05 فروردين 1404
[راوی: یدالله سنقری] در کارخانه قند کار میکردم. شب کار بودم. از همان اول در کارخانه کار میکردم. زیاد اوضاع مالیام خوب نبود. در منبر حاجآقا طاهری از امام خمینی شنیده بودیم، ولی خودش را ندیده بودیم. وقتی شاه آمده بود به محلشان، همه به پای شاه بلند شده بودند، ولی آقای طاهری بلند نشده بود.
چند سالی هیئت شاه حسین بودیم. صبح از کارخانه رفتم بیرون، گفتند [امام]خمینی را گرفتند. آن موقع امام نمیگفتند. بعد از آن جلوی مسجد خاتمالانبیا جمع شدیم. بچههای ورامین همه بودند؛ اکبر رضایی و... تقریباً ده، پانزده نفر بودیم، شعار میدادیم: «مردم! آیتالله خمینی را گرفتن»
از آنجا بیست، بیستوپنج نفر جمع شدیم رفتیم در مغازه حاج سیدآقا؛ همیشه در مغازهاش باز بود. رفتیم داخل مغازه دیدیم نشستند و صحبت میکنند. گفتیم آیتالله خمینی را گرفتند. آن موقع تلویزیون نبود، رادیو اعلام کرده بود که امام خمینی را گرفتند. به قم هم زنگ زدند گفتند درست است. روز پانزده خرداد از شهربانی آمدند، حاج سیدآقا را با دو نفر دیگر گرفتند و بردند. ما رفتیم جلوی شهربانی، جدل کردیم و گفتیم: باید اینها را رها کنید. خلاصه حدود یک ربع به بعد از ظهر بود که از آنها تعهد گرفتند و آزادشان کردند. حاج حسین آقا وما خوشحال آمدیم مسجد نماز خواندیم و به حاج آقا سید گفتیم: حاج آقا راهمان چیه؟ امام خمینی را گرفتند.
گفت: «من دستوری ندارم.»
گفتم: حالا چکار کنیم؟ این طوری شده.
جوابی نگرفتم. رفتم خانه ناهار خوردم. دیدم بیست نفری جلوی خانهمان جمع شدند و شعار میدهند که آقای خمینی را گرفتند.
اول تو ورامین ده، بیست نفر بودیم اما بعد از ظهر چهل، پنجاه نفر شدیم. تا رفتیم چوببری تقریباً صد، صدوپنجاه نفر میشدیم. وقتی برگشتیم با امام جعفریها جمعیت خیلی بود. بعد از آن آمدیم دایره یا چنار از آنجا شعار دادیم و رفتیم. میگفتیم: مردم بیایید، دین از دست رفت. آقای [امام]خمینی را گرفتند. برویم تکلیفمان را بدانیم.
به ما خبر دادند میخواهند بگیرندتان. رفتیم طرف چوببری، همان دایره که هست. آن موقع دایره نبود. رفتیم آنجا دیدیم امام جعفریها هم دارند میآیند. ما هم جزو امام جعفریها شدیم، یک چوبی از درخت گرفتیم و حرکت کردیم. شعار میدادیم میگفتیم: «مردهایش بیایند نامردهایش بمانند.»
خلاصه حرکت کردیم آهستهآهسته رفتیم جلوی کارخانه. ما را شناخته بودند. رفتیم به طرف تهران. جلوی ما را نگرفتند. بعد از کارخانه هم ژاندارمری بود، مانع نشدند. به حرکت ادامه دادیم. رفتیم از موسیآباد به آن طرف هم شعار میدادیم. جمعیت زیاد بود. وقتی نگاه کردم، دیدم جمعیت سر پل است و انتهایش هنوز رد نشده. نرسیده به موسیآباد پول جمع کردیم. تقریباً هشتصد نفر بودیم. گفتیم: «تو راه نون میخوایم.»
پول جمع کردیم که بروند نان سنگک بگیرند با پنیر، تو راه بدهیم مردم بخورند. نفری یکی و نصفی نان دادیم تا خودمان را به تهران برسانیم. به باقرآباد نرسیده جلوی در خانه حسین نوپرور، یک حیاط خیلی بزرگی داشت. آنجا جلوی ما را گرفتند. در مسیر که میرفتیم بعضیها از باقرآباد میآمدند میگفتند: برادران برگردید کشته میشوید. برگردید عقب.
اما هر چه التماس کردند برنگشتیم، رفتیم جلو. تیرباران شروع شد. اول تیر هوایی زدند تقریباً یک ساعت به غروب بود. یا حسین کشیدیم و گفتیم: پنبهای است، مشقی است، برویم جلو.
بعد دیدیم یک سری از جمعیت کم شد. اول رفتم بالا سر امیر معصومشاهی؛ وسط خیابان افتاده بود همین طور میگفت: «سوختم. سوختم.»
تیر به قلبش خورده بود. بعد از آن دیدم حسن شمسعلی از کاروان جعفرآباد هم آن طرفتر افتاده بود. حاج آقا برزده را دیدم که کمجان صحبت میکرد. تیر خورده بود. گرفتم بردم کنار خیابان. ماشین آمد دوباره به ما تیراندازی کرد. بعد یک ماشین آمد جنازهها را جمع کرد، ماشین ارتشی بود. بعد از آن آمد هر چه زخمی بود گذاشتند داخل ماشین. من هم با اکبری و رضایی و حاج مهدی باغخواصی النگویی فرار کردیم. میگفتند: چه فایده شهادت قسمت ما نشد.
من هم نمیدانستم شهادت چیست؟
منبع: بهار بیداری، خاطرات بازماندگان حماسه 15 خرداد دشت ورامین، تهران، رسول آفتاب، 1392، ص 82 - 84.
تعداد بازدید: 51