سخنرانی امام خمینی در مدرسه فیضیه

کامپوس12345678رونمایی شرح اسم

حسن اردستانی

1345891014س س

ارائه اطلاعات دست اول به آمریکایی‌ها

علی امینی، نخست‌وزير، ظهر اول شهریور 1340 با محمدرضا پهلوى در كاخ سعدآباد ملاقات كرد و بعدازظهر، فيليپس تالبوت، معاون وزارت امور خارجه آمريكا در قسمت خاورميانه، در كاخ نخست‌وزيرى با وی ملاقات و گفت‌وگو داشت.  معاون وزارت امور خارجه آمريكا، وقتى از اتاق نخست‌وزير حکومت پهلوی خارج می‌شد قيافه خندانى داشت و در حالى كه امينى او را مشايعت می‌کرد، مقابل پله‌هاى نخست‌وزيرى آمد. تالبوت به خبرنگاران گفت: «مذاكرات من بيشتر جنبه اخذ اطلاعات دست اول از...

چرخ دنده - داستان

قاب عکس کهنه را دستمالی کشید. مثل هر روز دقایقی نگاهش را به آن نگاه مات و سرد درون قاب گره زد. باز هم برای همان صورت یخ کرده قصه¬ تکراری دلتنگی را تکرار کرد. پرده را کنار زد تا جنب و جوش پرنده‌ها روی شاخه‌های تازه سبز شده را ببیند. تقویم مقوایی را روی دیوار جابه‌جا کرد تا تراز بایستد و عدد 58 بالای آن از گوشه پرده معلوم باشد.

دلتنگی - داستان

تاکسی زرد رنگ دارد با حرص و جوش از لا‌به‌لای گاری‌ها و لشکر موتورسیکلت‌ها و مردمی که توی خیابان‌های رو به بازار تهران، دورش را گرفته‌اند، خودش را رد می‌کند. انگار که یک تکه چوب زرد را لای لانه مورچه‌ها کرده باشی. راننده عصبی شده و پشت سر هم لبش را با غرولند تر می‌کند. پیرمرد اما در صندلی پشتی بی‌صدا دارد به دور و برش نگاه می‌کند. گاهی به سمت شیشه عقب بر می‌گردد و گاهی هم دست به صندلی جلو می‌اندازد و خودش را خم می‌کند تا چیزی که می‌خواهد را از شیشه جلو ببیند و بعد دوباره روی صندلی عقب می‌افتد. راننده انگار که بخواهد متلکی بیندازد، با کنایه می‌گوید: عموجان، ماشاءلله خوب تر و فرز موندی. خوب وول می‌خوری. پیرمرد به روی خودش نمی‌آورد که چیزی شنیده. با دست سبیلش را می‌خاراند و به زیر و بالا کردن خیابان ادامه می‌دهد. یک چرخ دستی جلوی تاکسی می‌دود و راننده را مجبور به ترمز می‌کند. کلافه از این همه شلوغی، کف دستش را به فرمان می‌کوبد و می‌گوید: پدرجان حالا حتما باید تا اینجا می‌اومدی که یاد جوونیات کنی؟

خرده خاطرات مستر میم - داستان

سرفه که می‌کنی صدای تخت کهنه و قدیمی‌ات بلند می‌شود. آلبوم‌ها را روی هم چیده‌ای درست قد خاطراتت. با هر سرفه نگاهت گره می‌خورد به عکس‌های قدیمی‌ات. به قدوبالای رعنایت. حق داری. آن وقت‌ها مثل الان چون چرک خشک شده‌ای به ملحفه رنگ و رو رفته‌ات چسبیده نبودی. آدم بودی. نوچه و خانه‌زاد شازده محمد بودی که وسط دربار دم تکان می‌داد. از بعد بلغور کردن نامت توسط آن فرنگی شدی مستر«میم».
...
326
...

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.