خاطرات

زندگینامه و خاطرات آیت‌الله احمد آذرى قمى از پانزده خرداد

احمد آذری قمی



آيت‏اللّه احمد آذرى قمى، از فضلاى حوزه علميه قم، به سال 1304 در شهرستان قم به دنيا آمد. او پس ازگذراندن تحصيلات متوسطه، به فراگيرى علوم دينى، در حوزه‏هاى علميه قم و نجف‏اشرف پرداخت و از محضر استادان بنامى چون مرحوم آيت‏اللّه باقر زنجانى، مرحوم آيت‏اللّه بروجردى و مرحوم آيت‏اللّه داماد بهره برد.
آيت‏اللّه آذرى قمى، در دوران نهضت اسلامى ايران همگام با فداييان اسلام و آيت‏اللّه كاشانى، حضورى فعال داشت و در سال 1337 براى تأسيس جامعه مدرسين حوزه علميه فعالانه كوشيد. ايشان در سال 1344 به دليل شركت در قيام 15 خرداد ممنوع‏المنبر شد و يكسال بعد به همراه شهيد قدوسى و مرحوم ربانى شيرازى دستگير و روانه زندان شد و سپس به مدت سه سال به نايين تبعيد گرديد.
آيت‏اللّه آذرى قمى پس از پيروزى انقلاب اسلامى در پستهاى مختلف، از جمله: حاكم شرع دادگاه‏هاى انقلاب اسلامى قم و تهران، دادستان كل كشور و دادگاه ويژه قم، خدمت كرد و در دوره دوم مجلس شوراى اسلامى، مجلس خبرگان رهبرى و شوراى بازنگرى قانون اساسى، عضويت داشت. وى در بهمن 1377 درگذشت.
اين گفت‏وگو در تاريخ شانزدهم ارديبهشت 1372 انجام گرفته است.

شرايط جهان در آستانه 15 خرداد
جنگ جهانى دوم سبب تحولات اساسى در اوضاع جهان، به‏خصوص ايران و منطقه خاورميانه شد. پس از اينكه متفقين در جنگ جهانى دوم، پيروز شدند و در حقيقت ايران را به تصرف خود درآوردند، در كنار حضور امريكا و انگليس، رشد تفكر كمونيستى هم به يارى اتحاد جماهير شوروى آغاز شد. البته در زمان حكومت رضاخان نيز به كمك دكتر تقى ارانى، جريانهاى كمونيستى در ايران وجود داشت. كتابهاى لنين، استالين و كاپيتال ماركس در ايران خوانده مى‏شد. اما رضاخان آنها را به‏شدت سركوب مى‏كرد. تا اينكه بعد از حضور نيروهاى شوروى، كمونيسم در ايران از سوى يك قدرت بزرگ حمايت گرديد و هيچ‏گاه از تسلط آن خارج نشد و هميشه و در تمام شرايط در ايران حضور داشت.
در دوره حضور متفقين در ايران، سران سه دولت بزرگ، امريكا، شورى و انگليس، در اينجا جمع شدند. آن زمان شاه ايران كاملاً بى‏اراده بود. بر اساس مقررات بين‏المللى، رسم بر اين بود كه براى مثال، بايد «ترومن»، «چرچيل» و «استالين» به دنبال شاه در تشريفات حركت كنند، اما به علت همان ضعف شاه و نداشتن اراده، در همان كنفرانس، رئيس حكومت ما، همه جا پشت سر رؤساى آن سه كشور حركت مى‏كرد؛ و اين امر براى مردم ايران، تحقير بزرگى به حساب مى‏آمد.
چون مردم ايران در زمان حكومت رضاخان، هم به لحاظ آزاديهاى مذهبى و هم آزاديهاى مردمى، تحت فشار بسيارى بودند وقتى در جريان جنگ دوم جهانى بندها رسته شد، حركتهايى را در جهت مخالفت با امريكا و انگليس شروع كردند. وقتى نيروهاى امريكا و انگليس وارد ايران شدند و آن تحقيرها پيش آمد، دو دسته از گروه‏هاى ايرانى، عليه آنها به مخالفت برخاستند. يكى گروه‏هاى روشنفكرى كه عمدتا داراى تفكرات چپ بودند و ديگرى گروه‏هاى مذهبى بود. اينها به‏طور جداگانه، به‏خصوص عليه انگليسها به فعاليت و تبليغ پرداختند.
خوب به ياد دارم كه در آن زمان، انگليسيها چنان منفور بودند كه مردم حكايتهاى آميخته به شوخى بر ايشان مى‏ساختند. يكى از شوخيهايى كه ميان مردم كوچه و بازار رواج پيدا كرده بود اين بود كه مى‏گفتند: نام هيتلر به حروف ابجد «حجه‏بن الحسن» مى‏شود. زيرا مردم ايران از انگليسيها متنفر بودند و آلمانيها شديدترين حملات را متوجه آنها مى‏كردند. حتى وقتى اخبار جنگ و حمله به نيروهاى انگليسى به مردم مى‏رسيد، مردم از ته دل خوشحال مى‏شدند.
در رقابت ميان سه نيروى بزرگ، بيرون كردن شورويها براى دولت ايران خيلى گران تمام شد. در واقع قوام‏السلطنه با حقه‏بازى و به بهانه تشكيل حزب دمكرات و سفر به مسكو، طرحى ريخت كه به آن وسيله نيروهاى شوروى دست از سر ايران برداشتند. در آن جريان دمكراتها نيز آذربايجان را رها كردند. اما رقابت ميان شورويها با غرب، يعنى امريكا و انگليس رقابتى كاملاً ريشه‏اى بود. امريكا سعى مى‏كرد تا جايى كه مى‏شد، جلو پيش‏رفت و نفوذ شورويها را بگيرد. با اين همه، تفكر كمونيستى در دانشگاه‏ها، مدارس و بخشهاى مختلف مردم ريشه دواند. همين مسئله رسوخ تفكرات كمونيستى بود كه سبب مى‏شد تا مرحوم آيت‏اللّه العظمى بروجردى در مواردى از شاه حمايت كند و جانب نهضت ملى شدن نفت را نگيرد. در واقع همه متدينين به نوعى اين مسئله را قبول داشتند.
البته به دليل شركت آقاى كاشانى در نهضت ملى شدن صنعت نفت، علما، طلاب و ساير متدينين نيز پا به ميدان گذاشتند. اما توده‏ايها در جريان سى تير ضربه خودشان را به نهضت زدند. در هر حال پس از كودتاى 28 مرداد، امريكا هميشه در اين فكر بود كه از گسترش كمونيسم در ايران جلوگيرى كند. اگر چه متديّنين ايران هم با افكار چپى مخالف بودند، اما با اين همه امريكا نتوانست در اجراى نقشه‏هايش به موفقيت برسد. به اين دليل كه مردم ايران در زمان رضاشاه ستمهاى بسيار كشيده بودند. از يك‏سو رضاشاه به نوكر انگليس مشهور بود و از سوى ديگر امريكا و انگليس نسبتهاى بسيارى با هم داشتند. اين بود كه امريكا به نتيجه نرسيد و نفوذ افكار چپى آغاز شد.
امريكا براى رسيدن به اهداف سياسى خود مى‏بايست به اهرم قوى‏ترى دست مى‏يافت تا به‏وسيله آن، هم مذهبيها را راضى كند و هم جلو تبليغات كمونيستها را بگيرد. اين بود كه شاه را وادار به اصلاحات ارضى كرد. اولين قدم اين بود كه شاه اراضى و املاكى كه پدرش به زور از مردم گرفته بود، تقسيم كند. او به‏ظاهر اين كار را با آب و تاب و تشريفات فراوان، انجام داد تا اينجا آقاى بروجردى و حوزه دخالتى نكردند. فقط مبارزه‏هاى فكرى بود و در بعضى از موارد جزئى، دخالتهايى هم از سوى آقاى بروجردى به نفع مردم و اسلام مى‏شد. تا اينكه شاه را وادار به اصلاحات ارضى بيشترى كردند. اين شد كه آقايان بروجردى و بهبهانى، اعلاميه‏اى در اعتراض به اين برنامه شاه ـ كه از سوى امريكا به او ديكته شده بود ـ صادر كردند اين اعتراض سبب شد تا برنامه اصلاحات ارضى براى مدتى مسكوت بماند.
شاه عقب‏نشينى كرد، اما آشكار بود كه اين عقب‏نشينى، يك عقب‏نشينى تاكتيكى است. آنها منتظر بودند تا آقاى بروجردى از ميان برداشته شود. روز شمارى و دقيقه شمارى مى‏كردند تا آقاى بروجردى از بين برود. از يك سو فشار امريكا بر شاه زياد بود و از سوى ديگر، امريكاييها هم نمى‏خواستند آقاى بروجردى را ناراضى كنند. چون مى‏دانستند كه اين امر باز هم به نفع توده‏ايها تمام مى‏شود. از اين‏رو مصلحت ديدند تا دست نگه دارند و استفاده از اين اهرم را براى بعد بگذارند.
وقتى آقاى بروجردى از دنيا رفت، ناگهان دستگاه متهم شد كه موجب مرگ ايشان شده است. براى مثال مى‏گفتند پزشكى كه دولت براى مداواى آقاى بروجردى فرستاد، تعمدا باعث مرگ ايشان شد. حتى در جلسه‏اى كه براى تجليل از مقام آقاى بروجردى تشكيل شد، وقتى بحث پيش آمد كه مراسم تشييع جنازه چه وقتى انجام شود، رئيس ساواك قم ـ آدم غول پيكرى به نام «گل قصه» ـ با مرحوم حاج ميرزامهدى بروجردى (پدر خانم حضرت آيت‏اللّه العظمى گلپايگانى) درگير شد. نيت مرحوم حاج ميرزامهدى اين بود كه تشييع جنازه آقاى بروجردى را دو روز به تأخير بيندازند تا بتوانند سر فرصت مراسمى برگزار كنند و به خوبى از مقام ايشان تجليل به عمل بيايد؛ اما رژيم قصد داشت به سرعت مراسم را انجام دهد تا شايد زودتر به كار خودش برسد. همچنين نمى‏خواستند مراسم تشييع جنازه باشكوه برگزار شود كه قضيه اوج نگيرد و موجب تأخير نقشه‏هايشان نشود.
به هر حال مراسم تشييع جنازه به خوبى برگزار شد، اما در حالى كه مراسم چهلم آقاى بروجردى برگزار مى‏شد، از سوى امينى مسئله اصلاحات ارضى، علنى و تصويب شد.
به دنبال ايجاد همين جريانها و اوضاع و احوال جهانى، سياسى و منطقه‏اى، شرايط فوق‏العاده در ايران پيش آمد. پس از فوت آقاى بروجردى در سال 1340، مبارزه‏هاى حوزه و روحانيت، با دستگاه آغاز و در حقيقت بذر مبارزه 15 خرداد كاشته شد.

امام خمينى در آغاز راه نهضت
در نخستين جلساتى كه پس از فوت آقاى بروجردى برگزار شد ـ غير از جلسه‏هاى رسمى حوزه ـ در حقيقت مرجعيت بين آقايان گلپايگانى و شريعتمدارى تقسيم شد. آنان پرداخت شهريه‏ها را به‏عهده گرفتند و امام خمينى در اين ميان خودشان را كنار كشيدند. حتى اجازه ندادند كه براى مثال از ناحيه ايشان، مجلس فاتحه‏اى براى آقاى بروجردى برگزار شود. چون اين امر در مورد برگزاركننده فاتحه نشانه اين بود كه براى مرجعيت به ميدان آمده است و چنين زمينه‏اى دارد. ايشان به شدت از اين امر ابا داشتند. حتى وقتى بعضى از شاگردان ايشان بدون اجازه پول جمع كردند، امام خيلى تند و همراه با پرخاش برخورد كردند. در واقع امام غير از ساعتهاى، درس، تقريبا هميشه در خانه بودند و خودشان را در اين جريان وارد نمى‏كردند.
البته امام خمينى به لحاظ تفكر مبارزه‏جويى، از همان اوايل جوانى نيز زمينه‏هايى داشته‏اند. زمان دكتر مصدق، مرحوم آيت‏اللّه كاشانى مى‏گفت: كسى كه مى‏تواند از پس اينها برآيد، خمينى است. تعبير آيت‏اللّه كاشانى، بسيار پرمعنا است. اين تعبير كاملاً از شجاعت و آينده امام خبر مى‏داده است.
 شگردهاى رژيم، براى آزمودن روحانيت
رژيم شاه قصد داشت از جريان اصلاحات ارضى روحانيان را آزمايش كند. اگر چه در آغاز جريان اصلاحات، رژيم از سوى آقاى بروجردى ضربه‏اى هم خورد، اما، دستگاه سلطنت، نه از آنها كه در حوزه رياست را به عهده داشتند و نه از كسانى همچون امام كه مدرس بودند، وحشتى نداشت. البته به دليل اينكه روحانيت يك پشتوانه عظيم مردمى داشت، رژيم نمى‏خواست بى‏حساب عمل كند و بى‏گدار به آب بزند.
در همان زمان، رژيم شاه سعى كرد تا با انتقال مرجعيت از قم به نجف، شكوه حوزه علميه را از بين ببرد. مسئله تصويبنامه انجمنهاى ايالتى و ولايتى، به همان زمان برمى‏گردد. يعنى آن زمان جزء قانون بود ولى تشكيل نشده بود. آنها جنبه‏هاى سياسى را هيچ در نظر نمى‏گرفتند. از جمله مسئله آزادى زن كه در حقيقت معناى آن، بى‏عفتى و بى‏بندوبارى بود و دربردارنده مسئله وكيل شدن يا رأى دادن زنها نبود؛ به‏خصوص با آن سابقه سلسله پهلوى در هفدهم دى ماه و مسئله كشف حجاب و آن بى‏بند و باريهايى كه رژيم پهلوى ايجاد كرد. به همين دليل اين اتفاقها براى روحيه مسلمانان، بسيار شكننده بود.
به اين ترتيب رژيم با استفاده از موقعيت مناسب و تعطيل مجلس، تصويبنامه را از سوى علم مطرح كرد و پس از اعلام اين برنامه‏ها، علما به فكر مبارزه با رژيم افتادند.

عقب‏نشينى رژيم
وقتى علم به اشاره و سربسته اعلام كرد كه تصويبنامه مسكوت مانده است، سبب شادى بسيارى ميان مردم شد. مردم به گمان اينكه نوعى پيروزى براى روحانيت رقم خورده است، بازار را چراغانى كردند و خوشحال بودند و شادى مى‏كردند. در اين جريان سازمان امنيت، شهربانى و آگاهى، هيچكدام دخالتى نكردند. رژيم قصد داشت قدرت روحانيت و تأثير آنها را بر مردم آزمايش كند. چون فكر مى‏كرد كنترل مردم را به دست دارد، براى همين نگران نبود. مى‏خواستند بفهمند كه روحانيت چه اندازه توانايى دارد و چقدر مى‏تواند مردم را تحريك كند، اين بود كه مقابل مردم نايستادند. دست را بازگذاشتند تا هر چه مى‏توانيم تلاش كنيم. شعارهاى مردم عليه شخص علم، تجربه‏اى براى رژيم شد؛ به اين ترتيب فهميدند مردم شعارى عليه شاه ـ كه در واقع كانون جريانهاى ضدمذهبى بود ـ نمى‏دهند. با اينكه همه مردم به درستى مى‏دانستند علم آن‏چنان جربزه‏اى ندارد تا دست به چنين اقداماتى بزند و همچنين به خوبى دريافته بودند كه شاه، عامل اصلى اين جريانها است، هيچ‏گونه شعارى عليه شاه ندادند؛ و اين امر براى رژيم تجربه موفقى بود. وقتى پيام علم درباره مسكوت گذاشتن تصويبنامه پخش شد، عده‏اى از علما دستور دادند تا بازار را چراغانى كنند. آنها سعى داشتند تا با اجراى چنين برنامه‏هايى، چنين جلوه دهند كه روحانيت پيروز شده است.
درست به ياد دارم كه در همان زمان، من و عده‏اى ديگر از دوستان به بازار رفتيم و به نقل از امام گفتيم هنوز كارى انجام نشده است؛ اينكه علم پيامى داده يا چيزى گفته دليل بر پيروزى نيست. علم بايد به صراحت از روحانيان عذرخواهى كند و رسما تصويبنامه را لغو نمايد. به آنهايى كه جشن پيروزى گرفته بودند مى‏گفتيم كه دست نگهدارند و عجله نكنند. همان زمان يكى از مراجع، اعلاميه‏اى صادر و از دولت تشكر كرده بود. به اين منظور كه نشان مى‏داد به همين مقدار قانع شده و اين را نوعى پيروزى فرض كرده است. ما نزد ايشان رفتيم و اعتراض كرديم. البته ايشان خيلى ناراحت شدند ولى به هر ترتيب ما هم نظرمان را اعلام كرديم. در هر حال با برخوردى كه امام خمينى داشتند، اوضاع روبه‏راه شد. امام اعلام كردند كه اين پيروزى نيست، بنابراين آنها مجبور شدند تا تصويبنامه را رسما لغو كنند. همان زمان وقتى روزنامه‏ها منتشر شد طلبه‏ها از خوشحالى روزنامه‏ها را از دست هم مى‏قاپيدند و اين براى روحانيت و به‏خصوص حضرت امام تجربه بزرگى بود. در واقع مردم پس از اين همه فشار، درگيرى و سركوب در زمان رضاخان و محمدرضا، توانستند در مسائل سياسى و دينى، دخالت كنند. تا پيش از اين جريان، روحانيت در مورد قدرت مردم ترديد داشتند. نمى‏دانستند كه مردم تا چه حد توانايى دفاع از روحانيت و اسلام را دارند. اما به اين ترتيب، آشكار شد كه مردم آمادگى دفاع از اسلام را دارند. البته اندازه اين توانايى به روشنى معلوم نشد. زيرا در جريان اين مبارزه به شاه كه سرمنشاء فساد بود، هيچ پرخاشى نشد. ضمن اينكه خود علما هم‏چنين مصلحتى نمى‏ديدند. اين مسئله سبب شده بود كه هر زمان پاى شاه به ميان مى‏آمد مردم به ترديد مى‏افتادند. اين امر به خوبى در قضيه رفراندوم و آن راه‏پيمايى عظيم كه به تحريك روحانيت برپا شد، ديده مى‏شود. در آن راه‏پيمايى كه در قم به راه افتاد، شعار مردم اين بود: «ما پيرو قرآنيم، رفراندوم نمى‏خواهيم.» در آن راه‏پيمايى گسترده، وقتى مردم به صحن رسيدند و نيروهاى نظامى و رئيس ساواك قم را ديدند، وحشت فراوانى به همه دست داد. در آن روز كسى به نام «ابولى» سيلى محكمى به سرهنگ رضايى زد و اوضاع متشنج شد. آن‏چنان‏كه خود ما هم كه از محركين راه‏پيمايى بوديم، پا به فرار گذاشتيم. غرض اينكه ماجراى لغو تصويبنامه، تجربه خوبى بود، ولى كامل نبود.

رفراندوم
بعد از ماجراى تصويبنامه، شاه مواد شش‏گانه‏اش را علنى كرد و آن را به رفراندوم گذاشت. تصور ما اين بود كه امام نمى‏خواهند به ميدان بيايند و همان مبارزه با تصويبنامه را كافى مى‏دانند. اين بود كه به دست و پا افتاديم. اول رفتيم منزل يكى از استادانمان، مرحوم آقاى محقق داماد بلكه ايشان بتواند امام را براى مبارزه تحريك كند. او به امام زنگ زد و با ايشان صحبت كرد سپس خودمان به حضور امام رسيديم. گفتيم آقا حالا وقت مبارزه است. امام فرمودند حالا اوضاع با سابق فرق دارد. آن زمان طرف مبارزه علم بود، اما امروز خود شاه و امريكاست. سخن اصلى امام اين بود كه اگر قرار باشد وارد مبارزه شويم، بايد از مردم مطمئن شويم كه آيا مردم از ما حمايت مى‏كنند يا نه. امام مى‏گفتند من مى‏ترسم رژيم كارگرها را راه بيندازد در خيابانها و آنها شعارهايى عليه روحانيت بدهند. كارگرها تعدادشان زياد است.
خدمت امام عرض كرديم كه مردم يك رگه دينى قوى دارند و از روحانيت دفاع مى‏كنند. سرانجام امام به ميدان آمدند. البته غرض اين نيست كه امام به حرفهاى ما يا استادمان تحريك شدند. در حقيقت امام خمينى همان كارى را كردند كه حضرت امام حسين عليه‏السلام در شب عاشورا كرده بودند. حضرت امام حسين عليه‏السلام در آن شب فرمودند: «شما همگى برويد، اينها فقط با من كار دارند. شما چرا خودتان را به زحمت مى‏اندازيد؟» اين يك امتحان بود. امتحانى كه ايشان از يارانشان به عمل آوردند. امام حسين عليه‏السلام سرشان را زير انداختند تا آنهايى كه نمى‏خواهند مبارزه كنند بروند و خجالت نكشند. به اين ترتيب آنهايى كه مى‏ماندند، جوهر خودشان را نشان مى‏دادند. در حقيقت امام خمينى هم به اين شيوه سعى كردند تا همراهانشان را محك بزنند و مطمئن شوند كه آنها رفيق نيمه راه نيستند.
انصاف همين بود كه آن زمان نيز صلاحيت امام و عظمت ايشان براى رهبرى جهان اسلام روشن بود. همان زمان بارها اتفاق افتاد كه دوستان امام و آنهايى كه مقام بالايى داشتند، پيغام مى‏فرستادند كه امضاى ما را از اعلاميه برداريد. اينها امام را ناراحت مى‏كرد. من قصد جسارت ندارم، اما نيّتم اين است تا براى آنها كه در آن زمان نبودند، براى نسل امروز و نسل فردا، نقش امام خمينى را كه نقش يگانه‏اى بود، بازگو كنم. نسل امروز و فردا بايد بدانند كه امام يك فرد عادى نبودند. برخلاف نقشه‏هايى كه دشمن مى‏كشيد و توطئه‏هايى كه داشت، ايشان دقيق و حسابگر بودند براى مثال در يكى از شهرها، عده‏اى را كشتند و قتل آنها را به امام نسبت دادند، يعنى امام براى مخالفت با اصلاحات ارضى، آنها را به قتل رسانده است، مثلاً امام را به دادگسترى كشاندند تا محاكمه‏شان كنند. با اين همه، چون امام بسيار حسابگر بودند هيچ بهانه‏اى دست آنها ندادند، مثل اينكه رسما با اصلاحات ارضى مخالفت كنند يا از مالكين طرفدارى نمايند. از اين مهم‏تر ايشان روى چركين‏ترين نقطه دستگاه ـ يعنى شاه ـ دست گذاشتند. گفتند اگر شاه نرود، هر دولتى و هر مجلسى هم كه سر كار بيايد، اين كشور درست نمى‏شود.

قضيه مدرسه فيضيه
سپس قضيه مدرسه فيضيه پيش آمد. نيروهاى رژيم به منزل امام حمله كردند. در آن ماجرا بسيارى از مراجع، مبارزه را رها كردند، اما برخورد امام محكم بود. در سخن‏رانيشان فرمودند حالا كه دشمن مدرسه فيضيه را كوبيد، تازه مبارزه ما شروع شده است و از پيروزى صحبت كردند. اين ماجرا واقعا يادآور كار پيغمبر صلوات‏اللّه عليه است. آن زمان كه داشتند دور تا دور مدينه خندق مى‏كندند، تا كفار نتوانند حمله كنند. همان زمان وقتى كلنگ بر زمين مى‏خورد و جرقه مى‏زد، پيامبر اسلام مى‏گفتند: من قصر پادشاهان روم را مى‏بينم، قصر سلاطين ايران را مى‏بينم، قصر يمن را مى‏بينم كه فرو مى‏ريزد. اين بسيار جالب است كه وقتى پيامبر مشغول كندن خندق براى در امان ماندن است، از فتح روم و ايران و يمن حرف مى‏زند. امام نيز در چنين موقعيتى قرار داشتند. درست زمانى بود كه همه طلبه‏ها پنهان مى‏شدند. اوضاع به شدت وخيم بود، اما امام از مبارزه و پيروزى سخن گفتند. اين امر نشان دهنده ايمان و اعتقاد محكمى است كه امام به راه خودشان داشتند. در جريان نامه‏اى كه امام به سيد على‏اصغر خويى نوشتند، شهامت ايشان بيش از پيش بود. در آن نامه فرموده بودند: شاه دوستى، يعنى سوزاندن قرآن، شاه دوستى، يعنى اهانت كردن به روحانيت. اين نامه روحيه عجيبى به ديگران داد.
از سويى ماجراى مدرسه فيضيه، باز هم تجربه بود. عده‏اى عقب‏نشينى كردند، ولى عده‏اى هم مقاوم‏تر شدند، مى‏گويند امام حسين عليه‏السلام در راهى كه مى‏آمدند، به هر منزل كه مى‏رسيدند مسائلى پيش مى‏آمد. براى مثال خبر شهادت مسلم را مى‏دادند و يا مصيبتى رخ مى‏داد، به همين ترتيب عده‏اى فرار مى‏كردند. در هر منزل از تعداد ياران امام حسين عليه‏السلام كم مى‏شد. در مبارزه امام خمينى نيز وضع همين‏طور بود. مرتب توطئه‏اى پيش مى‏آمد و عده‏اى كنار مى‏كشيدند. همان نامه حضرت امام كه پخش شد، عده زيادى را شارژ كرد، ولى در مقابل گروه زيادى ما را ملامت مى‏كردند كه مگر مى‏شود با شاه مبارزه كرد؟
حادثه مدرسه فيضيه، از حوادث بى‏سابقه بود. متأسفانه من در آن جلسه نبودم. جايى روضه بودم و وقتى برگشتم، شنيدم كه اين حادثه اتفاق افتاده است. آنها حتى احترام حضرت آيت‏اللّه گلپايگانى را هم نگه نداشتند. روز بعد براى اينكه از نزديك در جريان قرار بگيرم به مدرسه فيضيه رفتم. مدرسه را بسته بودند و افرادى عادى را راه نمى‏دادند. فقط طلبه‏ها را به مدرسه راه مى‏دادند.
در قسمتى از مدرسه روى ايوانى كه هنوز هم هست، منظره بسيار دل‏خراشى ديدم؛ عمامه‏ها، كفشها و لباسهاى خونين افتاده بود. خيلى تأثرآور بود. حجره‏هاى بالا و پايين خراب شده بود. تا نزديك حوض، همين‏طور كفش، عبا و عمامه روى زمين افتاده بود. ما مشغول ديدن و صحبت كردن بوديم كه عده‏اى از مأمورين ساواك به سمت ما حمله كردند.
عده‏اى را با چوب زدند و ما فرار كرديم و خودمان را كشانديم داخل چند حجره كه نزديكمان بود و زير كتابخانه نشستيم. همان‏طور كه عده‏اى از جمله دكتر مفتح، برايم نقل كرده بودند، عباى كلفتم را انداختم روى سرم تا وقت چوب خوردن زياد صدمه نبينم. آنها پس از مدتى به حجره بالا رفتند. شعار جاويدشاه مى‏دادند و قدم‏رو مى‏كردند. پاهايشان را محكم به زمين مى‏كوبيدند و مانور مى‏دادند. ارعاب و تهديد همين‏طور ادامه داشت تا اينكه صدا قطع شد. فهميديم كه آنها از مدرسه خارج شده‏اند.
مسائلى كه بعدها برايم نقل شد، بسيار تكان‏دهنده بود. براى مثال سيدى را خوابانده بودند و به تهديد چاقو از او مى‏خواستند كه مرگ بر خمينى بگويد. اينها را بعدها پدرزنم برايم نقل كرد. درها را شكسته و داخل حجره‏ها شده بودند. آن‏طور كه براى من نقل كردند، روز دوم اوضاع وخيم‏تر از روز اول بود. براى اينكه روز دوم تعداد طلاب كمتر بود و آنها بهتر حمله كرده بودند. حتى مسئله سوزاندن و پاره كردن قرآنها نيز روز دوم اتفاق افتاد.
آن روز بعد از سركوبى طلاب، مأمورين حتى به آزار مجروحين مى‏پرداختند. من از اين كار آنها، عكسهاى خوبى هم داشتم كه در جريان 15 خرداد، به طلبه‏اى دادم كه از خويشانم بود. بعدها خيلى هم متأثر شدم، زيرا عكسها اسناد بسيار خوبى از جنايتهاى رژيم شاه بود. ولى به هر حال حساب جان ما در ميان بود. يعنى اگر يكى از آن عكسها به دست مأمورين مى‏افتاد، گرفتارى بسيارى برايمان ايجاد مى‏شد.
اين جريان نشان داد كه رژيم در مبارزه با روحانيت، بسيار مصمم است. تا حدى كه مأموران سازمان اطلاعات و امنيت را به اسم كشاورز، سازمان دادند تا طلاب را بزنند و بكوبند و در كمال شقاوت به قتل برسانند؛ و اين براى خود دولت هم گران تمام شد. چون مدرسه فيضيه، مركز حوزه علميه قم بود و حوزه علميه، مركز جهان اسلام، يا حداقل مركز جهان تشيع به حساب مى‏آمد. شاه آن زمان چه در داخل و چه در خارج كشور، وانمود كرده بود كه نظر كرده حضرت ابوالفضل عليه‏السلام است. گفته بود روزى از اسب افتاده و آن حضرت او را گرفته و نگذاشته به زمين بيفتد. با اين اوضاع و برنامه‏هايى كه حضرت امام پياده كردند، مثل همان اعلاميه «شاه‏دوستى»، آبروى شاه رفت و در عمل ضدمذهب بودنش به همه ثابت شد. بدين‏وسيله حضرت امام زمينه را براى عاشورا آماده كردند.

قيام روز عاشورا
امام خمينى پيش از عاشورا، براى علماى شهرستانها نامه‏هايى فرستادند و به اين وسيله آنها را دعوت كردند تا در قيام عليه رژيم شاه شركت كنند. اين نامه‏ها خيلى خوب جو را عليه شاه آماده كرد و زمينه را فراهم ساخت. قبل از محرم، طلبه‏ها براى تبليغات به گوشه و كنار كشور مى‏رفتند، به شهرها و روستاها سر مى‏زدند تا مردم را براى قيام آماده كنند. من رفتم خدمت امام و عرض كردم كه آقا، بنده مى‏خواهم براى منبر به تهران بروم، شما اگر دستورى و فرمايشى داريد، بفرماييد. ايشان چيزى نگفتند. لطف و عنايتى هم به من داشتند، اما برنامه را گذاشته بودند براى دو سه روز عاشورا كه مبارزه گرم مى‏شود و احساسات دينى مردم به جوش مى‏آيد. ايشان قصد داشتند تا برنامه را آن روزها اجرا كنند. وقتى به تهران رفتم، روز ششم يا هفتم، معلوم شد كه ايشان دستورهايى صادر كرده‏اند كه مبلّغين از شب هفتم سخن‏رانى عليه دستگاه و جنايتهاى رژيم را ـ خصوصا ـ براى مردم افشا كنند.
من شبها بعد از نماز در مسجد قائم ـ در خيابان سعدى ـ منبر مى‏رفتم و آنجا خيلى سر و صدا مى‏شد. يادم هست كه محرم آن سال، شاه هم روضه برپا كرده بود. همان وقت به صراحت گفتم كه ابوحنيفه وقتى عصاى حضرت صادق عليه‏السلام را ديد، شروع كرد به بوسيدن عصا، به اين عنوان كه آن عصا روزى دست پيغمبر بوده است. امام صادق عليه‏السلام فرمودند، من پاره تن پيغمبر هستم تو مرا ببوس. دست مرا ببوس. چرا عصا را مى‏بوسى؟ و اين امر را به جريان برپا كردن روضه از سوى شاه، ربط دادم. اين خيلى شهامت مى‏خواست و اين شهامت را امام به ما داده بود. شهامتى كه آن‏روزها فقط مخصوص يك نفر نبود و همگانى بود.
شب يازدهم يا دوازدهم كه آخرين شب روضه ما بود، به آن مسجد نرفتم. آن شب جلسه‏اى در غرب تهران داشتم. اوضاع در آنجا خيلى متشنج بود. نيروهاى رژيم جمع شده و بگير و ببند بود. بعد گفتند آقاى فلسفى را گرفته‏اند و انصافا آن‏روزه آقاى فلسفى خيلى خوب صحبت كرده بود. بعد كسان ديگرى را هم دستگير كردند كه اگر آن شب من هم آنجا سخن‏رانى كرده بودم، مرا هم مى‏گرفتند. نزديك به شصت نفر دستگير شدند، سپس معلوم شد كه همان شب مأموران رژيم به قم رفته‏اند و امام‏خمينى را هم دستگير كرده‏اند.
در واقع يكى از مسائلى كه در جريان قيام 15 خرداد اهميت داشت، مسئله مذهب بود. واقعا همه شور قيام، از روضه حضرت امام حسين عليه‏السلام آغاز شد. جالب اينكه به محض دستگيرى امام، تمام تهران از بازار گرفته تا خيابانهاى ديگر، تعطيل شد. همه به خيابانها ريختند و نگران وضعيت امام بودند. آن زمان، تلفن بين شهرى نبود كه مردم به وسيله آن به همديگر خبر بدهند. قصابى در نزديكى مسجد امام ساكن بود. او تا از موضوع باخبر شد، با يك موتور به تهران آمد و موضوع را به ديگران خبر داد.
در حقيقت علت اساسى و موتور محركه قيام، دين بود. هيچ شكى هم در اين امر نيست. البته همان زمان، توده‏ايها سعى داشتند اين قيام را پاى مسائل رفاهى بگذراند. ضمن اينكه شاه در همان وقت مسئله مضحك 25 ريالى را مطرح كرد. چون آن زمان رژيم با عبدالناصر ميانه خوشى نداشت، گفتند يك عبدالجوجو يا عبدالقيسى از آنجا آمده و به مردم نفرى 25 ريال داده تا آنها قيام كنند و خودشان را به كشتن بدهند. آن زمان مردم به مسخره مى‏گفتند رژيم شاه چقدر احمق است؛ اول اينكه چه كسى براى 25 ريال خودش را به كشتن مى‏دهد؟ تازه اگر جمعيتى از يك كشور حاضر شوند خودشان را براى 25 ريال به كشتن بدهند، دليل بر بدبختى و فلاكت مردم است و اينكه شاه لياقت اداره كشور را ندارد.

نقش جبهه ملى و گروه‏هاى ديگر، در 15 خرداد
قيام 15 خرداد، قيامى صددرصد اسلامى بود و گروه‏هاى ديگر از جمله جبهه ملى، حزب توده و حزب زحمتكشان ـ كه سركرده‏اش دكتر بقايى بود ـ نقشى در آن نداشتند. آنها حتى به معناى دقيق كلمه، مخالف اين قيام بودند و آن را قيام عوام مى‏دانستند. آنها معتقد بودند عوام مردم، مردمى كه سواد ندارند و تحصيل كرده نيستند چيزى از مسائل دنيا سرشان نمى‏شود و همگى تحريك شده آخوندها هستند و بى‏هدف به خيابانها مى‏ريزند.
بعضى از آنها، آن زمان در زندان بودند. اگر هم احيانا وجاهت و آبرويى داشتند، به دليل مرحوم طالقانى بود. مرحوم طالقانى بسيار محكم بود. آن زمان كه در تهران بودم، آن‏قدرها از وقايع 15 خرداد نگذشته بود، مى‏ترسيدم به دليل منبرهاى مسجد قائم، از سوى مأموران ساواك دستگير شوم. با اين همه به عنوان يك فرد مذهبى در جلسه محاكمه آنها كه در عشرت‏آباد برگزار مى‏شد، شركت كردم. آنجا دادستان با اتكا به نام نهضت آزادى، اينها را به مخالفت با شاه محكوم كرد. استدلالش اين بود كه اينها با انتخاب اين نام، قصد دارند بگويند كه در ايران آزادى وجود ندارد و ما آمده‏ايم تا به ايران آزادى بدهيم. اين مسئله را هم خيلى با آب و تاب بيان مى‏كرد.
به ياد دارم وقتى در سال 57 نيروهاى انقلابى قصد داشتند براى 15 خرداد سالگرد بگيرند، اينها رفتند پيش آقاى شريعتمدارى تا از مراسم بزرگداشت 15 خرداد جلوگيرى كنند كه بنده و آقاى جنتى و چند نفر ديگر جريان را فهميديم و درباره‏اش چيزى نوشتيم. همان وقت چند نفر را از جمله آقاى جنتى، گرفتند. من فرار كردم ولى بعد از اينكه ماه رمضان در كرج، منبر رفتم، مرا هم گرفتند و به كميته بردند.
غرض اينكه اينها چون پشتوانه مذهبى نداشتند، اگر گاهى اسمى از امام خمينى مى‏بردند، تنها به دليل سوء استفاده‏هاى سياسى بود. يادم هست مهندس بازرگان به آقاى بروجردى اهانت مى‏كرد، با آقاى كاشانى مخالفت داشت و طرفدار دكتر مصدق بود. در حقيقت اينها دين را منهاى روحانيت قبول داشتند. بعدها هم در جريان انقلاب و دولت موقت، پيوسته در نقطه مقابل روحانيت بودند.

آقاى شريعتمدارى و نهضت
در مسئله مهاجرت علما از قم به تهران ـ كه مرحوم آقاى صدوقى و مرحوم آقاى ميلانى و بسيارى از علماى خوب شهرستانها حضور داشتند ـ آقاى شريعتمدارى هم بود. آن زمان شايع شده بود كه رژيم، قصد دارد امام را اعدام كند. اين شايعه باعث شد كه علماى شهرستانها به تهران مهاجرت كنند. البته عده‏اى مهاجرت نكردند و براى اين كار دلايل و تفسيرهايى داشتند. ولى از ميان آنها كه آمدند، يكى هم آقاى شريعتمدارى بود. البته از همان زمان براى ما مشكوك بود. براى مثال در جريان انجمنهاى ايالتى و ولايتى، علما، از جمله امام خمينى، آقاى گلپايگانى و آقاى شريعتمدارى، اعلاميه‏هايى داده بودند. ما هم تصميم گرفتيم كه اين اعلاميه‏ها را در ورقه بزرگى جمع كنيم تا تأثير آنها بيشتر باشد. ميان آن هم قرار شد بيانيه آقاى بروجردى را بگذاريم كه آن زمان فوت كرده بود. من متصدى چاپ اين اعلاميه‏ها شدم.
بايد 1500 تومان بابت چاپ اعلاميه‏ها مى‏دادم. از امام و يكى ديگر از علما، نفرى پانصد تومان گرفتم. آقاى شريعتمدارى پانصد تومان را نداد و گفت به منزلش بروم. وقتى به منزل آقاى شريعتمدارى رفتم، شيخ غلامرضا هم نشسته بود. شيخ غلامرضا سر صحبت را باز كرد. خلاصه حرفش اين بود كه پانصد تومان را به من مى‏دهد، به شرط آنكه يك تبليغ اضافه هم براى آقاى شريعتمدارى بشود. براى مثال اعلاميه‏اش چه شكلى باشد، در كجاى ورقه چاپ شود و... همه اينها را با صراحت مى‏گفت. آقاى شريعتمدارى هم نشسته بود و گوش مى‏داد. گفتم اگر بنا باشد براى خدا كار كنم، حاضرم و اگر از اين قبيل حرفها در ميان باشد، كارى نمى‏كنم.
در واقع همان‏قدر كه امام در طول مبارزه به فكر مصالح انقلاب بودند، آقاى شريعتمدارى هميشه به فكر مصالح خودش بود و قصد داشت موقعيت خودش را تحكيم كند. برادر آقاى شريعتمدارى ـ آقاى صادق شريعتمدارى ـ همان زمان مى‏گفت شما خيلى ساده‏ايد، آقاى شريعتمدارى روزها حرفهاى ضدرژيم مى‏زند و شبها به دربار مى‏رود و با آنها گپ مى‏زند. بعدها نيز در جريان تبعيد ما 25 نفر، مى‏گفتند قضيه به گفته ايشان انجام شده است. يعنى ايشان به رژيم گفته بود كه شما اگر مى‏خواهيد قم آرام شود، بايد اين اشخاص را از قم بيرون كنيد.

تبعيد امام و...
بين دستگيرى اول و دوم امام، كه اولى براى زندان و دومى به قصد تبعيد صورت گرفت، حقايقى روشن شد. كسانى كه سوءظن داشتند و خودشان ايادى خارجيها بودند، زمزمه‏هاى منفى را شروع و شايع كردند كه امام تحريك شده انگليس است و... اوايل ما خيلى نگران شديم. آنها دستگاه‏هاى تبليغاتى نيرومندى داشتند و مى‏توانستند كارى كنند كه اين شايعه‏ها بر نهضت تأثير منفى بگذارد. ولى الحمدلله اثرى نگذاشت. چون آنها آن قدر فاسد و خراب و آن قدر دروغگو بودند كه كسى حرفشان را باور نمى‏كرد. از طرفى امام نيز آن‏چنان معصوم و پاك بودند كه به خوبى براى مردم و ما شناخته شده بودند.
رژيم پس از ايجاد قيام 15 خرداد و حادثه مدرسه فيضيه و مسائل ديگر، علما و طلاب را مشتى مرتجع معرفى كرد. گفتند ارتجاع سياه ـ يعنى علما و روحانيت ـ با كتابخانه، علم، دانش و دانشگاه مخالف است. در حقيقت مى‏خواست به اين وسيله نهضت را لكه‏دار كند، تا ديگر كسى به خود اجازه ندهد در اين مبارزه شركت كند. شاهدش اين بود كه در جريان تبعيد امام، هيچ سر و صدايى بلند نشد. حتى خود ما با تمام علاقه، فقط ايستاده بوديم به تماشا و متأثر بوديم. تنها مرحوم آقا مصطفى به خانه آقاى مرعشى و ديگران رفت كه آن هم به دستگيرى او و ملحق شدنش به امام در تركيه، منجر شد.
در همين جريانها در طول راه، عده‏اى قوى‏تر و آبديده‏تر مى‏شدند، ولى رفيق نيمه راه مبارز هم زياد بود. همان‏طور كه افرادى مثل مرحوم ربانى شيرازى، آقاى هاشمى رفسنجانى، آقاى حجتى و امثال آنها، روز به روز آبديده‏تر مى‏شدند، عده‏اى هم بودند كه در ميانه راه كنار مى‏كشيدند و يا توبه نامه مى‏نوشتند.
در بين آنها كه خوب مبارزه مى‏كردند، هيئت مؤتلفه نقش بسيار مهمى داشت. كسانى مثل: شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، انوارى، عسگراولادى، بادامچيان و امانى. مثلاً ترور منصور كه بعد از تبعيد امام اتفاق افتاد در واقع تحت تأثير جريان 15 خرداد بود.



علی باقری، خاطرات پانزده خرداد؛ قم(دفتر اول)، ویراست دوم، تهران، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، 1388
 
تعداد بازدید: 3946



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.