12 خرداد 1405
شایعات زیادی نسبت به شکنجه آشیخ اکبر وجود داشت، روحانیون همبندش که در آخر اسفند ماه آزاد شده بودند، نقل میکردند. هر کس مطلبی را از شکنجهها عنوان میکرد و علت ندادن ملاقات، همین شکنجه زیاد بود. همه اصرار داشتند که به هر طریق که میشود، ملاقات داشته باشیم که از حالش باخبر شویم. اطرافیان برای آزادی آشیخ اکبر از طریق علما و آشنایان کوشش میکردند، اما به جایی نمیرسیدیم. به من هم چیزی از این جریانات نمیگفتند. بچهها با آنکه کوچک بودند، خیلی شاد و خندان شدند، از اینکه فردا به ملاقات پدرشان میروند.
ورقه ملاقات، مخصوص من و بچهها بود و به مادر و برادران و خواهران آشیخ اکبر اجازه ملاقات ندادند. محسن با آنکه از فاطی کوچکتر بود و هنوز سه سالش تمام نشده بود، از ملاقات فردا خیلی خوشحال بود. او شاد و بشاش به نظر میرسید. پس از چند ماه دوندگی و بیخبری، خوشحال از به نتیجه رسیدن تلاشها شب را با خیال راحت خوابیدم. فردا پس از انجام کارهای روزانه، نزدیک ظهر بچهها را برای رفتن به زندان قزلقلعه آماده کردم. فائزه را چون کوچک بود و چیزی از این ملاقات عایدش نمیشد، در منزل گذاشتم. مقداری میوه و شیرینی و یک دست لباس برداشتم و با فاطی، محسن و محمود آقا برادر همسرم به زندان قزلقعله رفتیم.
محل این زندان، اکنون میدان میوه و ترهبار شده و در ابتدای خیابان کردستان تهران واقع است.
وقت ملاقات ساعت 2 بعد از ظهر بود. نیم ساعت قبل جلوی زندان بودیم. به مخیلهام خطور نمیکرد که روزی مجبور شوم جلوی زندان باشم؛ به حق جاهای ندیده! واقعاً نمیتوانم حالات خودم را بیان کنم. از یک طرف ناراحتی و توهم داشتم و از طرف دیگر خوشحالی بعد از ماهها بیخبری از مردی که حالا فوقالعاده مورد احترامم بود و به شجاعت و شهامت و ایستادگی و ظلم ستیزیاش افتخار میکردم.
نمیدانستم محسن را با آن حال و روزی که از دوری پدر داشت و دائم بابا را صدا میزد، باید چکار کنم. بعد از چند ساعت تأخیر و انتظار که خیلی سخت و طاقتفرسا بود، سربازی ما را صدا زد. عموی بچهها را نگذاشتند که همراه ما به ملاقات بیاید. چند دقیقهای در فضای آزاد زندان راه رفتیم تا به ساختمانی رسیدیم. وارد ساختمان شدیم. از راهرویی گذشتیم. یک اتاق کوچک، به نظر سه در چهار میآمد. با بچهها جلوی اتاق ایستادم. قادر به این نبودم که داخل شوم.
چند مأمور با لباس نظامی و شخصی داخل اتاق نشسته بودند، یکی از آنها به من نگاه کرد. او دو صندلی را که در دو طرف اتاق به فاصله سه متر از هم قرار داشت، به من نشان داد و گفت: «یکی از آنها را آقای هاشمی مینشیند و دیگری را شما و بچهها، پنج دقیقه وقت ملاقات است. هیچ حرفی غیر از سلام و علیک و احوالپرسی نباید بزنید». من ایستادم و آنها را نگاه کردم، ناگهان دیدم از ته راهرو چند سرباز با تفنگ و سرنیزه اطراف آشیخ اکبر را گرفتهاند و میآیند. محسن به مجرد اینکه بابایش را دید، با همان حالت بچهگانه جلو دوید و خود را در بغل او انداخت. مثال عاشقی که به معشوقش رسیده باشد، او را بو میکرد و میبوسید. منظره عجیبی بود. خود آن سنگدلان و ساواکیها هم گریه میکردند.
آشیخ اکبر همان طور که محسن بغلش و دست فاطی در دستش بود، روی صندلی که مشخص کردند نشست، من همانطور دم در ایستادم و آنها را نگاه میکردم. به مأموران گفت خانم حق نشستن ندارند؟ یکی از آنها جواب داد، این صندلی مال ایشان است. صندلی را کشید نزدیک خودش و گفت بنشین. من نشستم. گفتند ملاقات تمام شد. حتی سلام و علیکی که خودشان اجازه دادند، انجام نشد.
بدون یک کلمه حرف زدن برخاستیم. حالا محسن را میخواهند از پدر جدا کنند، نمیشود. او چنان به سینه بابا چسبیده بود و حاضر نبود از بغلش جدا شود که مجبور شدند تا در ساختمان ما را با او بیاورند. آنجا دیگر محسن را با زور و گریه از بغل پدرش جدا کردند و به من دادند.
از ساختمان تا در زندان راه زیاد بود. محسن آرام نمیگرفت و گریه میکرد. او را برای سوار شدن به ماشین بردند، خانواده زندانیان و برادرش مرتب میپرسیدند پایش چگونه بود؟ من که از همه جریانات بیخبر بودم، نمیدانستم چه جواب دهم. گفتم مگر پایش چطور بوده؟ چرا از من پنهان کردید؟ حالا که ملاقات رفتم میگویید؟ بایستی قبلاً گفته بودید که سئوال میکردم. او را طوری دیدم که برایم خیلی عجیب بود از شدت ناراحتی نتوانستم چیزی بفهمم. احساسات کودکانه محسن در ملاقات، مرا خیلی متأثر کرد. دیگر حواسی برایم نماند. حالا که راجع به پایش صحبت میکردند، من به فکر فرو رفتم. او که با پای خودش آمد، آیا پایش مجروح شده؟ او هم که چیزی نگفت و اشارهای نکرد. با آن همه مأمور، نمیتوانست حرفی بزند. زمانی هم نبود، با آن اشتیاق و علاقه محسن و ناراحتی حاصل از آن و زمان کم، چیزی نمیشد فهمید.
با خیال ناراحت زندان را ترک کردم و به منزل آمدم. مادر و برادران و خواهر و بچهها، همه منتظر بودند که بیاییم و خبر خوب برای آنها داشته باشیم. حال من آنقدر بد بود که قادر به حرف زدن نبودم. از محمود آقا در نبودن حاجبیبی، موضوع پایش را پرسیدم، ایشان گفت انشاءالله دروغ است، میگویند آنقدر شلاق به کف پایش زدهاند که سخت مجروح است و قادر به حرکت نیست. در بیمارستان معالجه کردهاند. حالا که شما او را دیدید و با پای خودش به ملاقات آمد، انشاءالله اگر هم چیزی بوده خوب شده است. به هر حال به خیر گذشت. گفتم از کجا اطلاع پیدا کردید. گفت از روحانیونی که از زندان آزاد شدهاند. من تا ملاقات بعدی ناراحت بودم. گرفتاری خود و بچهها و تنهایی و دربهدری از یک طرف و صحبت شکنجه، فکرم را مغشوش کرده بود.
فردای آن روز به قم رفتم. برایم مثل جهنم بود؛ تنهایی و بیکسی. نمیتوانستم به رفسنجان بروم، چون برای ملاقات باید به تهران برمیگشتم. راه دور بود و مشکل. قم را هم دوست نداشتم، چون دوستان و آشنایان از قم رفته بودند. اخلاقم این طور بود که در خانه خودم باشم. چارهای نبود، باید با مشکلات زندگی مبارزه میکردم و آدم زنده باید زندگی کند.
خدا خواسته بود که دوباره از هم جدا شویم، آشیخ اکبر در زندان قزلقلعه تهران و من هم در محله صفائیه قم بودم. باید فقط زمانی که وقت ملاقات میدادند همدیگر را میدیدیم. خیلی از خانوادههای مبارزین مثل من بودند. پس باید صبر و به مبارزه کمک میکردم. با آنها تصمیم گرفتیم که روی برنامه زندانی شدن روحانیون تبلیغ کنیم و قوی در عمل باشیم، ضعف نشان ندهیم که رژیم از ترسیدن ما سوءاستفاده کند. ما خانوادههای زندانیان مبارز، با دیدن همدیگر روحیهمان بهتر میشد. از خبرها هم اطلاع پیدا میکردیم.
پای فاطی هنوز خوب نشده بود. احساس میکردم که بدتر شده است. این مسأله مرا خیلی ناراحت میکرد. گاهی دوستان میآمدند و از ما احوالی میگرفتند و چنانچه خبری بود، ردوبدل میشد. پیش خود فکر میکردم با این همه شکنجه و اذیت، این بار چه خواهد شد. چه مدت طول خواهد کشید؟ اکنون او در زندان است، ما هم هیچ اطلاعی از جرمش نداریم. هر کسی چیزی میگوید. سئوال از وضعیت پایش در جلوی زندان، خیالم را خیلی ناراحت کرده بود.
جرم آشیخ اکبر از دو حال خارج نبود: یکی ترجمه و انتشار کتاب سرگذشت فلسطین بود، دیگری سخنرانی به طرفداری از امام. چون ایشان آرام نداشت، تمام وقتش در مبارزه بر ضد رژیم میگذشت. سخنرانیها و جلساتی که داشت، همه در ارتباط با دفاع از مبارزات امام بود. ساواک مرتب او را زیر نظر داشت. آنها میدانستند که آشیخ اکبر مبارزه را رها نخواهد کرد.
او روحانی فعال و تیزهوشی بود و ساواک میدانست که آزاد بودنش به ضرر رژیم است. اول سربازی بودند و سپس به زندان انداختند، با این امید که دست از مبارزه بردارد، اما با این برخوردهای خشن نمیدانستند که مبارزان نزد مردم محبوبتر و رژیم منفورتر میشود آنها که مبارزه را برای خدا شروع کردهاند، از هیچ کس نمیترسند و تا سرنگونی رژیم، دستبردار ماجرا نیستند. آنها از زندان و شکنجه و حتی مرگ، ابائی ندارند. عوامل رژیم تشخیص نمیدادند که این حرکات خشن و آزار و اذیت زندانیان و بیتوجهی و بیاحترامی عمدی به خانوادههای آنان، باعث میشود نیروهای مبارزی از بین آنها به وجود آید که به ضرر رژیم استبدادی تمام خواهد شد.
بعد از مدتی، ملاقات دیگری دادند. این بار قلبم مطمئنتر بود. ترس ملاقات اول را نداشتم. دلیرتر شده بودم. زندان همان قزلقلعه بود، اما جای ملاقات محل قبلی نبود. او در اتاقی بود که در بلندی قرار داشت و من و بچهها در حیاط و پایین بودیم. جلوی در او را کاملاً میدیدیم، اما چون فاصله زیادتر بود، باید بلندتر صحبت میکردیم. استوار ساقی رئیس زندان بین ما ایستاده بود. به علت ناراحتی که از خبر شکنجه پایش در ملاقات قبل داشتم و نتوانسته بودم اطلاع درستی کسب کنم، اولین سئوالی که به ذهنم خطور کرد، این بود که از وضعیت پایش سئوال کنم. بلند پرسیدم پایت چطور است؟ پایش را بالا گرفت و جورابش را در آورد و گفت خوب است. این حرکت اشارهای بود که شکنجه شده است.
پایش صدمه دیده و پس از مدت زیادی بهبود یافته بود. استوار ساقی که بین ما ایستاده بود، فوری گفت، خانم این چه سئوالی است که میکنید! من نیز تند شدم و گفتم: «خیال میکنید کارهای شما پنهان میماند. همه میدانند که او را شکنجه کردهاید. پایش آسیب دیده، از من میپرسند، باید جوابی داشته باشم. ملاقات یعنی مطلع شدن از احوال زندانی». او هم زرنگی کرد و پایش را مجدداً بالا گرفت و گفت، عصبانی نشو، ببین که خوب است، میتوانم راه بروم، چند قدمی راه رفت، من نیز از این بابت خوشحال شدم. با تحقیق و پرسوجویی که کردم، دانستم که خیلی اذیت کردهاند. آشیخ اکبر روزهای سخت شکنجه را به سختی گذرانده و برای مداوا در بیمارستان بستری شده بود، حالا هم ظاهر قضیه را درست کرده بودند. مگر میشد خوب و راحت باشد؟
در این ملاقات هم من و بچهها بودیم، اما وقت آن چند دقیقهای بیشتر از ملاقات قبلی بود. استوار ساقی نگذاشت خیلی صحبت کنیم، ولی از این سئوال و حرکت دلیرانهای که کردم، راضی بودم. آن را ضربهای به ساواک میدانستم. این حرف را بایستی جلوی زندانیان میگفتم. با وجود اینکه اتاقها دربسته بود و کاملاً مخفیانه آنها را شکنجه میکردند، ولی این مسئله از نظر مردم پنهان نمیماند. خبر آن به مبارزین بیرون میرسید. فکر میکردند که هیچکس خبر ندارد. ساقی از جوابی که به او دادم، عصبانی شده بود، ولی به روی خود نمیآورد. رفتار زشت آنها با زندانیان، مو به مو به بیرون منتقل میشد.
پس از پایان وقت ملاقات با بچهها بیرون آمدیم. این دفعه فائزه کوچولو هم، همراهمان بود. جلوی در، کسانی که زندانی داشتند جمع شده بودند. بعضیها ملاقاتی داشتند و عدهای برای گرفتن خبر از زندانی خود آنجا بودند. خانوادهای که ملاقات میکرد و بیرون میآمد، دور از جمع میشدند و از حال و جرم زندانی سئوال میکردند. از زندانی خودشان میپرسیدند. هیچکس خبر درستی نداشت. هر کس مشاهدات خود را به آنها که ملاقات نداشتند، میگفت، ولی چیزی دستگیر کسی نمیشد. پدر، مادر، فرزند، خواهر، برادر و گاهی اقوام دورتر بودند و با هم صحبت میکردند. همه استوار و با روحیه قوی بودند و هیچکس اظهار ضعف و ناراحتی نمیکرد. در صورتی که در دلشان نمیدانید که چه میگذشت. مگر میشود مادر و پدر و فرزند و همسر زندانی، آسودگی خیال داشته باشند؟
مگر میشود با وجود بیاطلاعی و بیخبری از زندانی، در حالی که میدانند در زندان همه نوع شکنجه و آزار و اذیت است، خون جگر نخورند! آنها فقط به خاطر هدفشان که همان رضای پروردگار قادر متعال بود، مقاومت میکردند؛ دم نمیزدند و با غرور و متانت خاصی که مخصوص انسانهای متقی است، به در زندان میآمدند، بدون آنکه ملاقاتی انجام دهند یا خبری بگیرند، با سربلندی آنجا را ترک میکردند. خانوادههای زندانیان مجاهد، یکدیگر را به صبر و بردباری و استقامت تشویق میکردند. با همه آنها خداحافظی کردم، بعضی را میشناختم و با خیلیها هم در آنجا آشنا شدم.
- پابهپای سرو، عفت مرعشی، به اهتمام سیدعلی مرعشی، تهران: دفتر نشر معارف، 1391، ص 104 - 93.
تعداد بازدید: 5