خاطرات

واقعه ۱۵ خرداد ۱۳۹۲


05 اسفند 1404


حادثه [فیضیه] ماه شوال بود؛ ماه ذی‌قعده و ذی‌حجه می‌گذشت و ماه محرم می‌رسید. یعنی با فاصله دو ماه و پنج روز، ماه محرم می‌رسید. و امام همان‌طور که در آخر دوران مبارزه هم معلوم شد، همیشه به محرم یک اعتقاد غریبی داشتند و واقعاً «ماه پیروزی خون بر شمشیر» می‌دانستند. از اول امام محرم را هدف گرفت و این مشخص بود؛ چون آن برنامه‌ای که امام در محرم طرح کردند و ابلاغ کردند و عمل شد، برنامه دفعی نبود؛ برنامه‌ای بود که اقلاً دو ماه وقت می‌خواست تا اینکه این برنامه را انسان بتواند درست پخته کند و پیاده کند.

بنابراین می‌توانیم بفهمیم که امام بلافاصله بعد از اینکه حادثه فیضیه اتفاق افتاد، دیدند بله، این حادثه باید در محرم مورد استفاده قرار بگیرد. خودشان پیش از محرم، شروع کردند به نامه‌نگاری و تبادل معلومات و اطلاعات، به صورت آشکار و به صورت پنهان70 /1361 مرحوم حاج آقا مصطفی گفت که آقا شبی دو ساعت یا سه ساعت می‌خوابد، بقیه شب را تمام، نامه می‌نویسد. هیچ‌وقت در زندگی امام، در زمانی که ماها طلبه بودیم و قبل از ما هم کسانی بودند، سابقه نداشت که امام در غیر درس و روضه با طلبه‌ها مجمع داشته باشد و بنشیند. وقتی که مبارزه شروع شد در غیر درس و روضه، یعنی هر شب بعد از نماز امام نشسته بودند؛ گاهی روزها هم همین‌طور، عصر هم همین طور، در خانه‌‌شان و اتاق‌های امام پر بود از جمعیت طلبه و گاهی یک نفر، دو نفر، پنج نفر دیدار خصوصی با امام داشتند، دائماً می‌رفتند خدمت امام و امام برای اینها صحبت می‌کردند.

ما خب می‌دیدیم که امام تا آخر شب تقریباً، تا ساعت سه، چهار از شب، در منزلشان رفت و آمد است و ماها هم آنجا بودیم؛ گاهی با جمع، گاهی با افراد. بعد که ماها می‌رفتیم، تازه امام می‌رفتند در اتاق خودشان، مشغول نامه‌نگاری می‌شدند. شاید بتوانم بگویم صدها نامه امام به ولایات نوشتند. نامه. می‌نوشتند برای علمای شهرستان‌ها و خطراتی را که به طرف عالم اسلام از طرف حکومت شروع شده بود و نقش اسرائیل و نقش آمریکا و اینکه هدف، حذف اسلام است به کلی؛ هدف کوبیدن روحانیت است؛ اینها را برای علما تشریح می‌کردند. همان مقداری که کشش نامه و کشش مخاطب بود، ایشان مطالب را بیان می‌کردند... غوغا می‌کرد امام در آماده کردن زمینه ذهنی علما در شهرستان‌ها. ایشان از اول اعتقاد خیلی راسخی به نقش علما و نفوذشان در دل‌های مردم داشتند؛ به این مسئله خیلی اهمیت می‌دادند.

نزدیک محرم که رسید ایشان برای شهرستان‌ها یک برنامه‌ای طرح کرد و این برنامه عبارت بود از اینکه طلاب را و فضلا را بفرستند به اطراف و اکناف کشور و بخواهند، هم از خود این طلاب و فضلای اعزام شده و هم بوسیله آنها از علما و منبری‌های شهرستان‌ها که دهه محرم را از روز هفتم اختصاص بدهند به مسئله فیضیه. یعنی از روز هفتم، منبری‌ها در منبرشان ماجرای فیضیه را مطرح کنند، بیان کنند و از روز نهم دستجات سینه‌زنی این کار را بکنند و در نوحه‌خوانی‌هایشان مدرسه فیضیه را مطرح کنند تا همه مردم ایران بفهمند که در حادثه فیضیه چه اتفاق افتاده و واقعاً هم وقتی انسان فکر می‌کند، می‌بیند هیچ راهی بهتر از این وجود نداشت تا مردم سراسر ایران حادثه فیضیه را بفهمند و به مبارزه کشانده بشوند و هیجان پیدا کنند. من خودم در این مورد جزو کسانی بودم که اعزام شدم و اثرش را دیدم.

ایشان به من گفتند که بروم مشهد، وقتی که می‌روم مشهد یک پیغام به آقای میلانی و آقای [سیدحسن طباطبایی] قمی بدهم، از طرف ایشان، و بخواهم از این آقایان که این مخفی و پوشیده بماند، و یک پیغام هم به همه علمای مشهد بدهم. آن پیغامی که به همه علمای مشهد بود، این بود که آماده باشید برای مبارزه، که یهود و مهیونیست دارند بر اوضاع کشور مسلط می‌شوند و علما وظیفه شرعی دارند. این پیغامی بود که به همه باید داده می‌شد. پیغامی که به آقای میلانی و آقای قمی باید داده می‌شد، غیر از اینکه همین مطلب باید به آقایان گفته می‌شد، این بود که از روز هفتم محرم به همه منبری‌ها بگویید که در منبر، روضه فیضیه را بخوانند و از روز نهم همه دستجات سینه‌زنی، هیئات این کار را بکنند]

من رفتم مشهد آن پیغام اول را به عده‌ای از علمای مشهد ـ به منازلشان رفتم ـ گفتم، و البته هر کسی با عکس‌العملی [با پیغام] مواجه می‌شد؛ خیلی تحویل گرفته نمی‌شد. شاید تنها کسی که این پیغام را درست می‌گرفت و درک می‌کرد و عکس‌العمل نشان می داد، مرحوم آیت‌الله حاج شیخ مجتبی قزوینی بود. او کسی بود که خودش مبارز بود، من خدمت ایشان هم رفتم، او آدمی بود که واقعاً قبول داشت.

هر چه می‌گفتی، می‌گفت: بله، همین‌طور است، قطعاً همین‌طور است. اظهار ارادت هم می‌کرد ایشان نسبت به امام خمینی و دنبال قضیه بود. لکن بعضی دیگر از آقایان، یادم می‌آید یکی از علمای آن وقت مشهد، وقت داد به من و رفتم منزلش و نشستم و گفتم که بله، آقای خمینی به شما پیغام دادند که یهود دارد بر کشور مسلط می‌شود، و ما وظیفه داریم. اینها دین را از بین خواهند برد. باید اقدامی کنیم، فلان کنیم. ایشان گفت که بله، اگر یهود مسلط بشوند، حتماً یک چنین تکلیفی وجود دارد؛ اما نه، برای من ثابت کنید.

خب، حقیقتش این است که بنده خودم هم در این مسئله آن قدر بصیرت نداشتم که بتوانم برای او ثابت کنم که یهود دارند مسلط می‌شوند. اما امام واقعاً این را به رأی‌العین می‌دید و چقدر حساسیت داشت ایشان روی صهیونیست و صهیونیست‌ها و شبکه نفوذ صهیونیست‌ها و چقدر این همه را خوب بلد بود، خوب می‌دانست؛ اما خب هیچ شاهد ملموسی که آدم بتواند بگوید که این است و این است و فلان کس، فلان جا مسلط شده و این کار را کردند؛ دست ما نبود که بخواهیم این را ثابت کنیم. هرچه ما اصرار و بحث کردیم، ایشان زیر بار نرفت. گفت الاولابد این حرف توهم محض است و یهود به ما کاری ندارند و نمی‌خواهند مسلط بشوند. بله، اگر یک روزی ثابت شد که چنین چیزی است، من قیام خواهم کرد. یکی از علمای مشهد بود و این‌طور جواب داد.

در مورد آن پیغام مدرسه فیضیه، رفتم خدمت آقای میلانی و آقای قمی و پیغام آقای خمینی را دادم.... آقای میلانی من را شاگرد خودش و نزدیک به خودش می‌دانست؛ همین هم بود، یعنی من به آقای میلانی هم واقعاً ارادت داشتم، حتی تا چند سال بعد از آن هم به ایشان من خیلی علاقه داشتم. بعد یواش یواش ارادتمان نسبت به ایشان از آن گرمی افتاد. ایشان همان‌وقت به من اجازه روایتی داده بود؛ یعنی من سال سی‌وهفت که می‌خواستم از مشهد بیایم قم، ایشان برای من اجازه روایتی نوشت. و من از قم با ایشان مکاتبه می‌کردم و ایشان نامه برای من می‌نوشت، من نامه برای ایشان می‌نوشتم. با اینکه من یک بچه طلبه بودم، ایشان خیلی به من لطف داشت، خیلی زیاد...

لکن در این کار مبارزه، ایشان کسی را قبول نداشت، هیچ‌کس را قبول نداشت. آقایان قم را مطلقاً در حد اینکه در کنار ایشان قرار بگیرند، نمی‌دانست و از جمله آقای خمینی را. وقتی من گفتم به ایشان که آقای خمینی این پیغام را دادند، یکهو ایشان گفت: بله، من امر کردم، من به آقای خمینی امر کردم، من به آقای شریعتمداری امر کردم، من به آقای گلپایگانی امر کردم که بایستی مثلاً فلان کار انجام بگیرد. می‌گفت من امر کردم به آقایان که این کار را انجام بدهند؛ یک چنین روحیه‌ای ایشان داشت در مقابله با آقایانی که در قم بودند.

گفتم: به هر حال این نظر آقایان بود. ایشان گفت: نه، من با هفتم موافق نیستم، باید نهم این کار انجام بگیرد؛ هفتم زود است. من گفتم: اتفاقاً هفتم مناسب‌تر است؛ برای خاطر اینکه نهم روز سینه‌زنی و هیئت و دسته و این چیزهاست. و مجالس عزاداری آن روز واقعاً همین طور بود؛ روزهای نهم و دهم، روز تاسوعا و عاشورا این طور نبود که مردم پای منبر منبری خیلی حضور قلب پیدا کنند و بنشینند، غالباً به هیئات و دستجات توجه داشتند. گفتم که آن دو روز، روزهای هیجان مردم است و آن روزها گذاشته شده برای اینکه هیئات و دستجات با این شعارهای مورد نظر، مردم را به هیجان بیاورند. لکن قبل از آن، منبری‌ها باید ذهن مردم را آماده کنند و فضا بسازند. ایشان الاولابد اینجا هم مقاومت کرد که نه‌خیر، هفتم مناسب نیست و نهم مناسب است... این بود که از پیششان آمدم بیرون و به آقای قمی هم مطلب را گفتم. ایشان هم آماده بود و قبول کرد.

خودم رفتم برای مسافرت منبری. شهری که انتخاب کردم بیرجند بود... آنجا هم با علما مطرح کردیم، خود ما هم آنجا عمل کردیم. من روزهای محرم و حول و حوش ۱۵ خرداد را در آن منطقه بودم که بعد هم ما را دستگیر کردند و آوردند به مشهد و زندان.

این یک تیر هدف گرفته هنرمندانه‌ای بود که امام پرتاب کرد به طرف قلب دشمن و اصابت کرد. ماه محرم مثل معمول شروع شد. دستگاه هم غافل، بدون اینکه یک شبکه تبلیغاتی یا ارتباطاتی منظمی وجود داشته باشد، ناگهان در روز هفتم محرم، در سرتاسر کشور دیدند که گویندگان مذهبی، منبری‌ها، سخنران‌ها - البته آنهایی که دل به این کار داشتند، عده‌ای هم بودند که نه، دنبال این حرف‌ها نبودند - در مجالس و محافل، یک مسئله جدید را مطرح کردند. غوغایی در ذهن‌های مردم به وجود آمد، طوفانی در فضای ذهنی جامعه ایجاد شد. دستگاه هنوز درست به خود نیامده بود که با این حادثه چگونه مقابله کند؛ بعضی‌ها را گرفتند، بعضی‌ها را زندان کردند، بعضی از منبری‌ها را کتک زدند. هنوز از گیجی روز هفتم محرم بیرون نیامده بود که روز نهم محرم، دستجات مذهبی و هیئات مذهبی آمدند بیرون، در خیابان‌ها، در شهرهای مختلف با شعارهای مربوط به فیضیه. و روز عاشورا که اوج این حادثه بود، خود امام در قم آن سخنرانی معروف را کردند. آن کسانی که آنجا بودند و برای ما نقل می‌کردند؛ از کیفیت آن سخنرانی و آمدن امام به مدرسه فیضیه و اجتماع عظیم مردم و حالتی که مردم داشتند که مدرسه فیضیه، صحن حضرت معصومه(س)، میدان آستانه، آن اجتماع عظیم، چندین ده هزار جمعیت جمع شد ه بودند و این سخنرانی را می‌شنیدند؛ چه کسانی که اهل قم بودند، چه کسانی که از تهران و جاهای دیگر رفته بودند، یک طوفان عظیمی در جامعه به وجود آمد.

 

- عبد صالح خدا: برش‌هایی از زندگی و سیره مبارزاتی امام خمینی در بیانات آیت‌الله خامنه‌ای، تهران، مؤسسه ایمان جهادی با همکاری مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1395، ص 75 - 80.



 
تعداد بازدید: 4



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.