خاطرات

خانه‌ پدری، مأمن مبارزه


07 مهر 1405


در منزل و خانواده‌ ما مبارزه یک مسئله‌ جاافتاده بود. مثلاً اولین‌باری که من از زندان آزاد شدم خیلی جالب بود. روز معینی آمدند و گفتند: «بیایید، وسایلتان را جمع کنید و بروید». از لشکر که بیرون می‌آمدیم، دو سه تا خیابان باریک بود که یکی از آنها منتهی می‌شد به میدان سوم اسفندی آن وقت که الان به خاطر حادثه‌ دَه دی، به آن میدان دَه دی می‌گویند و اول خیابان امام خمینی است. اسم محلی که آن خیابان باریک شروع می‌شد، دیدگاه لشکر بود. ما را تا دیدگاه لشکر آوردند و رها کردند.

آمدم خانه، عصر تابستان بود و هوا گرم. هیچ‌کس از خانواده خبر نداشت. من هم دلهره داشتم؛ با خودم می‌گفتم: «حالا چه جوری برخورد می‌کنند. آقا چه می‌گویند؟ آقا که حتماً دعوا می‌کنند. خانم چه می‌گوید؟» هنوز به در خانه نرسیده بودم که یکی از بچه‌ها از خانه بیرون آمد و من را دید. دوید و گفت: «علی‌آقا آمد.» خانه شلوغ شد. آن وقت تابستان‌ها گوشه‌ حیاط فرشی می‌انداختند و سماور می‌بردند و می‌نشستند. همه‌ بروبچه‌ها هم بودند. وارد که شدم، دیدم والده‌مان دارد به طرف من می‌آید، من را که دید، بغل گرفت و بوسید و همان اول گفت: «من به تو افتخار می‌کنم.» تا دیدم حال و هوای خانه این‌جوری است، خیالم راحت شد. در این فاصله، به آقا هم خبر دادند و ایشان هم پایین آمد. دست آقا را بوسیدم و دیدم نه، آقا هم هیچ دعوا یا اوقات تلخی نکرد که مثلاً بگوید: «این کارها چیست؟!» الحمدلله، به خیر گذشت. آقا فقط گفت: «ریشت چه شده؟» گفتم: «زدند دیگر!» در زندان، دو بار ریش من را زدند که یک بار اینجا بود و یک بار هم سال 54 در زندان کمیته.

خانواده‌ ما به زندان‌هایی که امکان ملاقات داشت مرتب و تقریباً هر هفته می‌آمدند و من را می‌دیدند. ولی در بعضی از زندان‌ها اصلاً اجازه‌ ملاقات نمی‌دادند؛ مثل زندان سال 50 و 53 و 54. البته در همین‌ها بهم دو مرتبه آمدند که به ‌آنها اجازه‌ ملاقات ندادند؛ در یکی از این دو بار آقا هم آمده بود که من اوقاتم تلخ شد؛ چون برای آقا خیلی سخت بود؛ هم از خانه حرکت کردن و هم به محیط سربازی آمدن که آن زمان جای خطرناکی بود و هم به خاطر اینکه ایشان خیلی عاطفی بود و اصلاً همین جنبه‌ عاطفی ایشان را از خانه کنده و به زندان کشانده بود. برای همین من دلم نمی‌خواست که آقا برای ملاقات من به زندان بیاید و به خانواده گفتم که آقا را نیاورید. اما خانم می‌آمد و اظهار غصه و ناراحتی هم نمی‌کرد؛ یعنی طبیعتاً آدم قرص و محکمی بود.

ایرانشهر هم که تبعید بودم، ابوی و والده ـ با چه زحمتی ـ آمدند. به نظرم اوایل بهار بود. به من خبر دادند که آقا دارند می‌آیند. گفتم پس خودم می‌روم از زاهدان آنها را می‌آورم. آن‌وقت ماشین نداشتم. از رفقای ایرانشهری ماشین گرفتم و به زاهدان رفتم. تا من برسم آقا به منزل آقای کفعمی یا آقای معین‌الغربا رفته بودن. رفتم آ‌نجا و آقا و خانم را آوردم ایرانشهر. چند روزی بودند. در آن مدت آقای راشد و بقیه هم بودند و می‌آمدند و با آقا گرم می‌گرفتند. آقا خودش اهل جواب و بگومگو نبود، اما در جمع دوستان، مستمع خوبی بود و لذت می‌بُرد.

از جمله همراهی‌های آقا که برای من خیلی جالب بود، قضیه‌ فرار آقا جعفر قمی است. حدود ده روز از زندان اولم گذشته بود؛ اوایل ماه صفر بود و من اواخر ماه محرم آزاد شده بودم. منزل آقا بودم که در خانه را زدند. یکی از دوستان جوان ما بود. سلام و علیک که کردیم از من خواست بروم سر کوچه. سر کوچه که رفتم، دیدم یک مرد ریش‌تراشیده‌ عینکی کراواتی آنجا ایستاده و با من کار دارد. تعجب کردم که این شخص کیست و با من چه کار دارد.

نزدیک که رفتم، دیدم آقا جعفر، پسر مرحوم حاج‌آقا حسین قمی است. آقا جعفر از دوستان معمم ما بود که چون تحت تعقیب قرار گرفته بود، به این لباس در آمده بود. او را به داخل منزل و به آن حیاط بیرونی و اتاق بزرگه بردم و گفتم: «قضیه چیست؟» گفت: «من تحت تعقیبم. آن طور که بویش می‌آید، اگر من را بگیرند، قاعدتاً می‌کشند». او به خاطر اقدام به چاپ اعلامیه و روزنامه‌ای به نام «فریاد» تحت تعقیب بود. من هم درباره‌ آن اعلامیه با او هم‌پرونده و به شش ماه حبس محکوم شده بودم. آن زمان هنوز برای این‌طور چیزها کسی را نمی‌کشتند و قاعدتاً قتل در کار نبود؛ او را می‌گرفتند و نهایتاً چند سالی زندان می‌کردند. ولی آقا جعفر بیماری قلبی خیلی شدیدی داشت و خوف این بود که اگر او را بگیرند و ببرند و بزنند، سکته کند و فوت شود. گفت: «تصمیم گرفته‌ام که تا مدتی فراری شوم». به نظرم آمد منظورش چند ماه است. گفتم: «تا چند ماه؟» گفت: «نه، مسئله‌ من چند ماه نیست. حالا‌حالاها، تا مدت‌ها،‌ بایستی متواری باشم». گفتم: «به هر حال خانه‌ ما می‌توانی باشی ولی اینجا که منزل من نیست. منزل پدرم است و پدرم بایستی اجازه بدهد». پدرم آقا جعفر را می‌شناخت؛ چون هم با من خیلی رفیق بود و منزل ما زیاد رفت و آمد می‌کرد، هم پسر حاج‌آقا حسین بود. به پدرم خبر دادم: «آقا جعفر تحت تعقیب است. به اینجا آمده می‌خواهد منزل ما بماند. شما اجازه می‌دهید؟» گفت: «همین جا نگهش دارید. بگو هر چه می‌خواهد اینجا بماند». واقعاً از اینکه پدرم هیچ‌گونه مخالفتی نکرد، خوشحال شدم و با خودم گفتم: «الحمدلله! از طرف آقا برای نگه داشتن آقا جعفر پروانه صادر شد». در آن دوران، این خیلی کار جالبی بود. آمدم به آقا جعفر گفتم: «آقا می‌گوید که هر چه می‌خواهی اینجا بمان!» او هم خیلی خوشحال و واقعاً راحت شد. بعد هم خود آقا آمد و آقا جعفر را دید و از اینکه او قیافه‌اش شبیه حاج‌‌آقا حسین بود، خیلی خوشش آمد. به هر حال آقا جعفر را آنجا نگه داشتیم و حتی مادر و برادرانش ـ حاج‌آقا حسن و آقا مرتضی ـ که مشهد بودند هم خبر نشدند.

اولین باری هم که هادی‌آقا را گرفتند تابستان 1344 در مسجد گوهرشاد بود. آن وقت پانزده شانزده سال بیشتر نداشت. من مشهد نبودم که خبر آوردند: «هادی‌آقا را گرفته‌اند». نگران شدم و به مشهد آ‌مدم. تحقیق کردم و دیدم بله، هادی‌آقا را گرفته‌اند. اوقات آقا و خانم خیلی تلخ شده بود؛ می‌گفتند: «اگر تو را بگیرند، بلدی با آنها چه کار کنی اما هادی را اذیت می‌کنند و چون کم‌سن است، نمی‌تواند از عهده‌ مأمورها بربیاید». گفتم: «خب، حالا که دیگر او را گرفته‌اند و باید برویم ببینیم کجاست». تحقیق کردیم و معلوم شد در دارالتأدیب است. دارالتأدیب زندان بچه‌ها بود. روز ملاقات، به دیدنش رفتم و دیدم یک مشت بچه را به آنجا آورده‌اند. یکی دو بار دیگر هم دیدنشان رفتم و برایشان هندوانه و خوراکی‌های دیگر بردم. بعد از حدود یک ماه هم آزادشان کردند.

تابستان سال 1345 هم که گروه یازده نفره لو رفته بود و من تحت تعقیب بودم. غالب اوقات را در خانه‌ آقا می‌گذراندم. آن زمان متأهل شده بودم و خانه‌ام آنجا نبود، لذا پنهان شدن در خانه‌ پدرم، فرار و آن خانه به اصطلاح مخفیگاه محسوب می‌شد. أدر آن دوران، یک شب را آنجا و یک شب را در منزل پدر همسرم بودم و هنگام سحر یا پاسی از شب هم رفت و آمد می‌کردم. برادرم آقا سیدمحمد هم ـ که جزو گروه یازده نفره بود ـ در منزل پدرم مخفی شده بود.

در آن دوران دفتر روزنامه‌ خراسان ـ‌ که بعدها به چاپخانه‌ خراسان تبدیل شد ـ محل ساواکی‌ها در محله‌ سرشور بود که روبه‌روی کوچه‌ ما قرار داشت و در واقع مرکز دیده‌بانی منزل ما از سوی ساواک بود. آنجا مأمورین می‌ایستادند و درِ این خانه را نگاه می‌کردند که من چه زمانی می‌آیم، چه زمانی می‌روم. در حالی که خانه‌ ما منزل آقا نبود. منزل ما، جای دیگری بود.

 

- روایت آقا، خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای از زندگی پدر، تهران، انتشارات انقلاب اسلامی، چ پنجم، 1404، ص 151 - 155.



 
تعداد بازدید: 3



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.