
مثل هر سال خرداد
مثل هرسال، ماه خرداد که می رسد، قدسی جان مثل آدم هایی که چیزی گم کرده اند یک بند دور خودش می چرخد. آینه قدیمی اش را (ها) می کند و دستمال می کشد. روی زنگ زدگی های آینه انگشت اشاره اش را می کشد و آهسته طوری که خودش می بیند و آینه، زیرچشمش را پاک می کند. و کم کم از اطراف اش بی خبر می شود. امسال هم همان کار را کرد. همان کارهای هرساله خرداد ماه اش را. لباس عروس پرچین ش را بخار داد و لب صندلی اوپن آویزانش کرد. چروک های پایین لباس عروس را با نوک انگشت هایش بازکرد و ساعت ها نشست جلویش. به لباس عروسش که خیره می شود کسی نمی فهمد دارد به چه چیزی فکر می کند. به چه چیزی که این لباس عروس کهنه رنگ باخته می تواند نقش مهمی درآن داشته باشد.