16 دي 1404
بعضی از افسران سازمان امنیت به صورت زائر و با لباس معمولی میآمدند. ما هم اکثر شبها حرم مشرف میشدیم و دورادور ناظر بودیم و به خیال خودمان مراقب امام بودیم، ولو ایشان میفرمود: اگر خدا مقدر کرده که من باقی بمانم مرا حفظ میکند و اگر نه شماها نمیتوانید هیچ شری را از من دفع کنید؛ هیچ نیازی به محافظ ندارم. با این حال رفقا مثل بنده، آقای سیدباقر موسوی، آقای دعایی، گاهی آقای محتشمی و آقای فردوسیپور میآمدند. هر شب سه چهار نفر از این مجموع رفقا همراه آقا حرم مشرف میشدند و با فواصلی هوای آقا را داشتند که کسی تماس میگیرد نکند یک وقتی خطری ایجاد بکند.
در یکی از این شبها دیدم که یک نفر آدم بلند قد که به هیکلش میآمد افسر باشد، وارد حرم شد و دست به پشت کمرش قلاب زده شروع به تماشای حرم و زائرین نمود بدون آن که زیارت بخواند. بعد از چند دقیقه بیرون رفت. به ذهن ما آمد که این آقا نباید آدم عادی باشد. امام که از حرم بیرون آمدند، رفقا همراه ایشان به طرف منزل رفتند. من با فاصله شصت هفتاد متری هوای این زائر را داشتم که ببینم کجا میرود. دیدم از صحن بیرون آمد و به سمت بازار بزرگ رفته وسط راه بازار بزرگ کوچهای بود که به خیابان پشت بازار میرسید. او وارد کوچه شد و به سمت پشت بازار بزرگ رفت. در آنجا خیابـانـی بـه نـام شـارع الصادق بود، از آن گذشت و به طرف حرم برگشت. آن وقت شب بازار تعطیل بود. او کنار مغازهها زیر سقف از یک طرف جاده میرفت، و من هم از طرف دیگر با فاصله که به نظر نرسد من به دنبالش هستم. او راهش را ادامه داد تا به در قبله صحن رسید، از آنجا به طرف جنوب که بیت امام است، پیچید. من به آرامی دنبالش بودم. دیدم آمد تا نزدیک کوچه خانه آقای خمینی و در آنجا شروع به برانداز کردن کوچه کرده و جلو رفت. گاهی به این طرف و آن طرف هم میرفت. احساس کردم در فکر یک نقشه است. من برای این که دل او را خالی کرده باشم جلو رفتم و سلام کردم و گفتم: شما ایرانی هستید؟ با یک خشونت خاصی گفت: مقصود؟ گفتم: مقصودی نداشتم. چون ایرانی هستم حس میکنم شما ایرانی هستید؛ روی حساب هموطنی خوشم آمد با شما سلامعلیک کنم. چطور شما این وقت شب اینجایید. با خانه آقای خمینی کاری داشتید؟ اگر با ایشان کاری داشتید الان مشغول استراحت هستند ممکن است. شما فردا فلان ساعت یا سرشب فردا فلان ساعت به بیرونی ایشان بیایید، ایشان حضور دارند. اگر کار فوری هم دارید فردا صبح ساعت ۸ من این جا هستم در میزنم میآیید، خدمت آقا میرسید. وقتی دید که من خیلی آقا آقا میکنم، نتوانست خودش را حفظ کند و نفرت از وجناتش بروز کرد و گفت: آقای خمینی کیست؟ ما کاری با ایشان نداریم، ایشان خودش را اصلاح کند. در این وقت من به او گفتم: میدانم شما کاری با آقای خمینی ندارید، اما به شما بگویم که در بیرونی ایشان نفرات زیادی مسلح شب تا صبح کشیک میدهند و دورتا دور خانه ایشان حراست شده است. شما دست از پا خطا بکنید، تکه بزرگ شما گوش شماست. اینجا برای چه پرسه میزنید؟ وقتی من این را گفتم گفت: تو چه میگویی؟
گفتم: همین که شنیدی؟ تو اینجا چه میکنی، چه کسی تو را فرستاده است؟
این در ایامی بود که شنیده بودیم که رژیم پهلوی از امام خیلی خسته شده و قصد دارد تروریستهایی بفرستد که ایشان را ترور کنند؛ لذا آن ایام نگهبانی رفقا از امام خیلی شدیدتر شد. یادم نمیرود در آن ایام آقای دعایی، هم ورزیده کار و هم ظاهراً مسلح بود و خیلی هوای آقای خمینی را داشت. به هر حال این هم یک راه دیگر بود که رژیم با امام برخورد میکرد.
- کریمی، سیدجعفر، بیستوپنج سال در کنار امام راحل (قدسسره): خاطرات حضرت آیتالله سیدجعفر کریمی، رسول جعفریان، قم، مورخ، 1387، ص 118 - 119.
تعداد بازدید: 35