08 ارديبهشت 1405
درگیریها و مخالفتهای امام خمینی با حکومت همینطور ادامه یافت. 25 شوال سال 1380ق / اوایل سال 1381ق مصادف با شهادت حضرت امام صادق(ع) بود، به خاطر هجمهای که از سوی حکومت به ساحت دین شده بود، در سر درب مدرسه فیضیه پرده بزرگی نصف شد مبنی بر این که روحانیت امسال عید ندارد. در واقع عید سال 1342ش عزا اعلام شد. به همین مناسبت از طرف مرحوم آیتالله گلپایگانی مجلس سوگواری در مدرسه فیضیه برگزار شد. علما و دیگر افراد برای شرکت در مراسم عزا به مدرسه آمدند، جنب مَدرَس مدرسه فیضیه حجرهای بود که دقیقاً چسبیده به طرف مدرس از طرف غربی - مدرس و کتابخانه هنوز هم هست - و در طبقه فوقانی مرحوم آیتالله گلپایگانی حضور داشتند. صحن مدرسه فیضیه پر از جمعیت بود، جدای از مردم قم و طلاب حوزه علمیه، زوار نسبتاً زیادی هم به مناسبت تحویل سال جدید جهت زیارت به قم آمده بودند. آن روز امام در مراسم شرکت نکرده بودند، این طور که ما بعدها شنیدیم ایشان چون از جانب مأموران حکومتی احساس خطر میکرده، گویا چندان موافق برگزاری این جلسه نبوده است.
من با یکی از دوستانم به نام سیدمحمد اخلاقی وقتی برای شرکت در مراسم به مدرسه فیضیه رفتیم، نزدیک مدرسه که رسیدیم دیدیم که پلیس و ماشینهای پر از سربازان مسلح در اطراف مدرسه موضع گرفتند. وقتی که وارد مدرسه شدیم نیروهای بیشتری را مشاهده کردیم. آقای اخلاقی در یک پیشبینی درست گفتند: با وجود این نیروها امروز حتماً حوادث تلخی رخ خواهد داد. در ابتدای ورود که وارد مدرسه شدیم دیدیم که مقابل کتابخانه و مدرس را با زیلو فرش کردند. حدود 500 نفر لباس شخصی در حالی که کتهای مشکی به تن داشتند در بین مردم نشسته بودند. از قیافههای آنها معلوم بود که از مردم عادی کوچه و بازار نیستند، آنها از قبل روی فرشها نشسته بودند و همه جاهای خالی توسط آنها پر شده بود و جای خالی برای نشستن نبود. اینها در واقع کماندوهایی بودند که برای بر هم زدن مجلس و زهر چشم گرفتن از طلاب به قم آمده بودند. حدود 500 نفر از اینها در بیرون مدرسه منتظر دستور مافوقشان بودند. ماشینها هم پر از سرباز بود. خلاصه ما مثل دیگران رفتیم و پای منبر نشستیم. حاج شیخ مرتضی انصاری که واعظ معروفی بودند منبر رفت و در سخنانی به مناسبت روز شهادت حضرت امام صادق(ع) اعلام کرد که روحانیت، دلسوز جامعه و پدر معنوی مردم و ملت هستند. وقتی آقای انصاری بخثش به اینجا رسید، یکی از بین جمعیت 500 نفره صلوات فرستاد، معلوم بود که از قبل هماهنگی شده بود، با این وجود سخنران سخنرانیاش را ادامه داد، اما مجدداً یکی از بین جمعیت صلوات فرستاد، ایشان وقتی دیدند که این طور نمیشود سخنرانی را ادامه داد، و صلوات فرستادنها عادی نیست، گفتند: آقایان، تا من نگفتم صلوات نفرستید، وقتی این را گفت، یک مرتبه یکی از بین جمعیت بلند شد و گفت: برای روح رضاشاه شاهنشاه فقید ایران صلوات، این را که گفت دیگر اینها به طرف مردم و طلبهها حملهور شدند، 500 نفری م که پای منبر بودند نیز از جایشان برخاستند، چون تعداد آنها زیاد بود لذا کنترل جلسه در دست آنها بود، آنها به طرف منبر حمله کردند تا حاج آقا انصاری را از بالای منبر پایین بکشند. ایشان را پایین هم آوردند، عمامه از سر ایشان افتاد. آن روز به ایشان خیلی اهانت شد. در ادامه هم به محلی که آیتالله گلپایگانی نشسته بودند حمله کردند. ایشان خواهرزادهای داشت به نام «آقا محمد» که جلو آمد و بلافاصله آیتالله گلپایگانی را که مقابل حجره نشسته بود به داخل حجره بردند که مبادا آسیب ببینند. ما هم آنجا بودیم و این حوادث را از نزدیک نظاره میکردم. طرفداران حکومت چون تعدادشان زیاد بود منبر و حجرهای که آیتالله گلپایگانی نشسته بود را در احاطه خودشان داشتند، آنها به کسی اجازه نمیدادند که آنجا برود و کمک کند یا مثلاً آنجا را در کنترل بگیرد. وقتی که اینها حمله کردند و حاج آقای انصاری را از منبر پایین کشیدند، آقا محمد ـ همشیره آیتالله گلپایگانی ـ مجروح شدند، بعد هم که نیروهای حکومت به طرف طلبهها حملهور شدند، اغلب مردم عادی فرار کردند، اما طلاب مقاومت کردند و در مدرسه ماندند. من آن زمان تازه ازدواج کرده بودم و در کوچه حسینآباد قم سکونت داشتم. جمعیتی از طلبههای سبزواری حجرهای نزدیک منبع آب داشتند. در مدرسه فیضیه منبع سیمانی آبی بود ـ که البته در حاضر تخریب شده ـ طلاب از آن آب برای مصرف روزانه استفاده میکردند. خلاصه ما به حجره اینها پناه بردیم. نیروهای حکومتی درهای حجرهها را میشکستند و حمله میکردند، آنها هر کسی را در حجره بود به شدت کتک میزدند و مجروح میکردند. حجرهای که ما در آن پناه گرفته بودیم دو تخت داشت، ما یک از آن تختها را پشت در ورودی حجره گذاشتیم که مأمورین نتوانند درب را به راحتی باز کنند و داخل حجره شوند، تخت را طوری پشت در گذاشتیم که پایههای آن به طرف داخل حجره بود. خودمان هم از داخل حجره تخت را محکم نگه داشتیم. حجره یک پنجره همه داشت که یکی از سربازان آن را شکست، اما چون دید تعدادی از طلبهها داخل حجره هستند جرأت نکرد وارد شود، اینها به درب فشار میآوردند، چون احتمال شکستن درب بود، ما از یک فرصت مناسب استفاده کردیم و تخت دیگر را هم پشت درب قرار دادیم. تقریباً حدود 12 نفر داخل حجره بودیم که همگی از داخل اتاق تخت را فشار میدادیم که مبادا باز نشود، سربازان وقتی دیدند که از داخل حجره مقاومت میشود، دیگر تلاش نکردند وارد حجره شوند. این را هم بگویم که آیتالله مشکینی هم در طبقه بالا و در یکی از حجرهها محصور شده بودند. هوا که تاریک شد، نیروهای کماندو از مدرسه فیضیه خارج شدند، سپس فردی در داخل مدرسه فریاد زد که نیروهای حکومتی رفتند، بیایید بیرون، لذا ما هم از حجرهها بیرون آمدیم. وقت اذان مغرب گذشته بود و برخی از لامپهای داخل مدرسه روشن شده بود. وقتی از حجرهها بیرون آمدیم وضعیت رقتبار طلبهها را به چشم خود دیدیم. یکی از طلبهها دستش شکسته بود، یکی دیگر سرش شکسته شده بود و همین طور داشتند آه و ناله میکردند. ما چند تا از طلبهها به سمت حجره آیتا لله گلپایگانی رفتیم تا ببینیم حال ایشان چهطور است.
حجرهها را از پشت سر دور زدیم تا به حجره ایشان که متصل به مدرس بود رسیدیم. وقتی به درب حجره رسیدیم؛ چند نفر از اعضاء دفتر ایشان را بیرون آوردند. وقتی دیدیم ایشان خوشبختانه سالم هستند بسیار خوشحال شدیم و طلبهها دور ایشان را گرفتند و جویای احوال ایشان شدند. ایشان را از بین مدرسه دارالشفا و فیضیه ـ البته نه از درب اصلی که جلوی صحن بود ـ عبور دادند و ما هم به دنبال آنها حرکت کردیم. طول مدرسه دارالشفا را طی کردیم و از کنار رودخانه گذشتیم، داخل خیابان ماشینی از قبل آنجا منتظر بود که آیتالله گلپایگانی را سوار کرد و رفت. با رفتن ایشان، بنده هم عرض رودخانه را تا سر پل آهنچی رفتم، داخل بازار تاریک بود. همچنان که گفتم خانه ما آن موقع در محله حسینآباد بود.
بعد از حادثه فیضیه هم که جویای احوال مجروحین و اخبار و حوادث بودیم. در آن روز در مجموع تعداد زیادی از طلاب مجروح و زخمی شدند، گفته شده که تعداد 5 نفر هم به شهادت رسیدند. بعد که اعلام شد مجروحین را به بیمارستان نکویی قم بردند فردای حادثه من از منزل از طریق خیابان آذر برای عیادت مجروحین حادثه به بیمارستان رفتم. در بازگشت هم از کوچه عشق علی که به خیابان آذر راه داشت به دیدن استادمان آیتالله شیخ مرتضی حائری رفتم و جزئیات بیشتری از حوادث را از ایشان پرسیدم و باخبر شدم.
- بازمانده حزب جمهوری (زندگی و مبارزات حجتالاسلام علیاصغر باغانی)، حسن شمسآبادی، تهران، شیمبار، 1403، ص 45 - 50.
تعداد بازدید: 21