خاطرات

روایت احمد احمد از قیام مردم تهران در عاشورای 42


28 مهر 1405


دوم فروردین سال 1342 به مناسبت سالروز شهادت حضرت امام صادق(ع)، حضرت آیت‌الله العظمی گلپایگانی مراسم سوگواری در مدرسه فیضیه برگزار کردند که مورد تهاجم کماندوها و مأمورین رژیم شاه قرار گرفت. در نتیجه این حمله، تعدادی از طلاب شهید و مجروح شدند. این فاجعه موجب تأسف قاطبه مردم ایران بخصوص علما و روحانیون شد. علما و مراجع عظام، ‌بازاریان، اصناف،‌ جمعیت‌ها و گروه‌های اسلامی، در حمایت از حوزه علمیه قم و محکوم کردن اقدام تروریستی رژیم، اطلاعیه‌ها و اعلامیه‌هایی صادر کردند.

در این میان، اعلامیه‌ها و خطابه‌های حضرت امام خمینی(ره) از همه افشاگرانه‌تر، صریح‌تر و شجاعانه‌تر بود. ایشان از وعاظ، خطبا و سخنرانان خواست تا از هفتم ماه محرم به بعد، جنایات رژیم پهلوی را افشا کنند.

گفته می‌شد که قرار است حضرت امام(ره) در عصر عاشورا به مدرسه فیضیه بروند و سخنرانی افشاگرانه‌ای ایراد کنند. در تهران هم هیئت‌های مؤتلفه اسلامی دنبال تدارک برنامه‌ای بودند، تا روز عاشورا تظاهرات و راهپیمایی وسیع و عظیمی شکل دهند.

ماه محرم فرا رسید، جلسات وعظ و سخنرانی شروع شد. دسته‌های سینه‌زنی و عزاداری از طرف هیئت‌های مردمی به راه افتاد. تا روز عاشورا چند روزی نمانده بود. هیئت‌های مؤتلفه در صدد برگزاری اجتماع بزرگ روز عاشورا در مقابل مسجد حاج ابوالفتح بودند، ولی از طرف طیب حاج‌رضایی و حسین رمضان‌یخی نگران بودند که اجتماع آنها را به هم بریزند. از این‌رو شهید حاج مهدی عراقی از طرف هیئت‌های مؤتلفه به دیدار این دو نفر رفت و آنها قول دادند که مراسم روز عاشورای آنها را به‌هم نریزند.

من صبح عاشورا، خود را به اجتماع رساندم. هر چه که می‌گذشت بر ازدحام مردم افزوده می‌شد. ناگهان یک هیئت پرطمطراق عزاداری از راه رسید. سردسته هیئت فردی به نام ناصر جگرکی بود. گویا برای برهم زدن اجتماع آمده بود. وارد مسجد حاج ابوالفتح شد. اما با تمهید شهید حاج مهدی عراقی و سخنرانی وی ناصرخان در محذورات اخلاقی قرار گرفت و بازگشت.

پس از سخنرانی حاج مهدی عراقی، به سمت سرچشمه حرکت کردیم و از آنجا به مجلس، بعد چهارراه مخبرالدوله، چهارراه استانبول، سفارت انگلیس و میدان فردوسی رفتیم. در برخی نقاط توقف کرده و سخنرانی کوتاهی نیز صورت می‌گرفت. بعد از این مسیرها به سمت دانشگاه تهران رفتیم. اول قرار بر این بود که مسیر راهپیمایی از مسجد تا دانشگاه باشد، ولی با پیشنهاد جمعیت بعد از دانشگاه به سمت میدان 24 اسفند (انقلاب) و خیابان سی‌متری (کارگر)، پاستور و کاخ مرمر رفتیم. کاخ مرمر توسط نیروهای امنیتی و انتظامی محاصره شده بود. دور کاخ چرخی زدیم و با مشت‌های خود به دیوارهای کاخ زده و شعار می‌دادیم: «مرگ بر دیکتاتور!»

بعد از ظهر به بازار و مسجد شاه (امام) رسیدیم و در آنجا راهپیمایی به پایان رسید. هیئت‌های مؤتلفه اسلامی توانست برنامه خود را کاملاً موفق به اجرا درآورد.

صبح روز 15 خرداد نبش چهارراه عباسی، دیدم یکی از دوستانم به نام جعفری در حال مشاجره با یک مغازه‌دار است. به آنها نزدیک شدم، آقای جعفری با عصبانیت گفت: «باید مغازه‌ات را ببندی!» مغازه‌دار با لهجه ترکی جواب داد: «آخر نمی‌شود، الان از کلانتری می‌آیند، پدر مرا در می‌آورند.» حاج آ‌قای جعفری با تندی بیشتر گفت: «خُب،‌ بهشان بگو که جعفری گفته.«

جلوتر رفتم و پس از سلام و علیک از آقای جعفری پرسیدم: «چی شده حاج آقا؟» گفت: «مگر خبر نداری؟» پرسیدم: «چه چیز را!؟» جواب داد: «دیشب آیت‌الله خمینی را گرفته‌اند».

با این گفته، شوکه شدم و رنگم پرید. پرسیدم: «کی گفته؟» گفت: «خبرش را آورده‌اند.» گفتم: «خُب، حالا چه کار کنیم؟» گفت: «برویم بازار، بچه‌ها بازار هستند».

به این ترتیب از حادثه‌ای که رخ داده بود مطلع شدم. دلشوره زیادی داشتم. در رفتارم نگرانی پیدا بود. با عده‌ای از بچه‌های محل به میدان اعدام (محمدیه) و از خیابان خیام به سمت چهارراه گلوبندک رفتیم. در آنجا دیدم که مردم دسته‌دسته به طرف بازار می‌روند. جالب بود، بچه‌های بازار بدون هیچ برنامه از پیش تعیین شده‌ای مغازه‌ها را بسته و کرکره حجره‌هایشان را پایین کشیده بودند.

با ازدحام جمعیت، اوضاع شلوف به نظر می‌آمد، دقایقی بعد راهپیمایی خودجوشی شکل گرفت. مأموران از حرکت آنها ممانعت می‌کردند و برای این منظور شروع به تیراندازی کردند. مردم شعار می‌دادند: «یا مرگ یا خمینی... یا مرگ یا خمینی... و به حرکت خود ادامه می‌دادند و از کوچه‌ای به کوچه دیگر و از خیابانی به خیابان دیگر می‌رفتند و هرچه که می‌گذشت اوضاع شلوغ‌تر می‌شد.

در چهارراه گلوبندک یک سرهنگ ارتش، دسته‌های نظامی و کماندوهای تحت امر خود را به صورت یک صف جلو نشسته و یک صف عقب ایستاده، به چند جهت آرایش داده بود. گروهی در خیابان خیام به سمت میدان اعدام، گروهی دیگر در خیابان بوذرجمهری (15 خرداد) به سمت خیابان ابوسعید و گروهی هم به سمت بازار و گروه آخر هم به سمت سه‌راهی روزنامه اطلاعات انتظام و صف‌آرایی کرده بودند. سرهنگ ارتش خود در وسط این چهاردسته بود تا به موقع فرمان آتش و حمله را صادر کند. گفته می‌شد به آ‌نها اجازه آتش بدون پوکه داده‌اند.

حدود 10 صبح، هلیکوپتری از بالای سر ما و از روی بازار و خیابان‌های اطراف گذشت. معلوم بود که رژیم، تمام قوا و تجهیزات خود را برای سرکوب قیام مردم به کار گرفته است. وقتی در خیابان خیام به چهارراه گلوبندک نزدیک شدیم، دیدم که سرهنگ ارتش دستش را به سوی دسته‌ای از کماندوهای تحت امر خود بالا برد. من فکر نمی‌کردم که تهدید او جدی باشد و به اصطلاح می‌گفتم فیلم است، اما ناگهان او دستش را با شتاب پایین انداخت و گفت: «آتش»! صفیر گلوله‌ها را می‌شنیدیم که از جلو چشم‌هایمان رد می‌شد. من که سربازی نرفته بودم و با صدای تیر آشنا نبودم، مشاهده چنین صحنه‌ای تکانم داد. ناخودآگاه به سمت بازار کشیده شدیم و ارتباطمان با چهارراه گلوبندک قطع شد. تیراندازی شدت گرفت، خود را به دهنه سنگی یک بانک رسانده و مخفی شدم، همچنان گلوله‌ها از مقابلم رد می‌شد و برخی هم به لبه دیوار سنگی می‌خورد. وحشت مرا فراگرفته بود. خود را هر چه بیشتر به سینه دیوار بانک کشیدم تا از اصابت گلوله در امان باشم. یک دفعه دیدم پسر جوانی وسط خیابان تیر خورده و کمی عقب عقب رفت و به پشت افتاد و چون مرغ سرکنده شروع به دست و پا زدن کرد. می‌خواستم به او کمک کنم، ولی آماج گلوله‌ها ناتوانم کرده بود. دقایقی گذشت. طاقتم تاق شد، از خود بی‌خود شده و فریاد زدم: «آی، بی‌انصاف‌ها، واسه چی شعار می‌دهید و بعد فرار می‌کنید؟ بیایید اینجا، بیایید اینجا، این پسره داره می‌میره.»

صحنه لحظه‌ای آرام شد. با سرعت به طرف آن جوان رفتم و او را از زمین بلند کردم. چند نفر دیگر نیز آمدند. من دست چپش و یکی دست راستش و دو نفر هم پاهایش را گرفتند و بلند کرده و حرکت دادیم. از وسط خیابان به طرف پیاده‌رو می‌رفتیم که دوباره سرهنگ ارتش دستور آتش داد. کسی که مقابل من پای این مجروح را گرفته بود، خم شد و افتاد. بعد فردی هم که در کنار من، دست راست مجروح را گرفته بود، از پشت تیر خورد و افتاد. تا وضع این طور شد، من و آن دیگری فرار کردیم. من خودم را دوباره به سینه دیوار بانک رساندم و مخفی شدم. به خود نگاه کردم و دیدم دست‌ها و لباسم خونی شده است. مات و مبهوت به این صحنه‌ها نگاه می‌کردم. قادر به هیچ حرکتی نبودم و زمین‌گیر شده بودم و ترس و وحشت وجودم را فراگرفته بود. یک‌دفعه صدای شعارهای مردم را شنیدم، دیدم عده‌ای از مردم، در حالی که چوب و چماق دستشان است، به طرف ما می‌آیند و شعار می‌دهند. «یا مرگ،‌ یا خمینی... مردم بروید به بازار... مردم بروید به بازار...»

کمی روحیه گرفتم. دقت کردم و دیدم برادرم مهدی با عده‌ای از جوان‌های رشید هیئت مؤتلفه به این طرف می‌آیند. مهدی مرا دید. به طرفم آمد و دست روی شانه‌ام گذاشت و تکانم داد. گفت: «چیه؟... احمد! چی شده؟» من به خود آمدم و گفتم: «داداش! ببین اینها را کشته‌اند!»

گفت: «برو بابا! کجایش را دیده‌ای؟! برو ببین، جنایتکاران همین‌طور نعش مردم را عین برگ خزان بر خیابان‌ها ریخته‌اند و کسی نیست آنها را جمع کند، بیا برویم جلو، اینجا، نایست...» بعد دست مرا گرفت و کشید و به طرف بازار حرکت کردیم. هنگامی که از داخل بازار رد می‌شدیم، دیدم که اجساد را به کنار کوچه کشیده‌اند. در یکی از دالان‌های بازار صحنه تکان‌دهنده‌ای دیدم. فردی که از ناحیه ران چند تیر خورده بود، کنار چهارچرخی افتاده بود و با انگشت سبابه به خون خود می‌زد و روی تخته بدنه چهارچرخ در حال نوشتن جمله «یا مرگ، یا خمینی» بود. حالت عجیبی به من دست داد. طاقت نیاوردم و از آنجا دور شدم. آرام‌آرام، مسأله خون، قتل و قتال برایم عادی شد. داخل بازار از این دالان به دالان دیگر می‌رفتیم؛ ناگهان نظامی‌ها درهای ورودی بازار را مسدود کردند و داخل را به رگبار بستند. سربازها و نظامی‌ها، داخل بازار و بازارچه نمی‌شدند، فقط از همان مدخل تیراندازی می‌کردند. وقتی کسی از این سو به آن سوی بازار می‌دوید، او را به رگبار می‌بستند و گاهی او با چند بار زمین خوردن و برخاستن موفق به گذشتن و گاهی هم تیر خورده و شهید می‌شد. وجود برادرم در کنارم قوت قلب خوبی بود. تکرار صحنه‌ها ترسم را ریخت و مرگ را در نظرم بی‌ارزش کرد. به بازار نوروزخان رفتیم و از پشت مسجد شاه (امام) بیرون آمدیم. به محض خروج از بازار دیدم مردم زیادی آنجا هستند، شروع کردیم به شعار دادن: «خمینی، خمینی، خدا نگهدار تو بمیرد، بمیرد دشمن خونخوار تو.»

 

ـ خاطرات احمداحمد، به کوشش محسن کاظمی، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، حوزه هنری، 1379، ص 73 – 66.

 



 
تعداد بازدید: 5



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.