خاطرات

بازداشت


12 آبان 1405


بعد از بازگشت از مشهد، آقا رضا [همسرم] پس از چند سال تلاش توانست یک مغازه‌ خیاطی در غرب تهران در خیابان خوش بخرد. اسمش را گذاشت «خیاطی آسیا» آنجا مشغول شد با هشت کارگر.

در محرم سال 1342 در خیابان خوش تظاهرات کوچکی شکل گرفت. آقا رضا همراه مردم می‌شود و شعارهایی در حمایت از امام که آن روزها به ایشان «آیت‌الله خمینی» می‌گفتند سر داد.

سر چهارراه یک کیوسک کلانتری بود. تظاهرات‌کنندگان‌شیشه‌ آنجا را شکستند. بعد هم مأموران پلیس، جمعیت را متفرق کردند و تظاهرات تمام شد. شب بود که آقا رضا به خانه آمد و با شور و هیجان، ماجرای تظاهرات را تعریف کرد.

فردای آن روز، مأموران کلانتری تحقیق کردند و متوجه شدند که بخشی از ایجاد تظاهرات را فردی به نام غلامرضا مربوبی انجام داده. برای همین به درب مغازه می‌آیند و آقا رضا را دستگیر و بازداشت می‌کنند.

ما اطلاعی نداشتیم، تلفنی نبود که مطلع شویم، تا اینکه یکی از شاگردها به درب خانه آمد و گفت که آقا رضا را دستگیر کرده‌اند.

خیلی برایش ناراحت بودم. دلم شور می‌زد.

آقا رضا شب به خانه نیامد. آن شب را با دعا و توسل سر کردم. من با دو تا بچه‌ کوچک، تک و تنها در خانه مانده بودم.

روز بعد آقا رضا آزاد شد. وقتی به خانه آمد، خیلی خوشحال بود و مدام از عنایت خدا صحبت می‌کرد.

پرسیدم: چی شده؟ او هم گفت: صبح آمدند درب مغازه و مرا به جرم تخریب کیوسک کلانتری بازداشت کردند.

گفتم من جایی را تخریب نکردم و بی‌گناه هستم. اما بدون توجه به اظهاراتم، من را بازداشت کردند. به کلانتری منتقل شدم، در یک سلول کوچک زندانی شدم. ظهر گرسنه‌ام شد! هیچی برای خوردن پیدا نکردم.

می‌دانستم اوضاع مالی کلانتری‌ها خیلی افتضاح است. فکری به ذهنم رسید! درب بازداشتگاه را زدم، سربازدر را باز کرد و گفت: چیه چی کار داری!؟

گفتم: گرسنه‌ام.

گفت: صبر کن می‌گم نان برات بیاورند.

پول همراهم بود. گفتم: نه، غذای کلانتری را نمی‌خوام، پول می‌دم برو برای همه مأمورای کلانتری و زندانی‌ها چلوکباب بخر و بیار با هم بخوریم.

چشم سرباز برقی زد، از افسر نگهبان سئوال کرد وسریع پول را از من گرفت ورفت. چند دقیقه بعد آ‌مد دنبالم و گفت: بیا در حیاط کلانتری دور هم ناهار بخوریم!

خیلی جالب بود. ببین پول چی کار کرد! من که متهم بودم رفتم داخل حیاط کلانتری و با مأمورها نشستیم و یک ناهار حسابی خوردیم! بعد مرا به بازداشتگاه بازگرداندند. فردا صبح زود، من را به دادسرای نظامی در میدان توپخانه بردند. در بازداشتگاه آنجا نشسته بودم و به سرانجام کارم فکر می‌کردم. خیلی نگران بودم. من که برای نفع شخصی این کار را نکردم، هدفهم دفاع از مرجعیت شیعه بود. در این فکرها بودم که ناگهان در باز شد و مردی که صورتش خون‌آلود بود را انداختند داخل زندان! با صورت خورد زمین! صدای خُرد شدن استخوان‌های صورتش را شنیدم! در دل گفتم حتماً نفر بعدی من هستم.

به آن شخص گفتم: چی کار کردی؟

گفت: اطلاعیه‌ جبهه‌ ملی و... را پخش کردم که من را گرفتند، گویا از عناصر ملی مذهبی بود.

فهمیدم آنجا مکانی برای نگه‌داری به اصطلاح زندانیان سیاسی است؛ زیرا مأموران به ما می‌گفتند خرابکار. تا ظهر آنجا بودم. موقع نماز ظهر به نگهبان گفتم می‌خواهم نماز بخوانم.

گفت: صبر کن، ساعتی بعد دوباره گفتم: می‌خوام نماز بخوانم.

با بی‌اعتنایی برخورد کردند. نهایتاً با صدای بلند اعتراض کردم و به درب بازداشتگاه کوبیدم که بگذارید من نماز بخوانم.

دو سرباز آمدند و من را با خود بردند! شیر آبی آنجا بود، اجازه دادند که وضو بگیرم و به بازداشتگاه برگشتم.

نماز ظهر و عصر را خواندم. نماز در زندان خیلی باحال بود! بعد از نماز، زیر لب ذکر می‌گفتم و از خدا کمک می‌خواستم.

دلم می‌خواست در حرم امام رضا(ع) باشم و به ایشان متوسل شوم. همان‌جا توسلی به آقا پیدا کردم و از حضرت کمک خواستم.

مرا پیش افسر نگهبان بردند. تا چشمم به افسر نگهبان افتاد او را شناختم! برادر او روبه‌روی مغازه‌ من ساعت‌سازی داشت!

هر روز همین افسر نگهبان را در مغازه‌ برادرش می‌دیدم، همین امر باعث شد که ما از قبل با هم سلام علیک داشته باشیم.

تا من را دید گفت: آقا رضا اینجا چه می‌کنی؟!

ماجرا را گفتم که من کاری نکرده‌ام، دیگران بودند ولی مرا گرفتند. گفت چند سئوال می‌پرسم جواب بده!

بعد چند سئول پرسید و من هم چیزهایی که می‌دانستم نوشتم. او هم چیزهایی زیر جواب‌های من نوشت و گفت: برو، شما آزادید!

باورم نمی‌شد! خیلی سریع از آنجا آمدم بیرون. آن روز همه‌اش به یاد امام رضا(ع) بودم.

آقا رضا ادامه داد: تو بازداشتگاه کلانتری که بودم کارگرهای مغازه پیام فرستادند که اگر اجازه دهید، قاب عکس آیت‌الله بروجردی را که در مغازه است برداریم، چون ممکن است برای بازرسی مغازه بیایند و برای شما بد می‌شود، به جای آن فعلاً یک عکس شاه می‌چسبانیم، بعد که آزاد شدید دوباره عکس آیت‌الله بروجردی را در مغازه می‌زنیم.

تا این حرف را شنیدم به شدت عصبانی شدم، قسم خوردم و گفتم اگر دست به عکس آیت‌الله بروجردی بزنید یا عکس شاه را بچسبانید، با قیچی عکس شاه را ریزریز می‌کنم. بعد هم شما را از مغازه اخراج می‌کنم. آن‌ها هم به عکس آیت‌الله بروجردی دست نزدند و اتفاقی نیفتاد.

 

ـ من زینبی‌ام: زندگی‌نامه و خاطرات حاجیه خانم بتول اسلامی‌فر، مادر شهید مسعود مربوبی و خواهر شهید محمدجواد اسلامی‌فر، گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، انتشارات شهید ابراهیم هادی، 1397، ص 23 – 21.



 
تعداد بازدید: 6



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.