هنر و ادبیات

شعر معروف آذری در واقعه 15 خرداد

آیت‌الله مرتضی بنی‌فضل (1312 تبریز - 1386) شاگرد آیت‌الله العظمی بروجردی و سید محمد داماد و امام خمینی(ره) و نماینده مردم استان آذربایجان غربی در اولین دوره مجلس خبرگان رهبری و در دومین دوره این مجلس نماینده مردم استان آذربایجان شرقی بود.
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

مطلع شعر نهضت 15 خرداد

امام خمینی(ره) (1281 ـ 1368 خورشیدی) به عنوان رهبر و بنیان‌گذار نهضت اسلامی، خود مطلع انقلاب اسلامی است و یکی از یا نخستین شاعر نهضت 15 خرداد. شعر «انتظار» امام انقلاب اسلامی رحمه‌الله علیه در هفت بیت، رو به سمت و سبک عراقی است...

امید بود و باور و همت

شعر «پانزده از یک فصل یا یک ماه»، سروده دکتر محمدباقر نجف‌زاده بارفروش (م. روجا) است. او می‌گوید: «من این سروده را در شاخه دانشجویی حزب جمهوری اسلامی و هنگام بزرگداشت قیام پانزده خرداد خوانده و ...

چرخ دنده - داستان

قاب عکس کهنه را دستمالی کشید. مثل هر روز دقایقی نگاهش را به آن نگاه مات و سرد درون قاب گره زد. باز هم برای همان صورت یخ کرده قصه¬ تکراری دلتنگی را تکرار کرد. پرده را کنار زد تا جنب و جوش پرنده‌ها روی شاخه‌های تازه سبز شده را ببیند. تقویم مقوایی را روی دیوار جابه‌جا کرد تا تراز بایستد و عدد 58 بالای آن از گوشه پرده معلوم باشد.

دلتنگی - داستان

تاکسی زرد رنگ دارد با حرص و جوش از لا‌به‌لای گاری‌ها و لشکر موتورسیکلت‌ها و مردمی که توی خیابان‌های رو به بازار تهران، دورش را گرفته‌اند، خودش را رد می‌کند. انگار که یک تکه چوب زرد را لای لانه مورچه‌ها کرده باشی. راننده عصبی شده و پشت سر هم لبش را با غرولند تر می‌کند. پیرمرد اما در صندلی پشتی بی‌صدا دارد به دور و برش نگاه می‌کند. گاهی به سمت شیشه عقب بر می‌گردد و گاهی هم دست به صندلی جلو می‌اندازد و خودش را خم می‌کند تا چیزی که می‌خواهد را از شیشه جلو ببیند و بعد دوباره روی صندلی عقب می‌افتد. راننده انگار که بخواهد متلکی بیندازد، با کنایه می‌گوید: عموجان، ماشاءلله خوب تر و فرز موندی. خوب وول می‌خوری. پیرمرد به روی خودش نمی‌آورد که چیزی شنیده. با دست سبیلش را می‌خاراند و به زیر و بالا کردن خیابان ادامه می‌دهد. یک چرخ دستی جلوی تاکسی می‌دود و راننده را مجبور به ترمز می‌کند. کلافه از این همه شلوغی، کف دستش را به فرمان می‌کوبد و می‌گوید: پدرجان حالا حتما باید تا اینجا می‌اومدی که یاد جوونیات کنی؟

خرده خاطرات مستر میم - داستان

سرفه که می‌کنی صدای تخت کهنه و قدیمی‌ات بلند می‌شود. آلبوم‌ها را روی هم چیده‌ای درست قد خاطراتت. با هر سرفه نگاهت گره می‌خورد به عکس‌های قدیمی‌ات. به قدوبالای رعنایت. حق داری. آن وقت‌ها مثل الان چون چرک خشک شده‌ای به ملحفه رنگ و رو رفته‌ات چسبیده نبودی. آدم بودی. نوچه و خانه‌زاد شازده محمد بودی که وسط دربار دم تکان می‌داد. از بعد بلغور کردن نامت توسط آن فرنگی شدی مستر«میم».

مثل هر سال خرداد

مثل هرسال، ماه خرداد که می رسد، قدسی جان مثل آدم هایی که چیزی گم کرده اند یک بند دور خودش می چرخد. آینه قدیمی اش را (ها) می کند و دستمال می کشد. روی زنگ زدگی های آینه انگشت اشاره اش را می کشد و آهسته طوری که خودش می بیند و آینه، زیرچشمش را پاک می کند. و کم کم از اطراف اش بی خبر می شود. امسال هم همان کار را کرد. همان کارهای هرساله خرداد ماه اش را. لباس عروس پرچین ش را بخار داد و لب صندلی اوپن آویزانش کرد. چروک های پایین لباس عروس را با نوک انگشت هایش بازکرد و ساعت ها نشست جلویش. به لباس عروسش که خیره می شود کسی نمی فهمد دارد به چه چیزی فکر می کند. به چه چیزی که این لباس عروس کهنه رنگ باخته می تواند نقش مهمی درآن داشته باشد.

اشعار نوروزی حضرت امام خمینی (ره)

با تورق دیوان حضرت امام(س) به سهولت در می یابیم که توجه به بهار و نو شدن طبیعت در اشعار ایشان جایگاهی ویژه دارد. فرصتی مغتنم است که در آستانه سال جدید به خوانشی دیگر باره از اشعار بهاری ایشان بپردازیم. اشعاری که در دل خود نشان از عطوفت قلبی این بزرگ مرد جاودان تاریخ دارند.

حکومت نظامی شیرین - داستان

ساعت از نه گذشته بود و بابا هنوز به خانه نیامده بود.نگرانی و ترس کم‌کم داشت در چشمان مادرم هویدا می‌شد. از شدت اضطراب تندتند توی حیاط، جلوی چشمان منتظر ما قدم می‌زد که دیگر طاقت نیاوردم و گفتم: «مامان میشه اینقدر مثل پاندول ساعت جلوی چشم ما این‌ور و اون‌ور نری سردرد گرفتم. هرجا باشه پیداش می‌شه. بابا که بچه نیست.» مامان که از نگرانی دست‌هایش را به هم می‌فشرد، با صدایی که ترس در آنها دیده می‌شد گفت: «مگه تو بابات رو نمی‌شناسی. نمی‌دونی هرجا بشینه شروع می‌کنه به حرف سیاسی زدن و بحث کردن. اونم تو این شرایط. می‌ترسم زبون سرخش سر سبزش رو به باد داده باشه.یکی دو ساعت دیگه حکومت نظامی شروع میشه. اگر تا اون موقع نیاد...»

پای دروازه آخر دنیا - داستانی بر اساس واقعیت

مانده است شیشه ماشین را پایین بکشد یا بالا ببرد، انگار همه جای دنیا را آتش زده‌اند، هوایی که توی صورتش می‌خورد داغ و بخارآلود است. همیشه توی سیاهی زمستان می‌آمد بندرعباس، هوای بندرعباس توی زمستان خیلی گرم نبود اما این بار به کریم قول داده بود محمود را هم با خودش بیاورد. مطمئن بود کریم از ذوق دیدن محمود هر چه بلا توی زندان به سرش آورده‌اند را فراموش می‌کند، ما نمی‌دانست گرمای بندر اینقدر برای محمود عذاب‌آور می‌شود. طفلک توی بغلش بی‌حال افتاده، زینب هول‌زده به راننده می‌گوید
1
© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.