خاطرات

زندگینامه و خاطرات آیت الله مرتضى بنى‏فضل از وقایع پانزده خرداد

مرتضی بنی فضل


آيت‏اللّه مرتضى بنى‏فضل به سال 1314 در تبريز متولد شد و از سال 1330 در حوزه علميه قم مشغول به تحصيل شد. ايشان از محضر استادانى چون: آيت‏اللّه بروجردى، آيت‏اللّه سيدمحمد داماد و حضرت امام خمينى بويژه در فقه و اصول بهره برد.
شرح مبسوط مكاسب شيخ انصارى و حاشيه در كفايه‏الاصول آخوند خراسانى و نيز حاشيه بر بخش منطق منظومه سبزوارى از جمله آثار مكتوب آيت‏اللّه بنى‏فضل است.
ايشان عضويت جامعه مدرسين حوزه علميه قم و نمايندگى مردم استان آذربايجانى غربى در اولين دوره مجلس خبرگان رهبرى از استان آذربايجان شرقى در دومين دوره اين مجلس را برعهده داشت.
گفت‏وگو با آيت‏اللّه بنى‏فضل، در سيزدهم ارديبهشت 1372 انجام شده است.

نهضت آيت‏اللّه كاشانى
آيت‏اللّه كاشانى، يك مرد الهى و باتقوا بود و در دين، سياست داشت. مبارزه هم كرد، ولى شايد بتوان گفت كه موفق نشد. يك دليل اين موفق نشدن، مساعد نبودن زمينه در آن روزها بود. جهت ديگر، اين بود كه مقام علمى ايشان، در حد مقام علمى امام نبود. يكى از عمده‏ترين دلايل پيروزى نهضت امام و انقلاب، مقام علمى امام بود. اين يك واقعيت است. يكى از علماى بزرگ نجف ـ كه اكنون در حوزه قم است ـ نزد من اعتراف كرد: «اگر امام پيش بود، عمدتا به جهت اعلميت و مرجعيت امام بود». اين آقا، در نهضت و قيام و انقلاب دخالتى نداشت و اين جمله را در حيات امام به من گفت.

نهضت آزادى و جبهه ملى
مى‏توان گفت، بيشتر اعضاى نهضت آزادى و جبهه ملى، با شاه مخالف بودند. حالا روى چه انگيزه‏اى مخالفت مى‏كردند؟ آيا درد اسلام داشتند؟ آنچه واضح است، اين جمعيت ملى‏گرا بودند. البته تعداد اندكى، اشخاص متدين هم در اين جمع وارد شده بودند، ولى تعداد آنها كم بود. من، بعضى از علما، مثل مرحوم حاج سيدمحمدعلى انگجى را مى‏شناختم كه با آنها بود، ولى ايشان هم ـ كه بعدها اوضاع اينها برايش مسلم شد ـ كلاً از اين جماعت بريد. مرحوم آقاى طالقانى هم با اينها بود. حال از اعضا بودند يا نه، نمى‏دانم؛ شايد پيش از شروع نهضت امام، با اين گروه بودند، ولى بعدها كه خط و خطوط مشخص شد، ايشان هم جدا شدند.

 

شرايط و اوضاع جهانى ـ منطقه‏اى، در آستانه 15 خرداد 1342
به نظر من، مسلم است كه پيش از 15 خرداد، قدرتهاى بزرگ، به‏خصوص امريكا و انگليس، از نفوذ كمونيسم در ايران، هراس داشتند. آن روزها، حزب توده فعاليت زيادى داشت. به ياد دارم، حتى از دكتر مصدق هم طرفدارى مى‏كردند؛ البته بهانه بود. به اين جهت، قدرتهاى بزرگ تلاش مى‏كردند مذهب، اسلام و روحانيت در ايران باشد، اما در كنارِ سلطنت و اين خيلى محسوس بود. بنابراين از شاه، خيلى حمايت مى‏كردند و در اين رابطه، سرمايه‏گذاريها داشتند! شاه هم ناشيانه، نسبت به اسلام و بعضى از روحانيان، تظاهراتى مى‏كرد. اين شرايط و اوضاع جهانى، پيش از 15 خرداد 1342 بود.
شرايط منطقه‏اى هم اين طور بود كه بيشتر قشرهاى مردم، حتى، اهل علم و حوزه‏ها، به پيامدهاى منفى سلطنت و به‏خصوص شخص شاه، توجه نداشتند. بيشتر مردم اعتقاد داشتند كه حيات كشور بدون سلطنت و شاه، ادامه نمى‏يابد و حتى بقاى مذهب و اسلام و قرآن را، منوط به بقاى سلطنت مى‏دانستند. و اين اعتقادى بود كه به خوردِ اكثريت مردم داده بودند.

فضاى فرهنگى جامعه
در جامعه ما، فضاى فرهنگى، همان فرهنگ فاسد غرب بود. اين محسوس بود كه در ايران پيش از 15 خرداد، اين فرهنگ، فوق‏العاده بانفوذ بود؛ و در مقاطع مختلف، براى چنين امرى تلاش بسيارى مى‏شد. براى مثال شرايطى ايجاد مى‏شد كه فرهنگ غرب، تا شهرستانها پيش مى‏رفت؛ آن‏قدر كه همسايه از همسايه اطلاع نداشت. اى بسا كه سالها همديگر را نمى‏شناختند و كسى نمى‏دانست كه همسايه ديوار به ديوار او، چه كسى است و چه كاره است. معمولاً در غرب اين طور است؛ ولى در ايران ما، با آن سفارشهايى كه در شريعت اسلامى، به همسايگان شده است، به روابط بين همسايگان، بسيار ارج گذاشته شده است. اوضاع فرهنگى كشور چنين بود. بى‏اعتنايى مردم به هم و...، حتى سلام و عليكها هم قطع شده بود. اگر كسى با كس ديگر آشنايى نداشت، كمتر اتفاق مى‏افتاد كه سلام كند. اين، همان فرهنگ غرب است كه متأسفانه، در كشور ما هم خيلى پيش رفته بود.

فضاى سياسى
شخص شاه، مجلس و دولت، صددرصد غيرمستقل بودند. يعنى سياستمداران كشور ما ـ در آن روز ـ به منزله عروسك كوكى بودند كه از غرب دستور مى‏گرفتند. وقتى غربيها، دستورى در ارتباط با سياست كشور مى‏دادند، اين افراد، مأمور بودند كه آن سياستها را در داخل اجرا كنند. خودشان، در اداره امور كشور ـ صرف‏نظر از اسلام و ديانت ـ سياست مستقلى نداشتند. مسئله جدايى دين از سياست را طورى عنوان كرده بودند كه حتى در حوزه‏ها، به صورت ضرب‏المثل درآمده بود و همه آن را يك واقعيت تلقى مى‏كردند. تا قبل از شروع نهضت امام بيشتر حوزه‏ها بر اين اعتقاد بودند كه اگر شاه و سياست شاه نباشد، ما سياست و استقلال نخواهيم داشت، كشور نخواهيم داشت.
پيش از نهضت امام، تنها شخصيت علمى كه از ميان علما و روحانيان، وارد سياست شد، مرحوم آيت‏اللّه كاشانى بود، و خدا مى‏داند به همين دليل، در اين حوزه‏ها، با چه تعبيراتى از ايشان ياد مى‏شد. آدم از بيان عبارتهايى كه در درباره ايشان مى‏گفتند، شرم دارد. جوانهاى نسل حاضر، اين مطالب را نشنيده‏اند. درباره آيت‏اللّه كاشانى تا آنجا گفتند كه: «در اسلام، مسلم بايد ختنه شود و...»، يعنى ايشان مسلمان نيست. اين حرفها را كسانى مى‏گفتند كه از آنها بعيد بود. بعضيها هم كه مى‏خواستند، مثلاً محترمانه برخورد كنند، مى‏گفتند: «ايشان انگليسى است و از زير چتر انگليس بيرون آمده است». بين خود و خدا، اين مرد، مظلوم از دنيا رفت.

اوضاع اقتصادى
ما از نظر اقتصادى، آن‏قدر وابسته بوديم كه وقتى استكانى به خانه‏اى مى‏آوردند، امتياز آن به اين بود كه خارجى است. يا اگر پارچه‏اى مى‏خريدند، مى‏گفتند: «خارجى است».
متأسفانه هنوز هم، با آن همه سفارش حضرت امام و پيش‏رفتهايى كه جوانهاى ما پس از جنگ، به‏خصوص در صنعت، انجام داده‏اند، نيازمند جنس خارجى هستيم و وابستگى به خارج هنوز هم وجود دارد.
كشور ما، چنين اوضاعى داشت و اگر همان گونه پيش مى‏رفت، امروز مثل كشور عربستان سعودى بوديم. در ايام حج، عده‏اى از عوام ما كه آنجا را مى‏بينند، خيال مى‏كنند كه آنها امكانات را خيلى خوب تأمين مى‏كنند و در اختيار مردم و مهمانها قرار مى‏دهند؛ در حالى كه آنها چيزى از خودشان ندارند، حتى نمك و آب خوردن هم، از خودشان ندارند. ولى بحمداللّه از بركت وجود امام، خون شهدا و اين انقلاب، بساط شاه و خارجيها در مسائل اقتصادى برچيده شده است.

اوضاع اجتماعى
البته در ايام‏اللّه، بويژه در ماههاى رمضان و محرم، در كل براى اجتماعات محدوديتهايى اعمال مى‏شد كه در آن حال خفقان، تعداد خاصى از علما و روحانيان، جرئت مى‏كردند در لفافه، مسائلى را بيان كنند. در فضاى مذهبى، عنوان اسلام بود، تشيع بود، حوزه‏ها داير بود، ولى پايه كشور، يعنى دست‏اندركاران رژيم ـ كه در سالهاى متمادى در رأس مسائل سياسى كشور بودند ـ به‏خصوص وزرا، مثل هويدا، نخست‏وزير وقت ـ كه چندين سال در رأس دولت بود ـ بهايى بودند. وزير دربار و چند وزير ديگر، همگى بهايى بودند و در ترويج بهاييت فعاليت فوق‏العاده‏اى داشتند. حتى از بعضى سخن‏رانها تعهد مى‏گرفتند: «نبايد راجع به بهاييت حرفى بزنيد». هر چند، همه جرئت نداشتند در اين مورد صحبت كنند، ولى از همان تعداد كمى هم كه جرئت داشتند، چنين تعهداتى مى‏گرفتند.

ديدگاه‏هاى آقاى بروجردى، درباره اصلاحات ارضى
معروف است كه مرحوم آقاى بروجردى، نظر مساعدى به اصلاحات ارضى شاه نداشت. در زمان حيات آقاى بروجردى، شاه مى‏خواست بعضى از آن لوايح شش‏گانه ـ به‏خصوص اصلاحات ارضى ـ را پياده كند. به آقاى بروجردى هم عرضه كرده بود، ولى ايشان با اين بيان كه: «در كشورهايى كه اصلاحات ارضى شده، اول سلطنت به جمهورى مبدل شده است و بعد اصلاحات ارضى انجام گرفته است» مانع مى‏شدند. البته شاه در مورد آقاى بروجردى خيلى احتياط هم مى‏كرد. دليل اين احتياط اين بود كه آقاى بروجردى مرجع منحصر به فردى بود. بنابراين شاه دست نگه داشت. خلاصه، آن طور كه ما از بزرگان حوزه شنيده‏ايم، آقاى بروجردى نظر مساعدى به اصلاحات ارضى نداشته است.

فوت آيت‏اللّه بروجردى و پيامدهاى آن
مرحوم آقاى بروجردى، مرجع شاخصى بود و همه شيعيان، چه در ايران و چه در ساير كشورهاى اسلامى، ايشان را به عنوان مرجع مى‏شناختند و مقلد ايشان بودند. ساير مراجع، پس از فوت آقاى بروجردى، به مرجعيت رسيدند.
هنگام فوت آقاى بروجردى، به‏خصوص در ايامى كه مجالس فاتحه‏خوانى برپا مى‏شد، وضعيت به‏گونه‏اى بود كه انگار با فوت ايشان، مرجعيت تمام شده است. اين حالت، حتى در خود حوزه علميه قم هم وجود داشت. چون در زمان ايشان، ساير مراجع، حتى پله‏هاى اول مرجعيت را هم نگذرانده بودند و مرجعيت، منحصر به ايشان بود. يادم نمى‏رود، در همين مسجد اعظم قم، خطيب توانا، آقاى فلسفى، مقام آقاى بروجردى را در حد اعلا بيان كرد و ايشان را در حدى مطرح كرد كه انگار، مرجعيت، حوزه و روحانيت با رحلت ايشان، تمام مى‏شود. يكى از شاگردان مخلص و عارف امام، آيت‏اللّه حاج شيخ يحيى انصارى شيرازى، در مجلس بعدى، از آقاى فلسفى اجازه خواست كه پيش از منبر، چند جمله‏اى صحبت كند. در پله اول منبر مسجد اعظم، ايستاد و حدود بيست دقيقه صحبت كرد و چنين گفت: «جناب آقاى فلسفى! آن جور كه شما در اين چند روز اخير صحبت كرديد، گويا علم و تحقيق و دقت و فقه و اصول، با رفتن آقاى بروجردى، از حوزه كوچ كرده است؛ ولى اين طور نيست، اين حوزه است كه آقاى بروجردى را تحويل داده، امروز هم با همان قوت و شأنيت و فعليت وجود دارد». البته نظر ايشان به حضرت امام بود. سپس وقتى جناب آقاى فلسفى، منبر رفتند، گفتند: «آقاى انصارى به من توجه داد كه در حوزه علميه قم، شخصيتهاى علمى زيادى هستند».
خدا مى‏داند كه همان روزهاى بعد از رحلت آقاى بروجردى، امام براى ايشان مجلس ختم برپا نكرد. تمام آقايان، حتى طلاب شهرستانها، فاتحه برپا كردند و ما هم رفتيم؛ ولى امام، بعدها يك مجلس ختم برگزار كرد كه در آن مجلس، شاگردان امام از مردم و روحانيان پذيرايى كردند. يعنى حضرت امام، در آن روزها، اصلاً خودشان را مطرح نكردند.

مرجعيت و رهبرى جامعه، پس از رحلت آيت‏اللّه بروجردى
پس از رحلت آقاى بروجردى، شاه تلگراف تسليت را خطاب به آقاى حكيم فرستاد. هر چند مرحوم آيت‏اللّه العظمى حكيم، يك مرجع باتقوا و در فقه از فقهاى كم‏نظير بود، اما شاه روى چه حسابى به آقاى حكيم تسليت گفت؟ يعنى، پس از آقاى بروجردى، آقاى حكيم را مرجع رسمى شناخت؟ گاهى گفته مى‏شود كه شاه مى‏خواست حوزه قم تضعيف و حوزه نجف تقويت شود و وقتى حوزه ـ يعنى قدرت روحانيت و مرجعيت ـ در نجف متمركز شد، اينها هر كارى كه دلشان خواست در ايران انجام بدهند؛ اين يك نظر بود. ولى قبلاً گفتم كه مرحوم آقاى حكيم، ذاتا يك مرجع باصلاحيت بود؛ بنابراين به مرجعيت عامه هم رسيد. البته در ايران، پس از رحلت آقاى بروجردى، حدود يك سال آيت‏اللّه العظمى حاج سيدعبدالهادى شيرازى به مرجعيت رسيد. بعد از رحلت ايشان، آقاى شاهرودى تا حدودى مرجعيت داشت و در نهايت آيت‏اللّه العظمى‏حكيم، مرجع شد.
وقتى نهضت حضرت امام شروع شد، اين ملت غيور و شريف، حتى از نظر مرجعيت، متوجه امام شدند. يادم نمى‏رود، در همان روزهاى بعد از فوت آقاى بروجردى و شروع نهضت امام، ما در تبريز بوديم. در مورد رساله حضرت امام، مراجعه‏هاى زيادى به ما مى‏شد. البته آن روزها، امام حاشيه‏هايى بر عروه‏الوثقى و مستدرك الوسيله زده بودند. رساله توضيح‏المسائل ايشان را هم جمعى از فضلا و شاگردان حضرت امام، يك سال بعد، بر اساس آرا، احتياطها و فتواهاى ايشان، در همان حاشيه عروه و حاشيه وسيله، جمع‏آورى و به صورت رساله توضيح‏المسائل منتشر كردند.
تا زمانى كه مرحوم آيت‏اللّه‏العظمى بروجردى زنده بودند، تكليف برعهده ايشان بود. يعنى اگر در ايران، حادثه‏اى پيش مى‏آمد، مرجع نهايى و شاخص، مرحوم آقاى بروجردى بود و ايشان بايد جوابگو مى‏بودند. البته، در بعضى از پيشامدها هم جوابگو بودند.
بعد از اينكه مرحوم آقاى بروجردى به رحمت خدا واصل گشت، امام در پيشامدها احساس تكليف كردند. البته در همان روزها هم كسانى كه از نزديك امام را درك كرده بودند، از قاطعيت، صلابت و شجاعت ايشان اطلاع پيدا كرده بودند.
از دوران جوانى امام، نمونه‏اى عرض كنم. شايد اين مطلب كمتر ذكر شده و يا اصلاً ذكر نشده باشد. مرحوم آيت‏اللّه داماد نقل مى‏كرد كه در زمان مرحوم آقاى حاج شيخ عبدالكريم حائرى ـ مؤسس حوزه علميه قم ـ مرحوم حاج شيخ مهدى بروجردى ـ پدر عيال آيت‏اللّه العظمى گلپايگانى ـ از طرف آقاى حائرى متصدى امور حوزه بود. امام در دوران جوانى شاگرد مرحوم حاج شيخ بودند. يك روز، امام به منزل ايشان تشريف مى‏برند و مى‏بينند، حاج شيخ افسرده نشسته است. آقاى شيخ مهدى بروجردى ـ متصدى حوزه ـ هم، آنجا بود. امام از ايشان سؤال مى‏كنند: «مثل اينكه حال حاج شيخ مساعد نيست؟ خبرى شده است؟» شيخ مهدى جواب مى‏دهد: «بله». امام مى‏پرسند: «چه شده است؟» مى‏گويد: «شخصى با ظاهر و لباس طلبگى در مدرسه فيضيه ساكن شده است، و شئون مدرسه، طلاب و مقررات را اصلاً مراعات نمى‏كند. چندين مرتبه تذكر داده‏ايم، ولى تأثير نداشته است. امروز اين خبر را به آقاى حاج شيخ داده‏اند و ايشان به اين جهت افسرده و ناراحت است.» امام به آقاى حاج شيخ مهدى مى‏گويند: «بلند شو برويم، اين فرد را به من نشان بده». در راه، يكى از شاگردان امام، اين دو نفر را مى‏بيند و همراه مى‏شود تا به مدرسه فيضيه مى‏رسند. امام، مستقيم جلو حجره همان به ظاهر طلبه مى‏روند و در مى‏زنند. او از داخل مى‏گويد: «بفرماييد» ولى امام در حجره را باز مى‏كنند و مى‏فرمايد: «يااللّه بساطت را جمع كن»؛ خداوند رعب امام را در دل او مى‏اندازد و او اثات خود را جمع مى‏كند و مى‏رود.
البته من آن دوران را نديده‏ام، ولى از نظر ظاهرى، در سالهاى قبل از 1341 ـ كه حدود هفت سال سر درس امام مى‏رفتم ـ آن اواخر كه درس به مسجد اعظم، منتقل شده بود و حدود هزار نفر از فضلا و اساتيد حوزه، پاى درس امام جمع مى‏شدند؛ وقتى امام درس را تمام مى‏كرد و از منبر پايين مى‏آمدند، از همه بلندتر و رشيدتر بود.
پس از فوت مرحوم آقاى بروجردى، امام با آن شجاعت و صلابتى كه از اول داشتند، با برنامه انجمنهاى ايالتى و ولايتى و رفراندوم شاه مخالفت كردند. در واقع اين قضايا زمينه اقدام را براى امام فراهم كرد تا بر اساس يك تكليف مهم شرعى، در برابر آنها بايستند.
البته، بنده معتقدم كه امام از همان دوران طلبگى ـ يعنى حدود سى سالگى ـ نهضت خود را شروع كرده بودند. دليل آن هم، كتاب شريف امام، كشف‏الاسرار است. امام حدود بيست و نه، يا سى سال داشتند كه اين كتاب را نوشتند. در آن دوران خفقان پهلوى ـ كه پدر نمى‏توانست با پسر خود از پهلوى صحبت كند ـ گفتند: «رضاخان با قلدرى به سلطنت رسيد». اينكه يك نفر در آن شرايط، جرئت كند و چنين جمله‏اى را بنويسد، كار آسانى نبود. اين دليل عمده است كه حضرت امام نهضت و مبارزه با طاغوت و پهلوى را از همان دوران طلبگى شروع كرده بودند. ولى موانعى وجود داشت كه باعث مى‏شد ايشان در پيشامدها اقدامى نكنند. هر چند همان مواقع هم، ايشان احساس تكليف مى‏كردند، ولى آن موانع از امام سلب تكليف مى‏كرد؛ تا آنكه موانع برطرف و در سال 1341 نهضت شروع شد. اين واقعيتى است كه بايد مد نظر باشد.
امام در اوايل مرجعيت آقاى بروجردى، به ايشان پيشنهاد حركت و مبارزه با شاه و تحول در حوزه را مى‏دهند؛ ولى در دوره مرحوم آقاى بروجردى اشخاصى بودند كه بر تشكيلات ايشان مسلط بودند. مى‏توان اين را به عنوان يك سند از شخصيتهاى حوزه پرسيد. اشخاصى در تشكيلات آقاى بروجردى بودند كه وجودشان مانع اقدامهاى مرحوم آقاى بروجردى در پيشامدها بود. اين را من به عنوان يك سند ارايه مى‏دهم. چطور شد كه در دوران مرجعيت آقاى بروجردى، نواب صفوى و يارانش اعدام شدند و اقدامى صورت نگرفت؟ همان اشخاصى كه گفتم، مانع شدند و نگذاشتند واقعيت به آقاى بروجردى برسد. در زمان زندانى شدن و محاكمه فداييان اسلام، عده‏اى به منزل آقاى مجاهد رفتند. مرحوم آيت‏اللّه مجاهد، همان كسى است كه بيشتر بزرگان امروز حوزه، شاگردان دروس كفايه و مكاسب ايشان بودند و خودش هم عالم بسيار متعهدى بود. خدا گواه است، يكى از كسانى كه به منزل ايشان رفته بود، براى من نقل كرد كه: «آقاى مجاهد، در آن اتاق جلويى، با لباس معمولى خانه نشسته بود، جوراب هم به پا نداشت. وقتى اظهار كرديم كه مى‏خواهند نواب صفوى و يارانش را اعدام كنند، عبا را برداشت و از منزل بيرون آمد. حتى جوراب هم نپوشيد.
و يك‏راست به منزل آقاى بروجردى رفت، تا با ايشان موضوع را مطرح كند؛ ولى به خانه راهش ندادند و همان شد كه تا آخر به منزل آقاى بروجردى نرفت». پدر آيت‏اللّه فاضل لنكرانى از اصحاب و خواص آقاى بروجردى بود ـ البته از خواص متدين ـ بعدها، يك روز از آقاى مجاهد مى‏پرسد: «چرا شما به منزل آقاى بروجردى نمى‏آيى؟» او جواب مى‏دهد: «براى چه بيايم، حالا كه نواب صفوى مرده و رفته است».
بگذاريد نام اين اشخاص گفته شود تا در تاريخ بماند. حاج احمد نامى در تشكيلات آقاى بروجردى بود كه بر اين گونه كارها تسلط داشت و او مانع مى‏شد. او يك نمونه از همان موانع بود كه عرض كردم. خود آقاى بروجردى مرجعى در بالاترين درجه تقوا و تعهد بود.


فضاى حاكم بر حوزه‏ها و روحانيت، در سالهاى 1340 تا 1343
بيشتر استادان، فضلا و مدرسين حوزه‏هاى علميه، شاگردان امام بودند. آنهايى كه دوران مرجعيت آقاى بروجردى را ديده‏اند، مى‏دانند كه درس خارج برخى از آقايان، در منزل شخصى خودشان تشكيل مى‏شد و حدود ده تا پانزده نفر، پاى درس بودند. اما همان روزها، درس فقه و اصول حوزه، با امام بود؛ به‏خصوص در اواخر دوران آقاى بروجردى، كه درس ايشان جنبه تشريفاتى پيدا كرده بود؛ به اين معنا كه آقاى بروجردى اگر شب مطالعه مى‏كرد، فردا براى درس مى‏آمد. اى بسا پيش مى‏آمد تا در دو روز متوالى، يك درس را تكرار كند. البته اين از آن جهت بود كه ايشان بر اثر كثرت مشاغل و مرجعيت منحصر به فرد جهانى، فرصت مطالعه پيدا نمى‏كرد؛ به اين دليل، فضلا و استادان، عمدتا، از درس امام استفاده مى‏كردند.
آن روزها، حدود چهارصد نفر مجتهد، يا قريب به اجتهاد، در درس حضرت امام حاضر مى‏شدند. بنابراين در سال 1340 تا 1343 ـ كه امام نهضت را شروع كردند ـ شاگردان امام چه در حوزه علميه قم و چه در شهرستانها، مردم را متوجه شخصيت، عظمت و اهداف امام كردند.
از نظر سياسى هم، تعدادى بى‏تفاوت بودند و تعداد ديگرى با نهضت امام مخالفت مى‏كردند. البته مى‏توان گفت، همه اين مخالفتها در خصوص نهضت نبود، مسائل ديگرى هم وجود داشت. برخى، در امام پيش‏رفتهايى را مى‏ديدند، كه خوب، نمى‏توانستند تحمل كنند. در نهضت 15 خرداد، همان افراد بى‏تفاوت برضد نهضت، تبليغ مى‏كردند كه: «مگر مى‏شود با عمامه و نعلين به جنگ توپ و تانك رفت؟ به جنگ شاه رفت؟» و خدا مى‏داند، تا ساعت آخر پيروزى انقلاب، اين حرفها و اين طرز تفكر «جدايى دين از سياست» در دهان و ذهن اين افراد وجود داشت؛ ولى نمى‏توانستند در جامعه اظهار وجود كنند. زيرا خداوند رعب امام را در دل همه آنها انداخته بود و اين كار خدا بود. حتى در داخل حوزه هم نمى‏توانستند عرض اندام كنند. مگر اينكه يكى دو نفر، با هم در خلوت بنشينند و صحبت كنند، و يا مريدى بيابند و مغز او را با حرفهاى خودشان پُر كنند، كار ديگرى از دستشان ساخته نبود.

حمله كماندوهاى رژيم، به مدرسه فيضيه
حمله كماندوهاى رژيم به مدرسه فيضيه، يك جريان از پيش طراحى شده بود. پيش از ظهر همان روز، من در فيضيه بودم. از اول صبح، رفت و آمد زياد بود و مدرسه پى‏درپى، پر و خالى مى‏شد. در ميان جمعيت، تعدادى چهره مشكوك هم بود، ما طلبه‏ها، آنها را به يكديگر نشان مى‏داديم و به هم مى‏گفتيم: «مثل اينكه آدمهاى عوضى هستند». از موهاى سفيد روى شقيقه‏ها مشخص بود. كماندوها، كلاهها را برداشته بودند و جاى كلاه، به صورت يك خط، روى پيشانى مانده بود. موهاى اطراف شقيقه‏ها هم سفيد شده بود و معلوم مى‏كرد كه اين قسمت از سر، زير كلاه بوده است. قيافه‏هاى عجيبى هم داشتند؛ آدمهاى درشت اندام و هيولا شكل! از شهرهاى ديگر هم عده‏اى را آورده بودند. در همين سه راه موزه قم ـ جلو صحن حضرت معصومه سلام‏اللّه عليها ـ قهوه‏خانه‏اى بود. من خودم، شخصى به نام شاهباز را ـ كه از تبريز آورده بودند ـ در اين قهوه‏خانه ديدم. اين شاهباز، براى خودش قلدر تمام عيارى بود. ماجرايى از اين فرد شنيده‏ام كه نقل آن بد نيست. در زمان مصدق ـ كه تعدادى از نمايندگان مردمى، به مجلس راه پيدا كردند ـ شهيد محلاتى ـ كه بعد از انقلاب نماينده حضرت امام در سپاه بود ـ به تبريز آمده بود و در مسجد جامع تبريز، مدرسه طالبيه سخن‏رانى داشت. زيرا آن روزها، مردم از نمايندگانى كه مى‏خواستند به مجلس بروند، طرفدارى مى‏كردند. جمعيت زيادى ـ بدون اغراق بيش از ده هزار نفر ـ براى شنيدن سخن‏رانى آمده بودند. آقاى انگجى، آقاى سيدهاشم ميلانى و يك سيد ديگر به نام شبسترى (كه از طرفداران نهضت آزادى بود) نيز حضور داشتند. البته اينها بر حسب ظاهر با شاه مخالفت مى‏كردند. به هر حال، بين سخن‏رانى، همين شاهباز، با دو، سه نفر از دوستانش، هفت تير به دست، به صحن مدرسه طالبيه حمله كردند. يك نفر از اين گروه هم، به داخل مسجد جامع رفته بود و دو نفر ديگر، بيرون مانده بودند. در داخل مسجد، يك تير هوايى شليك كردند، چند تير هم در صحن و حياط مدرسه شليك شد و در مدت چند دقيقه، تمام آن جمعيت پراكنده شدند. اين اوباش، اين قدر قلدر بودند. حادثه فيضيه، در بيست و پنجم شوال، روز شهادت امام صادق عليه‏السلام اتفاق افتاد. آيت‏اللّه العظمى گلپايگانى، به عنوان شهادت حضرت، مجلس سوگوارى برقرار كرده بودند. حمله كماندوها كه شروع شد، اطرافيان، ايشان را به داخل يكى از حجره‏ها بردند. در اين حمله، كماندوها، از جرئت، جسارت و فحاشى، چيزى كم نگذاشتند و هر چه توانستند انجام دادند. خدا مى‏داند، زير طاق، بين فيضيه و دارالشفا، چقدر عمامه، قبا، عبا و پيراهن خون‏آلود ريخته شده بود. البته، من از كسانى بودم كه از آن غائله فرار كردم، اما دوستانى كه آن گوشه كنارهاى مدرسه، يا در طبقه دوم بودند و نتوانسته بودند فرار كنند، هرچه اتفاق افتاده بود، براى ما نقل كردند.
يكى از اساتيد حوزه، پس از جريان آن روز، بدن خود را به من نشان داد، پوست بدنش سياه شده بود. گويا بعد از اتمام كتك كاريها هم اين بندگان خدا را، دور حوض فيضيه جمع كرده بودند كه بگوييد جاويد شاه. يكى از پيرمردهاى حوزه ـ مرد محترمى به نام آقاى علمى ـ را، با آن وسايلى كه داشتند ـ باتومهاى برقى و چيزهاى ديگر ـ به باد كتك گرفته بودند كه بگو: «جاويد شاه». يكى از طلبه‏ها نقل مى‏كرد: «من ديدم بعد از اين همه كتك خوردن، اگر جاويد شاه بگويم، با اين كتكها نمى‏خواند، بنابراين مى‏گفتم جويد شاه».
همان‏طور كه عرض كردم، برنامه مدرسه فيضيه، حساب شده بود. نقل كرده‏اند: «تعداد افراد گارد شاهنشاهى، به غير از اوباش و اراذلى كه اجير شده بودند، هفتصد نفر بوده است».

تبريز؛ محرم 1342
ماه محرم 1342 در تبريز بودم. در آنجا مرسوم است كه پنج روز ـ از هشتم تا دوازدهم محرم ـ بازار كامل تعطيل مى‏شود و تمام هيئتهاى سينه‏زنى به بازار مى‏آيند؛ از يك طرف بازار وارد و از طرف ديگر خارج مى‏شوند. آذربايجانيها، با شور و هيجان خاصى كه منحصر به خودشان است، سينه‏زنى و عزادارى مى‏كنند. روزهاى تاسوعا و عاشوراى آن سال، مردم تبريز شعارى تهيه كرده بودند و در مراسم سينه‏زنى مى‏خواندند. اشعار بسيار جالبى است. البته شعر بلندى بود كه فقط دو بيت از آن را نقل مى‏كنم. معروف است نادرشاه افشار در جنگهايى كه كرده بود، تا هندوستان پيش رفت و هند و هرات را فتح كرده بود. شاعر اين ابيات، با اشاره به آن وقايع آورده است: «نادر شاه! ملت ايران، امروز آرزو مى‏كند تو سر از قبر برآورى و تماشا كنى، كه تو هند و هرات را فتح كردى، و اينها فيضيه را. بيا در اين مدرسه فيضيه، در اين پايگاه اسلام، اجساد خون‏آلود را تماشا كن».
آرزو ايلَر بوگون ايرانى‏لار نادر سنى
سن گُوتور باش قَبردَن بيرگور بو داد و شيونى
سن هراتِ  ايندى فتحِ ايدين بولار فيضيهِ نىِ
پايگاه اسلامى دَه قانَ باتان اَجسادِ باخ
وقتى مردم اين شعرها را مى‏خواندند، افسرهاى شهربانى ـ كه آن روز عهده‏دار نظم هيئتها بودند ـ با شنيدن اين ابيات، ترسيدند و فرار كردند.

دلايل دستگيرى حضرت امام توسط رژيم
شايد اين يك نظر شخصى باشد، ولى معتقدم كه رژيم، يعنى خود شاه و اعوانش، فقط از امام واهمه داشتند. اين براى من مسلم است و سند هم دارم. شاه و دار و دسته شاه، يقين داشتند، اگر امام از نهضت خود دست بردارد، مسئله تمام است، ولى اگر دست برندارد، نهضت ادامه خواهد داشت. حال اگر كسى اشكال كند كه، اگر رژيم اين را مى‏دانست، چرا هنگام زندانى شدن امام، او را نكشت؟ در آن موقعيت آنها مى‏توانستند امام را بكشند، چون امام در اختيار آنها بود. پس چرا او را آزاد و سپس تبعيد كردند؟ جواب اين است: صرف‏نظر از اينكه خداوند در تمام مراحل از امام حمايت كرد، همان‏طور كه از حضرت موسى عليه‏السلام حمايت مى‏كرد، سخنى در اين رابطه شنيده‏ام كه نقل آن خالى از لطف نيست. مرحوم آيت‏اللّه العظمى مرعشى نجفى به من گفت: «شاه دستور كشتن امام را صادر كرده بود؛ امّا مادر شاه مانع شده بود و به او گفته بود: «بيش از 1300 سال است كه يزيد امام حسين عليه‏السلام را كشته است، ولى هنوز در همه جا، شبانه‏روز، او را لعن و نفرين مى‏كنند. اين خمينى هم فرزند همانها است، اگر تو هم اين كار را بكنى، اين لعن و نفرين تا ابد براى تو هم خواهد بود». اين قضيه را مرحوم آقاى مرعشى نجفى براى من نقل كرده است؛ حالا ايشان از كجا نقل مى‏كرده و يا از كجا به ايشان نقل شده بوده خود او مى‏داند. دستگاه، حضرت امام را پيش از شروع نهضت مى‏شناخت. مرحوم آيت‏اللّه داماد براى من نقل كرده است: «روزى كه مرحوم آيت‏اللّه كاشانى، به دعوت آيت‏اللّه العظمى بروجردى، به قم مى‏آمد، آقاى بروجردى قصد مى‏كند جمعى از علما و بزرگان حوزه را به استقبال ايشان بفرستد. برخى از بزرگان حوزه، به آقاى بروجردى مى‏گويند: «آقا، شما يك عده از اهل علم را به استقبال آقاى كاشانى مى‏فرستيد، اكنون رجال و سياستمداران كشور هم همراه او مى‏آيند؛ فكر كرده‏ايد چطور مى‏شود؟» آقاى بروجردى در جواب مى‏فرمايد: «هيچ نگران نباشيد». آنها مى‏پرسند: «چطور نگران نباشيم؟» ايشان در جواب مى‏گويد: «آقاى حاج آقا روح‏اللّه هم همراه شما است». آن ايام امام را به نام حاج آقا روح‏اللّه مى‏شناختند. مرحوم آقاى داماد مى‏گفت: «اين نكته را در نظر داشتم تا ببينيم چرا آقاى بروجردى، اين قدر به امام اطمينان دارد و اين طور خاطر جمع است. بين تهران و قم، محلى را آماده كرده بودند كه آقاى كاشانى به آنجا وارد شود، كمى استراحت كند و سپس حركت نمايد. ما علما در اين محل بوديم كه آقاى كاشانى آمد. اطرافشان را هم تعدادى از رجال و سياستمداران گرفته بودند. تا آمدند و نشستند، امام شروع به صحبت كردند و كسانى كه از حوزه آمده بودند را آن‏گونه معرفى كردند كه آقاى كاشانى هم تحت تأثير واقع شد». مرحوم آقاى داماد مى‏گفت: «به جمع نگاه كردم، همان رجال در برابر بيانات حضرت امام مثل گنجشك، خود را جمع كرده بودند. دو گوش داشتند، دو گوش هم قرض گرفته بودند و به بيانات امام گوش مى‏دادند. اينجا بود كه من متوجه شدم، آقاى بروجردى، امام را خوب شناخته است». منظورم اين است كه اينها قبل از نهضت سالهاى چهل، امام را مى‏شناختند. امّا سند دوم كه عرض كردم: در مجلس سناى آن روز، سناتورها به دو طريق انتخاب مى‏شدند؛ عده‏اى را مجلس شورا انتخاب مى‏كرد و بقيه را شاه نصب مى‏نمود. البته اين ظاهر قضيه بود، در اصل، همه سناتورها انتصابى از طرف شاه بودند. انتخابات هم يك ظاهرسازى بيشتر نبود. خود مجلس شورا هم انتصابى بود و نمايندگان آن از قبل انتصاب مى‏شدند. بعد هم يك انتخابات ظاهرى راه مى‏انداختند.
يكى از آن سناتورهاى انتصابى، شخصى به نام احمد بهادرى و اهل تبريز بود كه چندين دوره عنوان سناتورى داشت. دايى او شخصى بود به نام سردار سطوت. بد نيست درباره اين سردار سطوت كمى صحبت كنم، شايد اين مطلب در كتابهاى تاريخ هم ثبت و ضبط شده باشد. در زمان احمدشاه قاجار، اين آدم، به شاه تعليمات نظامى مى‏داد. يك روز به احمدشاه مى‏گويد: «رضاخان قصد توطئه عليه تو را دارد، اجازه بدهيد او را بكشم». احمدشاه به دليل جوانى هدف رضاخان را درك نكرده بود، بنابراين در جواب مى‏گويد: «نه، اين طورها كه مى‏گويى نيست، تو اشتباه مى‏كنى». بعد هم از دربار بيرونش مى‏كند. در يك دوران هم، رئيس كل شهربانى بوده است. آن روزها به رئيس شهربانى «بى لَربيى» مى‏گفتند. اين اصطلاح آذربايجانيهاست. خلاصه يك چنين آدمى بوده است. اين پيرمرد را من ديده بودم. يك روز، محمدرضاشاه به سناتور احمد بهادرى مى‏گويد: «دايى تو هر كجا مى‏نشيند، از پدر من به بدى ياد مى‏كند، اگر چيزى مى‏خواهد به او بدهيد، تا دست بردارد». سناتور مى‏گويد: «قربان، او آدم به‏خصوصى است». شاه مى‏گويد: «از او دعوت كن پيش من بيايد تا ببينم چگونه آدم به‏خصوصى است؟» سناتور به دايى‏اش مى‏گويد: «اعلى‏حضرت شما را خواسته است». او هم به ملاقات شاه مى‏رود. شاه مى‏گويد: «اگر ولايت و استاندارى اصفهان را به تو بدهيم، با ما چگونه رفتارى مى‏كنى؟ اگر از ناحيه ما دستورى بيايد چه مى‏كنى؟» او هم با كمال جرئت جواب مى‏دهد: «اگر با دستور خدا موافق باشد، اجرا مى‏كنم». اين جواب، شاه را خوش نمى‏آيد و مى‏گويد: «برو».
همين آقا، در شروع نهضت امام، به ميرزاعلى خان هيئت تلفن مى‏كند. اما اين ميرزاعلى‏خان هيئت چه كسى بود؟ امام در پيام آخر خود به روحانيت فرمودند: «اين دستگاه‏ها [مثل دستگاه شاه] اشخاصى را تا حد مرجعيت، در حوزه‏ها مى‏پرورانند». امام، بسيارى از چيزها را مى‏دانستند و اين آگاهيهاى ما نمى‏تواند قطره‏اى از آن اقيانوس باشد. خلاصه اين ميرزاعلى‏خان هيئت، از شاگردان برجسته آخوند خراسانى بود. معروف بود كه اگر در حوزه نجف، آقاى آخوند خراسانى ده شاگرد مبرز داشته باشد، يكى ميرزاعلى‏خان هيئت است. در دوران پهلوى، مأموريت اين آقا در حوزه نجف تمام شد و به تهران آمد. او را خلع لباس كردند و رياست ديوان عالى كشور را به او دادند. اين واقعه در اوايل سلطنت محمدرضاشاه اتفاق افتاد.
سردار سطوت مى‏گويد: «روزى كه نهضت [امام] شروع شد، به ميرزاعلى هيئت زنگ زدم كه: اين كيست؟ كجا بود؟ او گفت: «فردا صبحانه، به منزل ما بيا تا به تو بگويم». صبح فردا، رفتم و جواب خودم را اين جور گرفتم: «من يك روز مأموريت پيدا كردم تا به قم بروم. در قم با آقايان صحبت كردم ـ حالا اين تعبير خود ميرزاعلى‏خان هيئت است ـ اگر در حوزه، چيزى را در سينى بگذارند و جلو ميهمان بياورند، همين خمينى است».
يك تابستان در تبريز، با حضور همين سردار سطوت، در جلسه‏اى بوديم. جوانى هم پذيرايى مى‏كرد؛ چاى و ميوه مى‏آورد. ايشان به آن جوان اشاره كرد كه برود. وقتى مجلس خصوصى شد، از من پرسيد: «فلانى، مقام علمى اين آقاى خمينى در چه حدود است؟ من اطلاع چندانى ندارم، فقط در شميران پيش‏نمازى داريم، از او سؤال كردم، او هم چيزهايى گفت. حالا مى‏خواهم از شما بپرسم». از قضا، آن روز من، از كتابهاى امام همراه خود داشتم ـ اين كتابها را آورده بودم تا در ايام تابستان مطالعه كنم ـ مكاسب محرمه بود، كه تازه از چاپ درآمده بود. كتاب را به او دادم. اول و آخر كتاب و نام امام را نگاه كرد و گفت: «وقتى آقاى خمينى، در تهران زندانى بود، شاه دوبار، كسانى از افراد سياستمدار خود را پيش او فرستاد، تا بفهمد كه در دل اين مرد چيست، هر دفعه، اين فرستادگان به شاه گزارش دادند كه در دل اين شخص، غير از ايمان چيز ديگرى نيست. اگر قطعه، قطعه‏اش بكنيد، از آن چيزى كه در قلب دارد دست برنخواهد داشت».
بعد، سردار سطوت رو به من كرد و گفت: «بدانيد، رژيم شاه و دولت، حاضرند كه اگر امروز آقاى خمينى بگويد ـ به تعبير خودش ـ بر گذشته‏ها صلوات؛ از اين به بعد شما با ما كار نداشته باشيد، ما هم با شما كارى نداريم؛ آنها تا اين مقدار آماده‏اند كه از سر حدّ تركيه، تا منزلشان در قم، ايشان را با تخت روان بياورند». توجه كنيد، اين يك سند است. كسى كه اين مطالب را مى‏گفت، يكى از آدمهاى دست‏اندركار بود. پسر خواهرش، احمد بهادرى، سناتور بود و آن هم سناتورى كه رابط بين شاه و حوزه‏هاى علميه بود و با برخى از مراجعى مرتبط بود كه متأسفانه با شاه ارتباط مخصوصى داشتند. آنها تا اين حد حاضر بودند! اما هر چه كردند، عاجز شدند. رژيم مى‏دانست كه سرمنشاء نهضت، حضرت امام است و همه چيز دست ايشان است، به همين دليل بود كه امام را دستگير كردند.

ملاقات امام با شاه
البته اين را شنيده‏ام كه آقاى بروجردى، يك بار امام را پيش شاه فرستاد. حالا چه موضوعى بوده يا راجع به چه جريانى بوده است، فعلاً در خاطر ندارم. امام بعد از بازگشت از اين ملاقات، به آقاى بروجردى گزارش مى‏دهند: «اين [محمدرضا] مثل پدرش نيست كه هيچ چيز حاليش نباشد. پدرش، يك سرباز بى‏سواد بود». همان‏طور كه عرض كردم، از نظر امام، رضاشاه يك فرد قلدر بود. اين نكته را هم نوشته است: «رضاشاه با قلدرى به سلطنت رسيد».

پيكهاى امام
بيشتر پيكهاى حضرت امام در شهرستانها، استادان و فضلاى حوزه‏هاى علميه و دانشجويان مسلمان و متعهد دانشگاه‏ها بودند. در بازار هم، تعدادى از افراد متدين ـ البته نه از آن رده بالاها، بلكه از همان اصناف و كسبه معمولى ـ به عنوان پيكهاى حضرت امام كار مى‏كردند، و مطالب ايشان را به تمام نقاط كشور، حتى به روستاهاى دوردست مى‏رساندند. در ميان افسران ارتش هم، تعدادى بودند. خود حضرت امام در يكى از سخن‏رانيها ـ كه در فاصله بين زندان و تبعيد ايراد فرمودند ـ به اين مسئله اشاره داشتند و فرمودند: «ما از افسران متدين و متعهد داريم كه مطالب را به ما مى‏رسانند». اين گروه نيز از پيكهاى حضرت امام بودند.

وقايع 15 خرداد 1342 قم
رويدادهايى كه در 15 خرداد اتفاق افتاد، از مدرسه فيضيه و صحن مطهر حضرت معصومه سلام‏اللّه عليها شروع شد. عده‏اى كفن‏پوش ـ من تعدادى از آنها را مى‏شناختم ـ از قشر مستضعف، مستمند و متدين، بيرون آمدند و به سمت خيابان امام ـ كه آن روز به خيابان تهران معروف بود ـ رفتند. درگيرى در آنجا شروع شد. البته من، در محل وقوع حادثه نبودم، بعدها كه در آن محل، منزلى اجاره كرده بوديم، ساكنان محل جزئيات را براى من تعريف كردند.
آن روز، مأموران آگاهى، مردم را از صحن خارج كردند، تا جمعيت از صحن و حرم دور باشند. حتى مردم را آن طرف رودخانه بردند تا در خيابانهاى اطراف حرم هم نباشند، كه دوباره به حرم پناهنده شوند. اين، برنامه حساب شده‏اى بود كه مردم را تا خيابان بكشند و آنجا به طرفشان تيراندازى كنند. وقتى تيراندازى شروع شد، مردم به خانه‏ها پناه بردند. انصافا ساكنان محل نيز آنها را در خانه‏هاى خود جا دادند. به همين دليل، تلفات در قم، زياد نبود، يعنى مثل تهران نبود. البته آنجا هم شهيد و مجروح زياد بود، اما در حد تهران نبود.
اقشار شركت كننده در واقعه 15 خرداد، همين مردم كوچه و بازار و از تمامى اقشار: روحانيان، بازاريها، دانشگاهيان، روشنفكران، كشاورزان، زنان و همه و همه بودند. اما مى‏شود گفت، بيشتر، همان مردم معمولى كوچه و بازار بودند. شعارها نيز: «خمينى، خمينى، خدا نگهدار تو. بميرد، بميرد، دشمن خونخوار تو»، و شعارهايى از اين قبيل بود. اين شعارها، در همه جا، قم، تهران و... در دهان مردم بود.
رژيم با تظاهرات مردمى، به دو شكل مقابله مى‏كرد. معمولاً، عده‏اى از اجامر (غوغاطلب) و اوباش را با چوب و چماق، به خيابانها مى‏آورد كه شعار بدهند و پايكوبى بكنند، و خودشان را به عنوان «مردم» جا بزنند. با ماشينهاى بارى، حدود بيست، سى نفر را مى‏آوردند. معلوم بود كه خود رژيم اين دسته را جمع و جور كرده است ـ مثل روزهاى انقلاب كه تعدادى چماق به دست را درست كرده بودند و در شهرها و روستاها، به خيابانها مى‏آوردند ـ اين اوباش را مى‏آوردند تا با مردم مقابله كنند. به‏خصوص در مدرسه فيضيه، بيشتر از اين روش استفاده مى‏كردند.
روش ديگر، استفاده از مأمورين ساواك، آگاهى و شهربانى بود. در مدرسه فيضيه، گاه‏گاهى طلبه‏ها با آنها مقابله مى‏كردند و وقتى چيزى به دست طلبه نمى‏افتاد، با ظرفهايى ـ كه داخل آنها مهر مى‏ريختند ـ از خودشان دفاع مى‏كردند. زمانى هم، مهرهاى درشتى تهيه كرده بودند تا وقتى ساواكيها آمدند، در مقام دفاع، از آن مهرها، استفاده كنند.

نقش شعبان بى‏مخ و دار و دسته او در وقايع 15 خرداد
سردسته اين اوباش، همان شعبان بى‏مخ و دار و دسته‏اش بود. البته اگر اين گروه، تنها بودند و حمايت نمى‏شدند، صددرصد، در برابر اعوان و انصار مرحوم طيب ـ كه خدا او را رحمت كند ـ شكست مى‏خوردند. ولى وقتى، شعبان بى‏مخ و دار و دسته‏اش مى‏آمدند، اطرافشان را مأموران مسلح گارد و مانند آنها، مى‏گرفتند. گاهى، با لباس مبدل و گاهى با همان لباس نظامى مى‏آمدند تا حزب‏اللّه آن روز را پراكنده كنند. نقش چنين گروه‏هايى اين بود، و تمام هدف رژيم از اين كارها آن بود كه وانمود كند، شاه هم طرفدارهايى در ميان مردم دارد! يعنى اينها مردم بودند! و وجهه مردمى داشتند و براى حمايت از شاه مى‏آمدند.

تعداد شهداى 15 خرداد تهران
در همان روزها، يكبار كه به منزل مرحوم آقاى مرعشى نجفى رفته بودم، كسى آمده بود و از برخى قبرستانها گزارشهايى به ايشان مى‏داد. از چيزهايى كه او نقل مى‏كرد، مرحوم آقاى نجفى خيلى ناراحت شدند.
تعداد شهداى 15 خرداد را، در حدود هزار نفر نقل كرده‏اند. البته تعداد شهدا را به‏طور مشخص نگفتند. اما در كل، مجموع شهداى قم و تهران را هزار نفر ذكر مى‏كردند. من شنيده‏ام كه در روز 15 خرداد ـ بعد از آنكه جمعيت را پراكنده كردند ـ ماشينهاى مخصوصى آوردند و از محوطه‏اى كه غائله در آن اتفاق افتاده بود، جنازه‏ها را جمع كردند و بردند. ولى همان‏طور كه گفتم، تعداد دقيق شهدا را اعلام نكردند.

نقش ميدانيها در واقعه 15 خرداد
آن روزها، مرحوم آقاى طيب و حاج اسماعيل رضايى، خيلى زبانزد خواص بودند. حتى نقل كرده‏اند كه به مرحوم طيب، در زندان، اصرار مى‏كردند كه بگويد از طرف امام، چيزى به آنها داده شده، به اين عنوان كه آنها بلوا راه بيندازند. حتى قول قطعى داده بودند كه اگر او اين مسئله را اظهار كند، نجات پيدا خواهد كرد؛ ولى مرحوم طيب گفته بود: «نه، من با جان و دل براى اعدام حاضر مى‏شوم و آن را قبول مى‏كنم، اما حاضر نيستم به آقا نسبت دروغ بدهم».
خلاصه طيب و بعضى از دوستانش ـ كه همكار او در مسئله 15 خرداد بودند ـ بسيار مردانه عمل كردند و در مجموع، مردتر از هم صنفانشان جلوه كرده‏اند.

نقش مراجع تقليد و مجتهدين، قبل و بعد از حادثه 15 خرداد
پس از حادثه فيضيه و 15 خرداد، آن روزها كه امام در زندان بودند، اقداماتى از قم مى‏شود و به يكى از مراجع ـ كه بين خود و خدا، ايشان از نظر تقوا در حد اعلا بود، اما در حركاتش، با رژيم مسالمت‏آميز عمل مى‏كرد، حتما تشخيص او آن‏طور بوده است ـ نامه مى‏نويسند كه درباره مسائل فيضيه اقدام كن. بعد از حادثه 15 خرداد درِ مدرسه را بسته بودند. ايشان جوابى براى آقايان نوشت ـ كه فتوكپى آن را من دارم ـ او جواب داده بود: «با مقامات، مطالب مذاكره شد، اميد است كه در آينده آن مطالب و جريانات تكرار نشود، تا از طرف آنها هم تكرار نشود». و زير نامه را امضا كرده بود. ببينيد اين طرز تفكر و انديشه بود.
يكى ديگر از مراجع، فردى بود كه در ظاهر قدمهايى هم برمى‏داشت، ولى در كودتاى قطب‏زاده معلوم شد كه چه كسى از اول سازشكار بوده است. يكى از روشنفكران غيرروحانى به من گفت: «ما از اعلاميه‏هاى اين آقا سردرنمى‏آوريم، اين دولت را مسخره كرده، يا ملت را و يا خودش را؟ از سر و ته اعلاميه‏اش هيچ چيز نمى‏فهميم».

استقبال آقاى شريعتمدارى از شاه در تبريز
در جنگ جهانى دوم، آذربايجان در دست شورويها بود. پس از جنگ، آنها از آذربايجان رفتند، ولى پيشه‏ورى را در رأس حكومت ملى قرار دادند، و يك سال حكومت ملى برقرار بود. قوام‏السلطنه، با شورويها وارد مذاكره شد و قراردادى درباره نفت شمال بست. در پى آن قرارداد، حكومت ملى ساقط شد. البته در آن جريانها، قوام‏السلطنه سر شورويها كلاه گذاشت؛ چون پس از بسته شدن قرارداد، استعفا داد و دولت بعد از او، زير بار قرارداد نرفت. خلاصه، بعد از غائله آذربايجان ـ كه براى ملت شريف آن ديار بسيار ناگوار بود، چون نه تنها ناموس و دين، بلكه ذره‏اى امنيت هم در كار نبود ـ دولت بر آذربايجان مسلط شد و شاه به تبريز رفت.
آن روزها، چهار نفر از علماى طراز اول در تبريز بودند. يكى هم همين آقاى شريعتمدارى بود. وقتى شاه مى‏خواست وارد تبريز شود، سه نفر از اين چهار عالم، با استقبال از شاه مخالفت كردند، ولى شريعتمدارى موافقت كرد و گفت: «نه، بايد استقبال و ديد و بازديد بشود.» و به تنهايى از شاه استقبال كرد. نقل كرده‏اند ـ ما كه نبوديم ـ در حين ورود شاه، آيه نور را خواند: «اللّه نُورُ السَّموات وَالارْض». ديدار از شاه، در ساختمان شهردارى فعلى انجام شد و شاه هم براى بازديد، به مدرسه طالبيه رفت. در اين ملاقاتها ـ كه من عكس آنها را دارم ـ شاه از شريعتمدارى دعوت مى‏كند تا به قم بيايد.
زمستان همان سال، شريعتمدارى به تهران مى‏آيد و از شاه، براى مستمندان تبريز، اعانه (نان و...) مى‏گيرد. امّا ملاقات نكردن آن سه عالم ديگر ـ كه متدين و باتقوا بودند ـ طورى شريعتمدارى را شكست مى‏دهد كه او نمى‏تواند در تبريز بماند. بنابراين به تهران مى‏آيد. سپس عده‏اى، از قم به ديدارش مى‏روند و او را به قم دعوت مى‏كنند.
آن روزها، مرحوم آقاى حجت يك مرجع جا افتاده بود. از اين‏رو شريعتمدارى در حال حيات او، نمى‏توانست عرض اندام كند؛ ولى وقتى آقاى حجت مرحوم مى‏شود، عده‏اى دورش را مى‏گيرند و كم‏كم بزرگ مى‏شود. البته، خود شريعتمدارى هم زرنگ بود. به اين شكل كه، وقتى پولى جمع مى‏كرد ـ پيش از ماه مبارك رمضان ـ آن را پيش آقاى بروجردى مى‏برد و مى‏گفت: «اين را از آذربايجان فرستاده‏اند، تا بنده بين طلاب آذربايجان تقسيم كنم، ولى با وجود حضرتعالى و با مرجعيت شما، حضور شما آورده‏ام». آقاى بروجردى هم به حاج محمدحسين ـ كه مسئول امور مالى بود ـ دستور مى‏داد مقدارى هم روى آن پول بگذارد و به خود ايشان برگرداند. بعد، شريعتمدارى اين پولها را بين طلاب آذربايجانى پخش مى‏كرد. ولى نكته اينجاست، چه زمانى؟ پيش از ماه مبارك رمضان، كه طلاب در شرف اعزام و تبليغ بودند.
آن ايام، در تبريز، امام جمعه‏اى از طرف شاه، منصوب شده بود. شريعتمدارى پيش از آنكه كارش بگيرد، به او خيلى كرنش مى‏كرد، ولى بعدها اعتنايى به او نداشت. شيخى داشت به نام شكوهى ـ كه بعد از انقلاب زندان رفت و خلع لباس شد، حالا نمى‏دانم مرده يا هنوز زنده است ـ امام جمعه، اين شيخ را، با اين پيام پيش شريعتمدارى مى‏فرستد ـ اين نكته قابل توجه است: «آيا يادت رفته است كه من و امام جمعه تهران، به وسيله سناتور بهادرى تو را پيش شاه برديم و قرار گذاشتيم تو به قم بروى؟ آيا آن روز را فراموش كرده‏اى؟ من همان شخص هستم».


خاطره مرحوم حاج آقا مهدى، فرزند آيت‏اللّه العظمى گلپايگانى از شريعتمدارى
مرحوم حاج آقا مهدى، فرزند آيت‏اللّه العظمى گلپايگانى براى من نقل مى‏كرد: «بعد از 15 خرداد كه امام را گرفتند، قرار شد آقايان به تهران بروند. آقاى گلپايگانى ـ پدرم ـ با شريعتمدارى قرار گذاشته بودند كه صبح با هم حركت كنند. ولى صبح، موقع حركت، متوجه شديم او شبانه رفته است. فهميديم كه كلكى در كار بوده است. آقا ـ پدرم ـ گفت: «حالا كه چنين كلكى در كار است، من چرا در كار اين آدم واقع بشوم؟» شريعتمدارى، در آن روز، به باغ ملك ـ در حضرت عبدالعظيم ـ وارد شده بود. مى‏گويند آن باغ، از آن ساواك بوده كه در اختيار شريعتمدارى گذاشته بودند.
آن روزها، امام در زندان بودند و در همان جا مطلع مى‏شوند كه قرار است ايشان را به تركيه تبعيد كنند. البته يك سال بعد امام را آزاد كردند و پنج يا شش ماه پس از آزادى، به تركيه تبعيد شدند.

وقايع مهاجرت مراجع و علما از قم به تهران
البته من، در متن جريانها نبودم. مهاجرين، مراجع و علماى بزرگ شهرستانها حضور داشتند. مى‏شود گفت، علت اصلى مهاجرت، زندانى شدن حضرت امام بود. چون شخصيتى با آن عظمت را دستگير و زندانى كرده بودند و اين، فوق‏العاده اهميت داشت. منشاء اين حركت ـ مهاجرت ـ هم دوستان صميمى و واقعى امام بودند. به نظر شخص بنده، مرحوم آيت‏اللّه ربانى شيرازى، در رأس اين طرح قرار داشت.
يك روز، به حاج حسن صانعى ـ كه سالهاى متمادى در حضور امام بود ـ گفتم: «برخى از آقايان، در رأس اين مسائل هستند و در رديف اوّل كار مى‏كنند. يك روز اگر ما پولى، خرجى براى آقاى ربانى شيرازى پيدا نكرديم، جا دارد كه انسان همه چيز را بفروشد و خرج چنين مردانى بكند». ايشان خنديدند و گفتند: «همين‏طور است».
بيشتر برنامه‏ريزيها، از حوزه و از رفقاى خالص و صميمى امام بود. آن زمانى كه امام تازه به نجف تبعيد شده بودند، يك روز آقاى صانعى به من گفت: «شما به امام نامه‏اى بنويس و بگو: اگر از اهل و عيال علمايى كه دستگير مى‏شوند، احوالپرسى شود بد نيست». من هم نامه‏اى نوشتم و به خود آقاى صانعى ـ كه وسيله فرستادن نامه را داشت ـ دادم. چند روز بعد، با آقاى ربانى شيرازى ـ خدا رحمت كند ـ اين موضوع را مطرح كردم. گفت: «از قضا من هم نوشته‏ام و جواب هم آمده است. امام نوشته‏اند اين اشخاصى كه صميمانه و با نيت خالص، اين نهضت را حمايت كرده‏اند، نبايد با ماديات لوث كرد».

انگيزه رژيم از تبعيد امام
البته، اينكه رژيم مى‏خواست امام را از روحانيت و حوزه و مراجع جدا كند و ايشان را يك شخص متحجر ـ كه آن روزها در روزنامه‏ها مى‏نوشتند ـ در دنيا و ايران معرفى كند، شك نيست. اين يك واقعيت و از مسلمات است. آنها روى اين برنامه نيز زياد كار كرده بودند و مى‏خواستند امام را به شكل خاصى معرفى كنند. گاهى مى‏گفتند: «از خارج پول آمده است». يا «تحريكات خارجى بوده است»، «انگيزه و تحريكات از خارج است». كسى را هم در روزنامه‏ها معرفى كردند كه مثلاً با يك چمدان پر از پول دستگير شده بود.
غير از آن، سوء تبليغات رژيم درباره شخصيت علمى ايشان بود. مثلاً مى‏گفتند: «امام، مرجع نيست. مرجعيتش را ديگران امضا كرده‏اند تا او را از كشته شدن نجات دهند». آنها مى‏خواستند، اصل اجتهاد را هم از امام بگيرند.
تدريس فلسفه، را از سوى امام مطرح مى‏كردند. خود امام در يكى از آخرين پيامهايشان، به اين موضوع اشاره كرده‏اند: «مصطفى در مدرسه فيضيه، از كوزه‏اى آب خورد و آنها، آن كوزه را آب كشيدند». آنها مى‏خواستند امام را جدا كنند و تا حدودى هم موفق شدند. چهارده سال امام در تبعيد به‏سر بردند. اين يك نقشه بسيار حساب شده‏اى بود. من در اين مورد هم سندى دارم. آن روزها، متولى آستانه حضرت معصومه سلام‏اللّه عليها برادر دكتر اقبال ـ مديرعامل وقت شركت نفت ـ از طرف شاه بود؛ اين شخص، معاونى داشت به نام سعودى، آدم بدى نبود. كارهايى كه افراد رژيم در قم انجام مى‏دادند، مثل حمله كماندوها به فيضيه، يا حمله به حرم و... را تقبيح مى‏كرد. يك تعبير مناسبى هم از رژيم داشت. مى‏گفت: «اينها مغز الاغ خورده‏اند، اينها نمى‏فهمند كه هر چه آخوندها را بزنى، بزرگ‏تر مى‏شوند». سرانجام چيزهايى را درك مى‏كرد. البته خدمه آستانه حضرت معصومه سلام‏اللّه عليها ـ حتى در زمان طاغوت ـ براى مرحوم آقاى مرعشى نجفى احترام خاصى قايل بودند. حتى رئيس آستانه با اينكه از سوى شاه، منصوب مى‏شد، براى ايشان احترام قايل بود.
يك روز، مرحوم آقاى نجفى به نقل از رئيس آستانه ـ برادر دكتر اقبال ـ به من گفت: «دكتر اقبال مى‏گفت شاه، جلسات انسى با رفقاى خود داشت. جلسات مخصوصى كه شاه ديگر حيا را كنار مى‏گذاشت، حتى در آن جلسات خصوصى به همديگر متلك مى‏گفتند. شاه به يكى و يكى به شاه ـ دكتر اقبال هم از اعضاى اين جلسات بوده ـ در اين جلسات اگر يك وقتى شاه، خودش را مى‏گرفت و اعمال شاهانه مى‏كرد، يكى از اعضاى جلسه، به مناسبت ـ به تعبير او ـ نام خمينى را مى‏آورد. بلافاصله، شاه از جا مى‏پريد و مثل گنجشك در آب افتاده مى‏شد». آن روزها، شايد اين باوركردنى نبود، ولى امروز كه خيلى از مسائل كشف شده است، آشكار مى‏شود كه رژيم، از امام خيلى واهمه داشته است. حتى در آن روزهاى اوج قدرت‏نمايى شاه ـ كه امام در زندان يا تبعيد بود ـ از امام مى‏ترسيدند. روزى، در يكى از اين جلسه‏ها، شاه مى‏گويد: «چه بايد بكنيم؟ اين را اين جور كرديم تا از بين برود، ولى روز به روز بزرگ‏تر مى‏شود؟» ـ اين موضوع مربوط به ايامى بود كه امام در تركيه تبعيد بودند ـ يكى از كسانى كه از اوضاع و جريانهاى آخوندى اطلاعات بسيارى داشت، و در امور وحوزه وارد بود، جواب مى‏دهد: «اينكه كارى ندارد؛ او را به نجف تبعيد كن؛ به عراق تبعيد كن. او قهرا به نجف مى‏رود و در آنجا ـ به تعبير طراح اين جريان ـ در چنگال پهلوانهاى نجف، خرد مى‏شود». شاه هم از همان جا، تصميم مى‏گيرد كه اين كار را انجام دهد. در نظر بگيريد كه دليل اين پيشنهاد ـ يعنى تبعيد امام به نجف ـ اوضاع و احوال آن روزها بود. به اين صورت كه: آيت‏اللّه العظمى خوانسارى ـ كه مرجع رسمى بود ـ در مراجعت از مكه، به زيارت عتبات مى‏رود. از اطرافيان ايشان، مرحوم آيت‏اللّه داماد هم بوده، به نظرم آيت‏اللّه مرتضى حائرى هم بوده باشد. در هر صورت، وقتى ايشان وارد نجف مى‏شوند ـ سيطره مرجعيت آقاى حكيم آن‏قدر بود كه، هركس وارد نجف مى‏شد، بايد به ديدن آقاى حكيم مى‏رفت و اگر آقاى حكيم از او بازديد مى‏كرد، سر و صدا به پا مى‏شده كه تازه وارد آدم خيلى مهمى است ـ به همين مناسبتها، ديد و بازديدى بين آقاى خوانسارى و آقاى حكيم انجام نمى‏شود. در ميان اطرافيان آقاى خوانسارى، عده‏اى معتقد بودند، آقاى خوانسارى بايد به ديدن آقاى حكيم برود و بعد آقاى حكيم از ايشان بازديد كنند. ولى عده ديگرى مى‏گفتند آقاى خوانسارى يك مرجع مورد احترام است، پس بايد آقاى حكيم براى ديدن ايشان بيايد. بنابراين ديد و بازديدى انجام نشد.
با در نظر گرفتن اين قضايا، به شاه پيشنهاد مى‏كنند كه امام را به عراق تبعيد كند، تا در چنگال پهلوانهاى نجف، خود به خود خرد شود.

ورود حضرت امام به عراق و نجف
«و اذا اراداللّه خيرا لعبده حى اسبابه». مرحوم حاج آقا مصطفى و امام كه به بغداد مى‏رسند، در يك مسافرخانه پياده مى‏شوند. حاج آقا مصطفى از همان مسافرخانه به مرحوم حاج شيخ نصراللّه خلخالى تلفن مى‏كند كه: «ما آمده‏ايم و در اينجا هستيم. اول به كربلا و كاظمين مشرف مى‏شويم، بعد به نجف مى‏آييم». نقل مى‏كنند كه در روز ورود حضرت امام به نجف، همه جا تعطيل شده بود. حتى نانواييها هم قرار گذاشته بودند آن شب را تا صبح نان بپزند و روز را مثل روزهاى عاشورا تعطيل كنند. آن روز تمام مردم نجف، براى استقبال از امام به بيرون شهر آمده بودند. نقل مى‏كنند كه مرحوم آقاى شاهرودى و آقاى خويى قبلاً به منزلى مى‏روند كه قرار بود امام به آنجا وارد شوند و منتظر امام مى‏شوند. اين كارها، نشان دهنده احترام خاص به حضرت امام بود. آقاى حكيم هم، ابتدا براى ديدن آمد. در آن ديدار، امام به آقاى حكيم مى‏گويند: «در اين نهضت مقدس، ملت ايران و حوزه قم و آقايان از شما كه سرپرستى داريد و بزرگ هستيد، توقع بيشترى داشتند». آقاى حكيم هم در جواب مى‏گويد: «شما به ايران نگاه نكنيد، در آنجا، ملت ايران و حوزه در خدمت شما و فدايى شما هستند». امام تواضع نشان داده، مى‏گويند: «اگر آنها در خدمت من هستند، من هم در خدمت شما هستم».
منظور اين است كه تبعيد امام به نجف، برنامه حساب شده‏اى بود، تا در آنجا بين ايشان و تمام مراجع و حوزه‏ها جدايى بيفتد و در نتيجه، از بين برود. اين يك واقعيت است، ولى خدا خواسته بود كه عكس اين باشد. «اذا اراداللّه خيرالعبده حى اسبابه».

مقايسه بازتاب دستگيرى اول و دوم حضرت امام
وقتى امام را به زندان مى‏بردند، حوزه تعطيل بود. هوا گرم شده بود و بيشتر طلاب متفرق شده بودند. از طرفى، به دليل همان جريان فيضيه، تعداد بى‏شمارى به شهرهاى خود رفته بودند. بنابراين درس و بحث داير نبود. در آن روزها، فقط تعداد خاصى از شاگردان امام، با آن شرايط خفقان ـ كه در هر قدم يك كماندوى مسلح ايستاده بود ـ در حوزه‏ها مانده بودند. يك واهمه عجيبى بود. البته هنوز اول كار بود و نمى‏شد با روزهاى بعد مقايسه كرد. در روزهاى تبعيد، حوزه‏ها داير بود و مدرسين و طلبه‏ها، همگى در حوزه حاضر بودند. ولى آن روزها، يك تعطيلى مطلق، حاكم شده بود. نه تنها حوزه‏ها، بلكه بازارها، خيابانها، همه جا تعطيل عمومى شده بود.
نكته ديگر اينكه امام در دوران تبعيد، عنوان مرجع رسمى به خود گرفته بودند، ولى در اوايل كه جريان 15 خرداد پيش آمد، اين طور نبود. پس با توجه به شرايط، آن روزها، با روزهاى تبعيد، بسيار تفاوت داشت.

اوضاع داخلى ايران در دوران تبعيد حضرت امام
معتقدم امام در دوران تبعيد، محكم‏تر از دوران 15 خرداد بودند، ولى ظاهر نمى‏شد. دليل عمده هم آن عوامل بودند. مثلاً آذربايجان را چه كسى و چگونه ساكت مى‏كرد؟ اينجا هم يك سند عرض كنم. در آذربايجان ـ كه هميشه پيشرو نهضت و قيام بود ـ همه چيز در مرحوم شهيد قاضى طباطبايى خلاصه مى‏شد؛ و او در برابر سيل و طوفان مخالفين ايستادگى مى‏كرد. و البته بر همه مشكلات غالب بود.
خدا را گواه مى‏گيرم ـ اين مطلب كه مى‏خواهم عرض كنم ـ خود شهيد قاضى طباطبايى، آن روزها براى من نقل كرده است. در آن ايام كه آقاى حكيم مرجع كل بود ـ و در آذربايجان هم نود درصد مردم مقلد ايشان بودند ـ هر وقت نماينده‏اى از سوى ايشان به تبريز مى‏آمد، به منزل آقاى قاضى وارد مى‏شد؛ و خب به دليل آن ديد و بازديدها و جريانهاى ديگر، اين به حساب آقاى قاضى نوشته مى‏شد. آن تجليلها و احترامها، در منزل ايشان انجام مى‏گرفت. از طرف ديگر آقاى قاضى، در نهضت امام پيشرو شده بود. يكى از كسانى كه متأسفانه جزء اصحاب آقاى حكيم بود، نامه‏اى به آقاى قاضى مى‏نويسد كه: «شما وكيل آقاى حكيم هستيد، حق نداريد اين كارها را بكنيد». حالا نويسنده نامه چه كسى بود؟ فرح، يك زمانى به بغداد سفر مى‏كند و اين آقا براى او ميهمانى مى‏دهد؛ و يا اميرالحاج شاه را ـ كه در مراجعت از سفر حج، به عتبات و نجف رفته بود ـ براى ميهمانى دعوت مى‏كند. چنين آدمى، به آقاى قاضى نامه مى‏نويسد كه نبايد در نهضت شركت كنى. مرحوم آقاى قاضى هم اعتنا نمى‏كند و به نهضت و پيروى از امام ادامه مى‏دهد.
بار ديگر كه نماينده‏اى، از نجف به تبريز مى‏آيد، وارد منزل آقاى قاضى نمى‏شود و به منزل حاج ميرزا عبداللّه سرابى مى‏رود ـ تا شهيد قاضى طباطبايى را خرد كرده و شكست بدهد ـ ولى خدا به اين نهضت عنايت داشت و در همه جا از امام حمايت كرد. يكى هم آنجا بود كه آقاى قاضى را نگه داشت و نگذاشت كه آنها، او را شكست بدهند.
منظور اين است كه، آن روزها، خواص با امام بيشتر ارتباط و آشنايى داشتند. من معتقدم در سالهاى 40 تا 43، مردم به گفته امام؛ راه مى‏افتادند؛ اما به تدريج آگاهى مردم بيشتر شد و به اساس مسائل، بيشتر پى بردند و درك كردند كه نهضت امام روى چه حسابى و براى چه هدفهايى است. با اهداف امام، بيشتر آشنا شدند. البته اين مسئله را قبول دارم كه، در دوران تبعيد حضرت امام تظاهرات، به ظاهر كمتر بود، چون آن روزها، موانع هر روز بيشتر از روز پيش مى‏شد و امكان حركت ـ به‏خصوص در حوزه‏ها ـ كمتر مى‏شد.

عملكرد امام در ابتداى مرجعيت
در جريان 15 خرداد، تعدادى به فيض شهادت رسيدند؛ اما تعطيل شدن حوزه‏ها، كم‏ارزش‏تر از آن نبود. يك حوزه داير، به يك باره كاملاً تعطيل شود! آن هم براى مدتى. بعد هم كه مصلحت ديدند، حوزه‏ها دوباره كارهاى خود را از سر بگيرند، بر اثر همان مطلبى بود كه عرض كردم: جدايى امام از حوزه‏ها، ساير استادان و علما و مراجع. تمام قضايا، به حوزه و روحانيت مربوط بود و همه اين حركتها حساب شده انجام مى‏شد. مرحوم آقاى نجفى براى من نقل كردند كه وقتى امام از زندان آزاد شد و به قم آمد، مؤمنين و متدينها و اصناف، براى دادن وجوهات خود به امام، صف مى‏كشند و سيل وجوهات، به سمت ايشان سرازير مى‏شود. در اين زمان، آقاى نجفى به ايشان پيشنهاد مى‏دهد: «علماى شهرستانها، به‏خصوص علماى تهران، خيلى زحمت كشيده‏اند، وجوهاتى بين آنها تقسيم كنيد». امام جواب مى‏دهند: «فلانى (شريعتمدارى) از سيصد تومان تا ده هزار تومان داده است». آقاى نجفى مى‏فرمود كه امام با اين پيشنهاد موافقت نكردند. امام در مجموع، روحيه ديگرى داشتند و در قيد اين مسائل نبودند.

روشهاى مقابله رژيم با نيروهاى انقلابى
رژيم، عمدتا با حربه تبعيد و زندان، با مردم مقابله مى‏كرد. استادان دانشگاه‏ها، دانشجويان، كسبه بازار و... قشرهاى مختلف مردم را دستگير مى‏كردند. بسيارى از اين افراد زندان رفته، يا تبعيد شده، بعد از انقلاب، در پستهاى مختلف، در مجلس و دولت، بهترين خدمات را براى نظام انجام داده يا مى‏دهند. براى مثال دانشجويان مسلمان پيرو خط امام كه لانه جاسوسى امريكا را به تصرف درآوردند.
از همين بازار قم، يك نفر به شهرستان خوى تبعيد شده بود. اين شخص، بسيارى از تحولها و جلوه‏ها را در آن شهر به وجود مى‏آورد. با بازاريها، دبيرستانها و تمام قشرهاى مردم، جلسه‏هايى داشت.
پس از تبعيد امام، گاهى در سخن‏رانيها، مجامع، به‏خصوص در قم و فيضيه ـ كه پايگاه قيام بود ـ حركتهايى انجام مى‏گرفت. مثلاً فاتحه‏اى براى آقاى اثنى‏عشرى ـ از علماى حضرت عبدالعظيم برپا شد. مجلس بسيار معظمى هم بود. طلبه‏هاى علاقه‏مند به امام، در بيشتر مجالس و فواتح جمع مى‏شدند؛ و يك مرتبه يك نفر، از گوشه‏اى، نام امام را فرياد مى‏زد: «خمينى!» بلافاصله شعارهاى طلبه‏ها شروع مى‏شد. از اين قبيل مجالس زياد داشتيم.
به ياد دارم كه در مسجد بالاسر، شبهاى جمعه، دعاى كميل برگزار مى‏شد. در آن دوران، همين مجالس دعا و مجامع، ادامه دهنده حركت و فكر انقلاب بود و همان شعار دادنها و حرف‏زدنها، آتش انقلاب را گرم نگه مى‏داشت. اعلاميه‏هاى امام هم بود و اين اعلاميه‏ها ـ كه گاهى منتشر مى‏شد و دست به دست مى‏گشت ـ آتش قيام را همان‏طور فروزان نگه مى‏داشت.

تشابه نهضت حضرت امام با نهضت حضرت موسى عليه‏السلام
از جمله تشابه اين دو نهضت، اين بود كه حضرت موسى در اول كار، عصا برنداشت، ولى وقتى قول [حرف] تأثير نكرد، عصا را برداشت. يعنى پرده را كنار زد. امام هم در آن اعلاميه اول، به «عَلَم» ـ كه مخاطب تلگراف امام بود ـ گفت: «در تعطيل طولانى مجلسين، ديده مى‏شود كه چه كارهايى انجام مى‏گيرد. اينها خطرات آن است». امام حربه «قول‏ليّن» را در آن اعلاميه به كار بردند، ولى تأثير نكرد.
يكى از ويژگيهاى امام اين بود كه در تمام عمر، يك دفعه هم، گول رژيم را نخوردند. حتى اينها گفتند كه «از اين به بعد، ما با شما و شما با ما كارى نداشته باشيد». ولى امام فهميدند كه دروغ مى‏گويند. رژيم، يك قدم برداشته بود و بايد سعى مى‏شد كه آن قدم را عقب زد، تا بتوان قدم ديگرى هم برداشت.

مقايسه انقلاب اسلامى با حركت مصدق و مشروطيت
ريشه انقلاب امام، از روز اول، اسلام بود. اما در نهضت مصدق ـ اگر حمل بر صحت آن بكنيم ـ اسلام در كار نبود. در ظاهر، به عنوان حمايت از ملت و ملى‏گرايى، يا چيزهايى از اين قبيل بود. در مشروطيت نيز، همين‏طور بود. امام در درسهايى كه پيرامون «ولايت فقيه» در نجف فرموده‏اند و به نام حكومت اسلامى چاپ شده است، در صفحه‏هاى ده و يازده مى‏فرمايند: «اين قانون مشروطه را كه آورده‏اند، قانون مدوّنى را از بلژيك يا جاى ديگرى آورده‏اند و به خورد ملت ايران و علما داده‏اند. علما هم در اول كار توجه نداشتند، مثل مرحوم آيت‏اللّه شهيد شيخ فضل‏اللّه نورى، ولى بعد متوجه شدند كه زير كاسه، كاسه‏هايى است نه يك نيم كاسه. در نتيجه، آن‏طور قيام كردند و به شهادت رسيدند».

سوابق علمى امام
امام، در فلسفه، از يك قدرت و قوت خاصى برخوردار بود كه از تدريسها و شاگردانى كه تربيت كردند، آشكار است. ولى بعد، آن مطالب و ناجوانمرديها را پيش آوردند؛ در نتيجه، دل ايشان ـ مرجع تقليد ـ از تدريس فلسفه شكست و درس فلسفه را تعطيل كردند. يادم نمى‏رود حتى در درس اصول، وقتى به مطالبى كه با فلسفه ارتباط داشت، مى‏رسيدند مى‏فرمود: «ما كه اهل اين مسائل نيستيم». در واقع حاشا مى‏كرد. بر اساس همان آب كشيدن كوزه‏اى كه آقا مصطفى از آن آب خورده بود و... اما قدرت فلسفه امام، همتا نداشت. در حسينيه جماران، گاهى امام، بين عوام صحبتهايى مى‏كردند. اين واقعيتى بود كه آنجا، اشخاص مختلفى نشسته بودند، اما امام، ماوراى چيزهايى بودند كه ما بتوانيم بفهميم. ما چگونه درك مى‏كرديم كه فلسفه چيست؟ امام فراتر از اين مسائل بودند.
در سالگرد رحلت حضرت امام در مسجد سلماسى، مجلسى برپا شده بود. از شاگردان معروف امام آقاى صانعى، آقاى جعفر سبحانى و ديگران حضور داشتند. در آنجا، پيشنهاد دادند كه من صحبت كنم. قبلاً در يكى از نوشته‏هايى كه منتشر شده بود، عبارتى درباره مقام علمى امام ديدم. آن روز، در آن مجلس، گفتم: «از بعضى قلم به دستان خواهش مى‏كنم، وقتى راجع به مقام علمى امام چيزى مى‏نويسند، اقلاً روزهايى را كه همين جا، پاى درس امام بودند به خاطر بياورند. آنها مى‏نويسند، امام مدتى پاى درس آقاى بروجردى مى‏نشست و طرز ورود و خروج در مسائل به روش علما را، از او ياد گرفته است. انصاف هم چيز خوبى است؛ مگر در همين مسجد، امام وقتى به مطالب آقاى بروجردى يا استادش، آخوند خراسانى اشكال مى‏كرد، يا به مطالب نايينى مى‏پرداخت، نمى‏گفت: «اولاً، ثانيا، ثالثا» تا تاسعا. براى يك مطلب، با استدلال و برهان، نه اشكال مى‏گرفتند آقاى بروجردى كه بعد از نايينى و آخوند خراسانى است؛ انصاف داشته باشيد».
متأسفانه اين نظام جمهورى اسلامى و اين انقلاب كه به دست امام اجرا شد، حوزه‏ها را از علم امام محروم كرد. يعنى دست افراد با استعدادى ـ كه اكنون در حوزه‏ها هستند ـ از اين منبع علمى كوتاه شد. انقلاب، امام را از حوزه‏ها گرفت. اين يكى از ضايعات انقلاب است و جاى بسيار تأسف دارد. خداوند امام را غريق رحمت خود كند و با اجدادش محشور نمايد و روحش را براى همه ما دعاگو قرار دهد، و به ما آن توفيق را بدهد كه در ممات امام اقلاً نسبت به روحش قدرنشناس نباشيم. به همه ما توفيق خدمت به نظام جمهورى اسلامى و مقام معظم رهبرى و دولت جمهورى اسلامى عنايت بفرمايد و ما را از شيعيان خالص آقا امام رضا عليه‏السلام و اجداد و اولادش قرار بدهد.

 

 

 


علی باقری، خاطرات پانزده خرداد؛ قم(دفتر اول)، ویراست دوم، تهران، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، 1388
 
تعداد بازدید: 3329



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.