دگر باره در سوگ گلهای زهرا
به تن شهر پوشیده رخت سیه را
به رگها زند جوش خون حسینی
به سرها والا جنون حسینی
دل خلق آمیزه عشق و کینه
همه گرمدست و همه سرخ سینه
آن شب یلدا همه غم بود و آه
ماه پنهان گشته در ابر سیاه
اهرمن آسیمه سر در گیر و دار
داشت با آیین یزدان کارزار
کرد رنگین دامن خرداد را
در گلو بشکست هر فریاد را
خورشید تبعیدی به زندان افق بود
شب در هجوم بال خفاشان قرق بود
دیو سیاهی مظهر تلواسه شب
ميخورد مغز اختران در كاسه شب
در باغها جای صنوبر دار میرست
بر کتف ظلمت ساقههای مار میرست