شهر حاکمنشین ولایت برقرار میشد. وظایف و ترتیبات انجمنهای ولایتی در قلمرو هر ولایت که عبارت از شهر و توابع و بلوکات آن است مطابق بود با وظایف و حقوقی که برای انجمنهای ایالتی مقرر شده بود. ولی انجمنهای ولایاتی که جز ایالتی هستند در مطالب لازمه به انجمن ایالتی که در کرسی آن ایالت تشکیل میشد رجوع میکردند و ولایاتی که مستقل بودند و در تحت ایالت دیگر نبودند مستقیماً به ادارات مرکزی دولت که در دارالخلافه قرار داشت، مراجعه مینمودند. قانون انجمنهای ایالتی و ولایتی تا پایان دهة 1330شمسی دستنخورده باقی بود. تا اینکه اسدالله علم به نخستوزیری رسید. در این هنگام هیئت دولت دستی در آن برد و لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی را در ۱۴ مهر ۱۳۴۱ با ۹۲ ماده و 17 تبصره به تصویب رساند. دو روز بعد هم روزنامههای کیهان و اطلاعات خبر تصویب آن را منتشر کردند. طولی نکشید که علما و طلاب علوم دینی، به پیشگامی امام خمینی(ره) نسبت به آن اعتراض نمودند. اعتراضکنندگان تصویب لایحة یاد شده را مقدمهای برای یک توطئه میدانستند تا با اجرای آن واکنش طبقة روحانیت را نیز بسنجند. حکومت پهلوی ابتدا به تهدید و تبلیغ علیه روحانیت اقدام کرد؛ اسدالله علم (نخستوزیر) در یک نطق رادیویی گفت: «دولت از برنامه اصلاحی که در دست اجرا دارد عقبنشینی نمیکند»! با وجود این، دامنه اعتراضات رو به فزونی نهاد. بازار تهران، قم، و برخی شهرهای دیگر رو به تعطیلی نهاد و جمع زیادی از مردم در مساجد به پشتیبانی علما گرد آمدند. حدود 45 روز بعد، دولت علم یک گام پس نشست و در 22 آبان در صدد دلجویی از علمای معترض برآمد. اما امام خمینی(ره) همچنان پا میفشردند که باید مصوبه یاد شده لغو شود. سرانجام اسدالله علم کوتاه آمد و در 7 آذر 1341 در تلگرامی به علمای قم اعلام کرد که مصوبه انجمنهای ایالتی و ولایتی لغو شده، از اعتبار اجرایی افتاده است. با وجود این امام از پا ننشست و خواستار آن شد که این اعلامیه لغو از طریق نشریات باید تکرار شود. اینبار هم علم عقبنشینی کرد و سه روز دیگر دستور داد اعلامیه لغو لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی در روزنامههای کثیرالانتشار منتشر شود. جریان این لایحه به خوبی مواضع سیاسی طرفین را مشخص کرد و از آیندهای پرماجرا خبر داد. دورنمای چنین آیندهای را میتوان از سخنان امام خمینی(ره) در منزل یکی از علمای قم به خوبی به دست آورد: «تمام اینها خیمهشببازی است، دروغ است. اینها برنامههای اساسیتری برای این مملکت دارند و این شکلی که عملی شده، فریب و نیرنگی برای شما علما است. باید در انتظار توطئههای بزرگتری باشید و من به شما اعلام خطر میکنم.»
تعداد بازدید: 3204