ساره جمالی
حسنعلي منصور فرزند علي منصور در سال 1302 در تهران به دنيا آمد و پس از فارغ التحصيلي از دانشگاه، استخدام وزارت امور خارجه شد. وي طي سالهاي دهه 1320، مدارج ترقي را پيمود تا اين که پس از ورود به مجلس شوراي ملي و سنا در شهريور 1342 و تاسيس حزب ايران نوين، راه براي صدارت او باز شد. حسنعلي منصور از اسفند 42 تا بهمن 43 به مدت کمتر از يک سال نخست وزير بود. تصويب کاپيتولاسيون، افزايش قيمت بنزين و تبعيد امام خميني(ره) به عنوان نخستين گام اجراي روش او در اداره کشور محسوب ميشد.
کاپیتولاسیون در مهر ماه 1343 به تصویب رسید. تصویب این لایحه در تحکیم روابط ایران و آمریکا تاثیر به سزایی داشت ولی عواقب این روابط برای نظام حاکم، شخص شاه و نخستوزیر خوشایند نبود سرنوشت منصور با این لایحه گره خورده و جان خود را بر سر تصویب آن گذاشت.
مخالفان لایحه در خارج از مجلس آن را نقض آشکار حاکمیت و استقلال قوه قضاییه ایران و مهمتر از آن جریحهدار کردن غرور ملی مردم ایران میدانستند. تصویب لایحه مزبور واکنشهای مختلف در داخل و خارج از ایران را در پی داشت. مخالفان مذهبی حکومت و در راس آنها امام خمینی(ره) پس از اطلاع از آن دور جدیدی از مبارزات ضداستعماری را آغاز کردند. ایشان طی سخنرانی شدیدالحنی آشکارا و بیپروا با این طرح مخالفت و اقدام به صدور اعلامیه بر علیه احیای کاپیتولاسیون کردند. این امر منجر به تبعید ایشان به ترکیه شد. در پی تبعید امام خمینی(ره)، سختگیریها و کنترل جامعه از سوی حکومت شاه شدت گرفت و این امر باعث شد تا میانهروها انتقادات خود را علنی سازند و مبارزان دست به کار فعالیتهای زیرزمینی شوند.(1) یکی از این گروهها که دست به تنظیم برنامه مسلحانه زد و حرکت خود را «مبارزه مثبت» نام نهاد هیئتهای موتلفه اسلامی بود. شاخه نظامی جمعیتهای موتلفه توسط شهید مهدی عراقی و شهید حاج صادق امانی شکل گرفت و نیروهای عملیاتی تحت نظر آنان به آموزش مشغول شدند. از سوی دیگر این هیئت در جهت اخذ حکم شرعی برای ترور برخی از چهرههای حکومت پهلوی اقدام کرد.
حسنعلی منصور نزد آنان به عنوان اولین شخص مسئول و نماد انقلاب سفید و مفسد فیالارض شناخته شد و حاج صادق امانی، رضا صفارهرندی، مرتضی نیکنژاد به همراه محمد بخارایی 21 ساله مامور اعدام انقلابی منصور شدند.(2)
شهید عراقی درباره روند ترور منصور و کارهای مقدماتی که قبل از آن انجام شد در خاطرات خود چنین بیان میکند: «از همان روز اولی که حاج آقا (امام) گرفته شد و تبعید شد، برنامه ترور منصور طرحریزی شد. به این صورت که چون خانه منصور در دَروس بود در یک خیابان خلوت، با یکی از مأمورینی که در داخل خانه است یکی از بچهها آشنایی داشت و او را حاضر به همکاری کرده بود که در شبی که او مشغول کشیک است ساعت معینی بچهها حاضر بشوند در آنجا، بعد تلفن قطع بشود و اگر هم بشود برق هم قطع بشود و بریزند توی خانه و حسابش را برسند. البته صورت ظاهر این است که دو سه تا مأموری هم که آنجا هستند یکیشان که جنبه همکاری با ما داشت، دوتای دیگرشان هم تقریباً اسیر بشوند، بعد از اینکه کارشان تمام شد بیایند بیرون بروند دنبال کارشان. ولی، این طرح دو روز قبل از اینکه لباس عمل به خودش بپوشاند به هم خورد، دلیلش هم این بود آن برادری که آنجا مأمور بود او را پستش را عوض کردند. حالا حرکات او در آنجا جوری بود که بو برده بودند یا به حساب تصادف بود، نفهمیدیم چه بود.»(3)
هر چند آنها در مرحله اول موفق به ترور منصور نشدند اما با این وجود از پای ننشسته و به تلاشهای خود در رسیدن به این هدف ادامه دادند. در این راستا بر آن شدند تا رفت و آمدهای منصور را بیشتر تحت نظر بگیرند. شهید عراقی در ادامه خاطراتش گفته است: «به این فکر افتادیم که بیشتر رفت و آمدهای منصور رویش دقت بشود. در موقعی که بعضی جاها که میرود یا بعضی ادارهجات میرود یا به مجلس میرود، زیر کنترل باشد و چون دیگر روزنامهها هم نمینوشتند که مثلاً نخست وزیر امروز کجا میخواهد برود، کجا نمیخواهد برود، چون قبلاً مینوشتند. در همین گیرودار ما متوجه شدیم روز پنجشنبه منصور دو جا میخواهد برود؛ یکی افتتاح شرکت تعاونی ارتش بود، یکی هم آمدن به مجلس. شب پنجشنبه مسئول تنظیم برنامه از جهت کارهای نوشتنی و تنظیم برنامهها مرحوم حاج صادق امانی بود، که اینها جلسهای در شب پنجشنبه داشتند؛ یک قطعنامهای در شش ماده تنظیم میشود که به امضای چند تا از برادران میرسد که علت عمل بیان بشود توی آن، که چرا ما این کار را کردیم و هر کدام از این برادران که موفق بشوند این کار را در آن روز انجام بدهند، آن قطعنامه که به امضای او هست پخش بشود. و علاوه بر اینها مرحوم بخارایی خودش هم در حدود نیم ساعت صحبت میکند و خطاب میکند به نسل جوان و جوانان که من از دنیایی نو ورای این جهان با شما سخن میگویم، من اولین کسی بودم که تیر را به طرف دشمن رها کردم؛ تا وقتی که استعمار و استثمار و استبداد را از مرز و بوم بیرون نکردهاید، اسلحه خود را بر زمین نگذارید. از این صحبتها در حدود نیم ساعت داشته است.»(4)
روز پنجشنبه اول بهمن ۱۳۴3، روزی بود که حسنعلی منصور نخست وزیر، لایحه فروش نفت به کنسرسیوم آمریکایی را جهت تصویب به مجلس شورای ملی میبرد. تمام کارهای اطلاعاتی، راههای خروجی از میدان بهارستان قبلاً شناسایی شده بود. در این هنگام محمد بخارایی در حالی که از سوی دوستانش محافظت شده بود خود را به منصور میرساند تا به بهانه تقدیم پاکت و نامهای که در دستش گرفته بود کار را یکسره نماید. مهدی عراقی که در جریان جزئیات حادثه بوده، گفته است: «نزدیکیهای ساعت ۱۰ بود که ماشین منصور از قسمت شاهآباد وارد میدان بهارستان میشود و به طور عمودی جلوی در مجلس میایستد، همان در بزرگ. قبل از اینکه شوفر بیاید پایین، برگردد بیاید این ور در را باز بکند خود منصور در را باز میکند و میآید بیرون. آقای بخارایی هم از قسمت جنوب به طرف شمال داشت میآمد، منصور که در را باز میکند و می آید، به فاصله دو متر بین این دو تا فاصله بوده، گارد محافظ با دو تا ماشین بنز ایستاده بودند، هنوز گارد محافظ پیاده نشده بودند، اسلحه هم لای دفترچه بوده، آن دفترچه که دستش بوده، اسلحه هم لای آن بوده، به مجرد اینکه منصور میآید پایین اسلحه را همان جوری که دستش بوده تیر اول را شلیک میکند که میخورد به شکم منصور، منصور که دولا میشود تیر دوم را میزند پس گردنش، تیر سوم را که میخواهد بزند(گارد محافظ) میزنند زیر دستش، اسلحه میپرد بالا. بخارایی را آنجا میگیرند، آقای نیکنژاد از آن ور ماشین شروع میکند به تیراندازی کردن، گارد فرار میکند، آقای بخارایی هم فرار میکند. سربازهایی که دم در مجلس بودند، یکی که مأمور پست بوده و یکی دو نفر از توی مجلس بودند صدای تیر را که میشنوند، می آیند بیرون نیکنژاد را میگیرند. نیکنژاد میگوید من نبودم، (او) دارد میرود، آنها بر میگردند میبینند که یکی وسط خیابان دارد فرار میکند، نیکنژاد را ولش میکنند که آن هم میپرد توی تاکسی، نیکنژاد از آن ور میرود. آقای بخارایی هم چون زمین یخبندان و سر بود، سر میخورد زمین، چند تا پلیس که عقبش بودند میگیرند او را آنجا و میآورند کلانتری بهارستان.»(5)
پس از دستگیری محمد بخارایی، حکومت پهلوی توانست دیگر اعضای این گروه را نیز بازداشت نماید. طی دادگاهی که برای آنها تشکیل شد، چهار تن از آنها به نامهای محمد بخارایی، رضا صفارهرندی، مرتضی نیکنژاد و صادق امانی به اعدام و شش نفر از آنها به نامهای مهدی عراقی، هاشم امانی، حبیبالله عسکراولادی، عباس مدرسیفرد، ابوالفضل حیدری و محمدتقی کلافچی به زندان ابد با اعمال شاقه محکوم شدند. این دادگاه همچنین شیخ محیالدین انواری را به پانزده سال، احمد شهاب را به ده سال و حمید ایپکچی را که هنوز به سن قانونی نرسیده بود به پنج سال زندان محکوم نمود.(6)
گزارش این ترور را هویدا، وزیر دارایی به شاه داد. پزشکان از نخستین معاینه دریافتند که منصور زنده نمیماند ولی چون به سالگرد رفراندوم انقلاب سفید (شش بهمن) نزدیک بود در اخبار و گزارشها حال عمومی وی را رضایتبخش اعلام کردند. منصور در سومین سالگرد رفراندوم ششم بهمن مرد و امیرعباس هویدا از سوی شاه مامور تشکیل کابینه شد. قتل منصور دگرگونی شدیدی را در تشکیلات امنیتی و پلیس حکومت پهلوی ایجاد کرد. شاه سپهبد نعمتالله نصیری را به جای سرلشکر حسن پاکروان به ریاست ساواک برگزید. با شدت گرفتن فعالیتهای مسلحانه، شدت عمل حکومت پهلوی هم بیشتر شد. سازماندهی و تحکیم نیروهای امنیتی مصادف با تشکیل گروههای گستردهای از مخالفان سرسخت و متعهد بود.
پس از كشته شدن منصور، رئيس پزشكي قانوني با طرح شكايتي عليه دكتر منوچهر شاهقلي، وزير بهداري وقت، در دادسراي تهران اعلام كرد: شليك از طرف محمد بخارايي و نحوه برخورد گلولهها با بدن نخست وزير، باعث قتل نخستوزير نشده بلكه وزير بهداري و تيم پزشكي او در جريان عمل جراحي، دچار اهمال و اشتباه شدهاند كه همين امر علت مرگ منصور بوده است. بازپرس دادسراي تهران براساس اين اعلام جرم پروندهای تشكيل داد تا روشن شود آيا اهمال منجر به مرگ نخستوزير عمدي بوده يا عدم مهارت وزير بهداري در انجام عمل جراحي باعث خونريزي مغزي و فوت حسنعلي منصور شده است. احضاريهای از سوي بازپرس براي كشف حقيقت صادر شد تا وزير بهداري به سوالات او پاسخ دهد ولي اميرعباس هويدا كه از طرف شاه براي نخستوزيري انتخاب شده بود، نگذاشت تحقيقات بازپرس به نتيجه برسد. پرونده اين ماجرا تا آخرين روزهاي حكومت پهلوی همچنان گشوده مانده بود و مقامات امنيتي دستور توقف تحقيقات را به بازپرس داده بودند. به اين ترتيب هرگز روشن نشد كه آيا نخستوزير صرفا براثر خطاي پزشكان جراح مرده يا دستهايي در پس پرده پنهان بوده تا حسنعلي منصور بميرد.(7)
پینوشتها:
1- بیل، جیمز، شیر و عقاب: روابط بدفرجام ایران و آمریکا، ترجمه: فروزنده برلیان(جهانشاهی)، تهران، فاخته، 1371، ص226
2- بادامچیان، اسدالله، زندگینامه شهید اسدالله لاجوردی: اسطوره مقاومت، تهران، واحد تبلیغات جمعیت موتلفه اسلامی،1380، جلد1، ص24
3- ناگفتهها: خاطرات شهید حاج مهدی عراقی، به کوشش محود مقدسی، مسعود دهشور، حمیدرضا شیرازی، موسسه خدمات فرهنگی رسا، تهران، 1370، ص208
4- همان، صص 209-210
5- همان، صص211-212
6- تاریخ شفاهی هیئتهای موتلفه اسلامی، تدوین: حکیم امیری، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1386، ص172
7- سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی( http:www.irdc.ir)
تعداد بازدید: 3120