خاطرات

زندگینامه و خاطرات آیت‌الله صادق خلخالى از زمینه ها و پیامدهای قیام پانزده خرداد

صادق خلخالی



آيت‏اللّه شيخ صادق خلخالى در سال 1305 در گيوى خلخال به دنيا آمد. وى پس از گذراندن دوران تحصيلات ابتدايى و مقدمات دروس دينى، راهى قم شد و سالهاى متمادى از محضر استادان بزرگى چون: آيت‏اللّه مجاهدى و آيت‏اللّه بروجردى و حضرت امام بهره برد.
وى در دوران شكل‏گيرى نهضت اسلامى، از معدود افرادى بود كه با حضور فعال در صحنه‏هاى مختلف، كمك شايانى به پيش‏برد اهداف نهضت مى‏كرد. مشاركت و حضور همه جانبه در عرصه‏هاى گوناگون بويژه در عراق، سوريه، لبنان، ليبى، الجزاير و فرانسه، براى افشاى جنايتهاى رژيم پهلوى و نيز گسترش قيامهاى مردمى، از وى فردى ساخت تا پس از پيروزى انقلاب اسلامى در مسئوليتهايى كه برعهده گرفت همواره مورد توجه عموم باشد. قضاوت در دادگاه‏هاى انقلاب اسلامى و سرپرستى كميته مبارزه با مواد مخدر، چند دوره نمايندگى مجلس شوراى اسلامى و عضويت در نخستين مجلس خبرگان رهبرى، از جمله مشاغلى است كه آيت‏اللّه شيخ صادق خلخالى برعهده داشت. وى سپس به تدريس در حوزه علميه قم پرداخت و در آذر 1382 درگذشت.
حاشيه بر عروه‏الوثقى، تقريرات فقه و اصول و برخى مكتوبات سياسى ـ اجتماعى از جمله آثار ايشان است.
اين گفت‏وگو در پانزدهم ارديبهشت 1372 انجام شده است.

سياستهاى ضددينى رژيم پهلوى
قبل از اينكه نهضت 15 خرداد پيش بيايد، دستگاه جبار، به سركردگى محمدرضا پهلوى آماده شد تا به هر ترتيبى، مظاهر دين اسلام و قرآن و مدنيت را در ايران نابود كند و به تمام معنا راه را براى فرنگى مآبى، فرهنگ غربى و بى‏بندوبارى باز كند. البته در دوره رضاخان نيز تا حدى از اين كوششها شده بود. مسئله كشف حجاب از زنها و تغيير خط فارسى، از اين دسته كوششها بود كه نمونه‏هايى از آن را در تركيه و به دستور آتاتورك انجام داده بودند. در واقع آتاتورك هم مى‏خواست به هر شكلى كه شده، ملت تركيه را با اسلام بيگانه سازد؛ ديديم كه آتاتورك اجازه داد تا انجمنهاى فراماسونرى، مكتبهاى الحادى و اخلاق و زندگى غربى در سراسر تركيه، به‏خصوص استانبول و آنكارا برقرار شود.
در ايران ما نيز رضاخان را تشويق كردند تا براى هماهنگى و به اصطلاح از بركردن درس خود در اين زمينه، با آتاتورك ملاقات كند. بنابراين رضاخان به استقبال آتاتورك رفت. به ياد دارم كه در آن ملاقات، رضاخان كلاه فرنگى به سر گذاشت و با وضع و ژست فرنگيها با آتاتورك ديدار كرد. آن‏وقت هر دو به سلامتى همديگر جامهاى شرابشان را به هم زدند و نوشيدند.
وقتى رضاخان از تركيه برگشت، مصمم شد تا براى از بين بردن حجاب اسلامى زنها، بستن دَرِ مساجد، تخريب حسينيه‏ها، جلوگيرى از روضه‏خوانى و منبر رفتنها و خلاصه جلوگيرى از فعاليت آخوندها و مجتهدين، دست به كار شود. به شكلى كه وقتى تعدادى از مراجع مانند: مرحوم آقاى نائينى، مرحوم آقاى سيدابوالحسن اصفهانى، مرحوم حاج آقا حسين قمى، حاج آقا نوراللّه اصفهانى و تعداد ديگرى از مراجع از اصفهان و نجف به قم آمدند و مى‏خواستند با مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى متحد شوند، اسباب و وسايل را چنان درست مى‏كردند تا اين علما را از ايران بيرون برانند و دوباره به نجف تبعيد كنند. از طرفى حاج آقا نوراللّه اصفهانى كه در اين زمينه‏ها بسيار پى‏گير بودند، در جريانى، شب مى‏خوابند و صبح مردم با مرگ ايشان روبه‏رو مى‏شوند. در نظر بگيريم كه مرحوم مدرس كه با رضاخان درافتاد، اصلاً مسائل اقتصادى و موضوع ثروت مطرح نبود. رضاخان مى‏ديد كه يك آخوند يك لاقبا مانند مرحوم مدرس در مقابل او ايستادگى مى‏كند، تمام نقشه‏هاى شوم حكومتش را در ميان مردم برملا مى‏كند و مردم را آگاه مى‏سازد. به همين دليل تصميم مى‏گيرد تا مدرس را هم از مجلس ايران و هم از صحنه سياست كشور حذف كند. پس شبانه به خانه مدرس مى‏ريزند و او را دستگير مى‏كنند. اول او را به قلعه‏اى در سيرجان مى‏فرستند و پس از مدتى از سيرجان به كاشمر تبعيد مى‏كنند. بعد هم آنجا، رضاخان در يكى از روزهاى ماه رمضان دستور مى‏دهد تا به ايشان زهر بدهند و به اصطلاح خودش از شرّ مدرس راحت شود.

روحانيت، سد آهنين در برابر نفوذ بيگانگان
اين مسائل به دليل اين بود كه ـ كم و بيش ـ موضوع دين و امر به معروف و مسئله يك انقلاب عظيم اسلامى در ميان مردم مطرح بود و كسانى كه در اين چراغ روغن مى‏ريختند و مى‏خواستند اين چراغ هميشه روشن و تابناك بماند، معممين بودند. در سراسر ايران، علماى طراز اول و مراجع تقليدمان به‏خصوص آنها كه در نجف بودند، نمى‏خواستند ايران را به اين راحتى آسانى از دست بدهند و زير دست و پاى فرهنگ غربى و بى‏بندوبارى بيندازند. البته اين تز را در كشورهايى مانند مصر، سوريه و مراكش هم تا اندازه‏اى پياده كرده بودند و تا حدودى هم موفق بودند؛ ولى آن‏طور كه بايد و شايد و مطابق ميل آنها به انجام نرسيده بود و باز هم مى‏ديدند كه در كشورى مثل ايران، به‏خصوص در ايام محرم و ماه مبارك رمضان، مسجدها پر مى‏شود، ملاها بالاى منبر مى‏روند و درباره اوضاع مملكت، روش مملكت‏دارى و دين و ديانت صحبت مى‏كنند. روحانيت، همه اين نابسامانيها، اوضاع وخيم و همه مظالم را از ناحيه دولت و دستگاه مى‏ديد و براى مردم افشا مى‏كرد. البته هيچ‏كس به‏صراحت نمى‏گفت كه شاه، ام‏الفساد است، ولى هنگام بيان مطالب، با كنايه و اشاره مى‏فهماندند كه در رأس اين كشور يك آدم بى‏بند و بار، مفسد، ماجراجو و حيف و ميل كن قرار دارد. آدمى كه هيچ‏گونه تقيّدى به آداب و رسوم ملى ندارد، تا چه رسد به رعايت كردن قوانين دينى! روحانيت سعى مى‏كرد تا جايى كه ممكن است اين آدم از ميان برداشته شود.

رحلت آيت‏اللّه بروجردى
پيش از اينكه نهضت 15 خرداد آغاز شود، جريانى در ايران اتفاق افتاد كه به خيال خام دستگاه تبهكار، تا اندازه‏اى موفقيتى براى پيش‏برد مقاصد ضددينى و ضدمردمى‏اش بود و آن هم رحلت مرحوم آيت‏اللّه العظمى بروجردى، مرجع شيعيان جهان بود كه در قم اتفاق افتاد. وقتى كه آقاى بروجردى مرحوم شد، سراسر ايران تقريبا تكان خورد. البته در زمان پيشه‏ورى و غلام يحيى هم بر اثر مرگ مرحوم سيدابوالحسن اصفهانى در نجف حركت و غلغله‏اى در سراسر ايران و به‏خصوص آذربايجان اتفاق افتاد؛ حركتى كه به هيچ وجه خوشايند روسها نبود كه مى‏خواستند آذربايجان را از ايران جدا كنند. در واقع آن ماجرا اثر اندكى داشت، ولى حركتى كه پس از فوت آيت‏اللّه بروجردى اتفاق افتاد، داراى انعكاس بسيارى بود. به اين ترتيب، دستگاه فرصت را مناسب ديد تا به مقابله برخيزد. آنها پيش خودشان فكر مى‏كردند كه تقريبا اوضاع براى اجراى آمال و آرزوهاى فرنگى مآبانه مناسب است.
با توجه به اينكه خود شاه هم در سوئيس بزرگ شده بود، تمايل بسيارى براى غرب زده كردن ايران داشت. افرادى كه دست‏اندركار اين جريان بودند، نمى‏خواستند از آداب و رسوم ايرانى، از دين اسلام و از قرآن، كوچك‏ترين اثرى در مغزشان باقى بماند. آنها شاه را با پول ايران و با ثروت باد آورده پهلوى به سوئيس فرستاده بودند و در آنجا روش يك زندگى كاملاً غربى را با همان كيفيتى كه در غرب مرسوم است، به او آموخته بودند. براى همين، وقتى به ايران برگشت، هيچ‏گونه رسوم ايرانى در او وجود نداشت.
به اين جهت، شاه هم مى‏خواست آرزوهاى خودش را اجرا كند. رحلت آقاى بروجردى هم تقريبا به نظر آنها، كمك به همين جريان بود. پس دست به كار شدند. ديگر مرجعى هم به خيال آنها در ايران وجود نداشت، در نجف هم كسى نبود. با خودشان گفتند كه حالا زمان اجراى نقشه‏هاى ما است.

ماجراى انجمنهاى ايالتى و ولايتى
در نخستين گام پس از فوت مرحوم بروجردى، رژيم ماجراى انجمنهاى ايالتى و ولايتى را به وجود آورد. اصلاحات ارضى راه انداخت. سپاههاى مختلفى مثل سپاه بهداشت، سپاه دانش و از اين‏طور چيزها درست كرد تا به كلى مردم ايران را بى‏محتوا كند.
به محض آغاز اين نقشه‏ها، به وسيله علماى اسلام، جلسه‏هاى متعددى در قم تشكيل شد. تشكيل دهنده اصلى اين جلسه‏ها و محور اساسى همه اين ايستادگيها در مقابل دستگاه خودكامه نيز به تشخيص خود آنها، حضرت امام خمينى(1) بودند. در منزل حاج آقا مرتضى حائرى و در بعضى منازل ديگر، چند جلسه تشكيل شد، دو، سه جلسه هم در منزل خود حضرت امام تشكيل شد و نتيجه آن، تلگراف زدن علما به شاه بود. علما اول تصميم داشتند تا همگى براى شاه تلگراف بفرستند، ولى براى اين كار، سليقه‏ها مختلف بود. بعضيها مى‏گفتند القاب را از عنوان شاه برداريم. بعضيها مى‏گفتند نه شاه بايد القاب خودش را داشته باشد. به همين جهت آقايان مجبور شدند تا هر كدام جداگانه تلگرافى براى شاه بفرستند.
اولين تلگراف را حضرت امام براى شاه فرستادند. قرار بود پس از امام آقايان ديگر هم بلافاصله تلگراف بزنند. اما وقتى تلگراف امام ارسال شد، آنها بعد از سه روز، تلگراف زدند و تلگراف آقايان هم خيلى ملايم بود. به اين ترتيب، چون دستگاه هم درك مى‏كرد كه از ميان اين تلگرافها كدام يك كوبنده‏تر و محكم‏تر و كدام يك ملايم‏تر است، درصدد ايجاد تفرقه برآمد تا به اين شكل ميان علما و مراجع، جدايى ايجاد كند.
بعضى از تلگرافها خيلى كم‏مطلب و گنگ بود. اما تلگراف امام هم كوبنده و هم پرمطلب و پرمحتوا بود. به همين دليل، دستگاه دقيقا متوجه شده بود كه محور اصلى مبارزه چه كسى است. در نتيجه به ساير مراجع آن‏چنان كارى نداشتند، چون مى‏دانستند كه ساير مراجع از حدود صادر كردن اعلاميه‏هاى ملايم تجاوز نمى‏كنند. در واقع برايشان مسلم شده بود كه حضرت امام فقط به صادر كردن اعلاميه اكتفا نمى‏كنند و با صدور هر اعلاميه‏اى مردم را به قيام و شركت در مبارزه و تظاهرات ضدرژيم، دعوت مى‏كنند. دستگاه از اين شكل مبارزه خيلى واهمه داشت، در واقع درست هم تشخيص داده بود. پس آنها به هر طريقى كه بود مى‏خواستند امام را آرام كنند. مى‏بينيم كه وقتى علم به عنوان نخست‏وزير معرفى مى‏شود، شاه به يكى از اين آقايان مى‏گويد كه اينها كارى به علم ندارند، اينها با من كار دارند، و اين هم درست بود.
امام كارى به علم نداشتند و علم را فقط نوكر خود فروخته شاه مى‏دانستند. البته خود شاه هم به نظر امام نوكر امريكاييها و اروپاييها بود، ولى به هر حال شاه نوكر بزرگ و اصلى محسوب مى‏شد و خودش اين را خوب مى‏فهميد.
سرانجام كار به آنجا رسيد كه علم نتوانست در مقابل مردم ايستادگى كند و شكست خودش را اعلام كرد. به اين ترتيب، موضوع انجمنهاى ايالتى و ولايتى را باطل شده اعلام كرد و مدتى بعد، از نخست‏وزيرى كنار رفت.

سفر شاه به قم
شاه قبل از رفتن به قم سر قبر نادرشاه افشار در مشهد رفت و به علماى قم بد گفته بود. حتى گفته بود: «كى مى‏خواهد دخترها را به سربازى ببرد؟ اين دروغ است!» بعد هم با كنايه به حضرت امام و علماى ديگر قم بد گفته بود كه اينها در مقابل اصلاحات من ايستادگى مى‏كنند. اما باز هم ديد كه اين حرفها دردى را دوا نمى‏كند. آنجا جمعيت خيلى كمى حضور داشتند. براى همين مقدمات را فراهم كردند تا شاه به قم برود. وقتى شاه به قم رفت ما هم در شهر بوديم و از نزديك در جريان اين سفر قرار داشتيم. اغراق نكرده‏ام اگر بگويم بيشتر از دو سه نفر از مردم قم در آن سخن‏رانى شركت نداشتند. يك نفر اهل علم هم نبود، از مردم عادى هم كسى نبود. تا حدى كه همان روزها در مجله فكاهى توفيق نوشتند كه هر چه با ذره‏بين هم نگاه كرديم يك نفر اهل قم ميان آنها ديده نمى‏شد. حقيقت هم همين بود. اصلاً از اهالى قم كسى نبود.
به هر حال مسئله بر سر اصلاحات ارضى بود. يك اصلاحات كاملاً مصنوعى كه فقط كاغذبازى داشت. عده‏اى كاغذ مى‏دادند و كاغذ مى‏گرفتند (حواله ملكيت). اما هنوز كه هنوز است، هيچ‏كدام از آنها كه حواله ملكيت گرفتند صاحب زمين نشدند. كاملاً ساختگى و ظاهرى بود. آن‏هم براى اينكه موقعيت شاه را تثبيت كنند. سفر شاه هم دقيقا به همين دليل بود كه يعنى شاه مى‏خواهد به زيارت حرم حضرت معصومه سلام‏اللّه عليها بيايد و او متدين شده، نماز مى‏خواند و از اين نوع بازيها و فريبكاريها.

ماجراى رفراندوم و فريبكاريهاى رژيم
شاه در ششم بهمن 1341 شخصا دست به كار شد و به عنوان آزادى زنان در ايران، مواد شش‏گانه‏اش را عنوان كرد. در واقع ديگر خودش به ميدان آمد. حضرت امام هم در جلسه‏اى فرمودند: «اين ديگر علم نيست كه هركسى بخواهد يك تلگراف جداگانه بفرستد و اعلاميه جداگانه صادر كند، ما بايد باهم باشيم و در مقابل رژيم شاه وحدت كلمه داشته باشيم تا بتوانيم كارهايمان را انجام بدهيم». به اين ترتيب، در همين جريان نيز بار ديگر تأييد شد كه يگانه محور براى مبارزه با شاه، خود امام هستند.
در تهران مقاومتى بود، اما دست آخر به شكست كشيده شد. عده‏اى از علماى قم كوتاه آمدند. جاهاى ديگر هم به همين صورت بود. عده‏اى مردم و مبارزين را دعوت به سازش مى‏كردند. عده‏اى از متحجرين و مقدس مآبها هم از قبيل: حاج عباسعلى، دار و دسته حلبى و انجمن حجتيه(2) در بالاى منابر صراحتا مى‏گفتند كه مملكت شاه مى‏خواهد. نمى‏شود كه مملكت شاه نداشته باشد. مورچه‏ها هم شاه دارند، مارها شاه دارند، موريانه‏ها و پروانه‏ها شاه دارند، ما هم بايد شاه داشته باشيم. حتى بعضيها در قم مى‏گفتند الاغها شاه دارند و نمى‏شود مملكت شاه نداشته باشد. پس اگر اين شاه هم ضعيف است، وليعهد كه هست! دستگاه هم تا حدودى اين اوضاع را دريافته بود. براى همين از يك سو دست به كشتار مردم مى‏زد و از سوى ديگر به فكر سازش با علما مى‏افتاد. براى مثال، دارالتبليغ اسلامى را ظاهرا به وسيله آقاى شريعتمدارى راه مى‏اندازند، ولى آقاى آزمون، رئيس كل و وزير اوقاف، چندين مرتبه از آن مؤسسه ديدن مى‏كند. اين هم در حالتى بود كه امام يا در زندان يا در تبعيد بودند. پس اين چه مفهومى داشت؟ آيا غير از اين بود كه دستگاه مى‏خواست از اين طريق مردم را اغوا كند و بگويد كه ما طرفدار دين و ديانت هستيم؟ حتى كسان ديگرى هم در اين بازيها و اغواگريها شركت مى‏كردند. مثلاً آقاى هيراد و ديگران مستقيما از دفتر شاه مى‏آمدند و در دارالتبليغ شريعتمدارى شركت مى‏كردند و عكس و گزارش تهيه كرده و مى‏بردند.
غير از اينها مسائل ديگرى هم بود؛ براى مثال از يك سو مبارزين و جوانان مسلمان، براى مبارزه با رژيم شاه و خارجيها، سالهاى سال زندان و شكنجه را تحمل مى‏كردند و تعداد بى‏شمارى سر به نيست مى‏شدند، اما از طرفى مى‏بينيم كه ديبا، يعنى مادر فرح به نجف مى‏رود و در خانه داماد يكى از آقايان ـ كه من نمى‏خواهم اسمش را ببرم ـ با كيف پر از پول به بعضى از آخوندهاى كلاش، كمك مالى مى‏كند و اينها را به سوى خودش مى‏كشاند. حالا در آنجا چادر و چاقچور سر مى‏كند و به حرم مى‏رود. بعد از آن هم مى‏بينيم كه آقاى هويدا سر و كله‏اش در نجف پيدا مى‏شود. آن هم هويداى بهايى كه تا به حال اهل نجف رفتن و اين‏جور كارها نبود! و آيا غير از اين است كه مى‏خواستند مردم را اغوا كنند؟ اين دقيقا شگرد دستگاه بود و يك قسمت از اين برنامه‏ها را علم به عهده داشت. تا آنجا كه در توان داشت مضايقه نكرد.
حضرت امام مى‏فرمودند: «مردم رفراندوم نمى‏خواهند. مردم موافق رفراندوم نيستند. مردم حرفهاى شما را قبول ندارند چرا كه هيچ گونه خلوص نيتى در حرفهاى او نمى‏بينند». همين‏طور هم بود. مردم آن‏طور كه بايد و شايد در رفراندوم شركت نكردند. البته عده‏اى از اداره‏ايها شركت كردند، اما آنها هم براساس دستور مافوقهايشان مجبور به اين كار شدند. امام از اين رفراندوم، با عنوان رفراندوم شاهانه ياد مى‏كردند و مى‏گفتند: «شاه كه يكى از متمول‏ترين افراد جهان است، چرا خرج رفراندوم را از جيب خودش نمى‏پردازد؟ مگر نه اينكه اين رفراندوم به نفع خود اوست؟ چرا مى‏خواهد از بيت‏المال مردم هزينه رفراندوم را تأمين كند؟» امام اين مسئله را ضمن نامه‏اى كه به آقاى سيدعلى‏اصغر خويى نوشته بودند، عنوان كردند و اين كاملاً آشكار مى‏كند كه حضرت امام هم مثل مردم ايران با اين رفراندوم شاهانه مخالف بودند. در واقع رفراندومى هم در كار نبود، بلكه شاه مى‏خواست از اين طريق، براى خودش وجهه‏اى درست كرده و حكومت ظالمانه‏اش را توجيه كند.

امام و اصلاحات ارضى
اينكه گفته شود روحانيت و در رأس آن امام خمينى با تقسيم اراضى مخالف بودند، صحيح نيست. امام در چندين جلسه ـ به‏خصوص در يك جلسه كه من خودم حضور داشتم ـ فرمودند كه اصلاحات ارضى جاى خود، ولى اگر بخواهيم اصلاحات ارضى را مطرح كنيم بايد تقسيم ثروت را هم مطرح كنيم. يعنى نه اينكه تنها آنها كه زمين دارند، زمينهايشان تقسيم بشود، بلكه ثروتمندان شهرها هم بايد ثروتهايشان تقسيم شود. به اعتقاد امام بعضى از اين ثروتمندان، چپاولگرى‏شان بيشتر از خانها است. سخن امام اين بود. در واقع امام با يك اصلاحات همه‏گير و همه‏جانبه موافق بودند نه اينكه تنها يك قسمتى را بردارند و بكوبند و يك عده ديگر بارور بشوند و ثروتشان زياد گردد؛ يا آنها كه صاحب هتل بودند، صاحب متل بودند، صاحب بيمارستان بودند يا صاحب‏خانه‏هاى كذايى، در تهران يا در ساير شهرها همچنان ثروتمند باقى بمانند. به نظر ايشان، چنين اصلاحاتى، اصلاحات همگانى نبود. امام اول اين مطلب را عنوان كردند.

اراجيف دشمن
از سويى عنوان مى‏شد كه مراجع به اين جهت مخالف اصلاحات ارضى هستند كه مالكان زمين به آنها خمس و سهم امام مى‏دهند، اما طبقات ديگر، نه. از قضا هميشه برعكس مى‏شد. فئودالها با اينكه داراى دهات عديده‏اى بودند و ثروت بيكرانى داشتند، هيچ‏وقت وجوهاتشان را نمى‏دادند. براى مثال آقايانى مانند پاكزاد و آنهايى كه اراك و جاهاى ديگر، زمينهاى زيادى داشتند، يا قشقاييها كه مالك و ثروتمند درجه يك بودند، هيچ وقت وجوهاتى به اين آقايان ندادند و اين عكسِ ادعاى عوامل رژيم را مى‏رساند كه براى خراب كردن علما مطرح مى‏كردند. برعكس، همين‏هايى كه از راه اصلاحات ارضى، زمين‏دار شدند، چه كاسبهاى جزء و چه پولدارتر، هميشه وجوهاتشان را به آقايان مى‏دادند. حتى آن زمان به خانه آقايان رفت و آمد مى‏كردند. مردم مى‏آمدند وجوهاتشان را مى‏دادند. مردمى كه تقريبا تهى‏دست بودند و زندگى درست و حسابى نداشتند؛ ولى با همه اينها، يك‏پنجم (مازاد) درآمدشان را حساب مى‏كردند و از درآمد سالانه‏شان به آقايان مى‏دادند. پس اين درست نيست كه بگوييم چون خوانين وجوهاتشان را به امام و ساير مراجع مى‏دادند، مراجع با اصلاحات مخالفت كردند. هيچ وقت چنين نبوده است، نه علماى نجف با پول خوانين زندگى مى‏كردند، نه علماى قم و نه علماى شهرستانهاى ديگر!
از سويى بعضيها مى‏گفتند كه امام يك كينه و عداوت خصوصى با شاه داشته است. اما هيچ وقت چنين چيزى نبود. حتى در زمان آقاى بروجردى حضرت امام دوبار به دستور ايشان با شاه ملاقات كردند و پيامهاى آقاى بروجردى را درباره جريانهاى مشهد و جاهاى ديگر و نيز تغيير قانون اساسى به شاه گوشزد كردند. حتى خودشان فرمودند كه من دوبار به كاخ مرمر، نزد شاه رفتم. هيچ وقت اين طور نبود كه كينه و عداوتى خصوصى در بين بوده باشد. چه عداوتى؟ آقاى خمينى مرجع تقليدى بودند كه در قم زندگى مى‏كردند و آن زمان هم كه نهضت آغاز شده بود ـ به پيروزى هم نرسيده بود ـ ايشان يك روحانى سنگين و يك مدرس عالى مقام حوزه بودند و هيچ‏گونه كينه شخصى هم در ميان نبود.
كينه شخصى از كجا حاصل مى‏شود؟ كينه شخصى از راه اشتراك ملكى، ارثى، مالى و اشتراك موقعيتى به‏وجود مى‏آيد. در حالى كه حضرت امام يك روحانى بودند و محمدرضا هم شاه يك مملكت بود. هيچ‏گونه منافع هم در ميان نبود تا نزاعى در بگيرد و كينه شخصى ايجاد شود.
گاه مبارزه مراجع را در نهضت 15 خرداد، به مبارزه‏اى براى به دست آوردن پست و مقام دولتى نسبت مى‏دادند. ولى آقايان مراجع در اين نهضت، چنين چيزها را اصلاً مدنظر نداشتند كه براى مثال يكى نخست‏وزير، يكى رئيس جمهور يا يكى رهبر شود. اين چيزها اصلاً در ميان نبود. اينها فرعيات قضيه به‏حساب مى‏آمد. البته واضح است كه وقتى نهضت پيروز شد و مردم ايران خواستار جمهورى اسلامى شدند، پس از ايجاد جمهورى اسلامى، قهرا گردانندگان اين جمهورى اسلامى (رئيس جمهور، رئيس قوه قضائيه و رهبر) هم از ميان متدينين و مسلمانان بودند. اين مسئله ربطى به دلايل پيدايش نهضت ندارد. يعنى عطش رسيدن به مقام دولتى به وجود آورنده نهضت 15 خرداد نبود.
در واقع آن زمان هيچ‏گونه اشتراك منافعى ميان علما و دولتيها، چه در دادگسترى و چه در جاهاى ديگر، وجود نداشت. حتى اينكه مى‏گفتند چون دست علما از دادگسترى كوتاه شد، آنها دست به قيام زدند، از اساس نادرست است. مگر آخوندها از ناحيه دادگسترى رشوه‏گير بودند تا حالا كه دست آخوندها از دادگسترى كوتاه شد، عليه شاه قيام كنند؟ افرادى كه آن زمان در دادگسترى بودند ـ چه در زمان وزارت داور، چه بعدها ـ بيشتر آخوندهاى بى‏سواد بودند و آخوندهاى حسابى، هيچ‏كدام در دادگسترى نرفتند. اصلاً مراجع تقليد و علماى بزرگ، رفتن به دادگسترى را عار مى‏دانستند و براى خودشان ننگ به‏حساب مى‏آوردند. آنها مى‏گفتند چون حكومت اسلامى نيست، اگر ما به آنجا برويم، نمى‏توانيم كارى بكنيم. در اصل، مبارزه روحانيت با رژيم شاه ريشه‏دارتر از اين حرفها بود. بر اثر اين مبارزه پى‏گير و دامنه‏دار، سياست امريكا در ايران شكست خورد. سياست فراماسونها، فرنگى مآبها، درباريها و نفت‏خورها، شكست خورد و همه چيز به دست مردم افتاد.
در جريان انجمنهاى ايالتى و ولايتى، آن كسى كه در رأس كار قرار داشت، در ظاهر علم بود. آنها در اين جريان، شكست خوردند و ايستادگى مردم را به‏خوبى ديدند؛ چه در تهران و چه در ساير شهرستانها ـ به‏خصوص در قم ـ آنها كاملاً متوجه شدند كه مردم با تغييرهاى لايحه انجمنهاى ايالتى و ولايتى مخالفند. پس از شكست رژيم در اين جريان، راحت‏ترين كار از سوى دستگاه، اين بود كه شكست را متوجه شخص علم بكنند و به شاه مصونيت بدهند. آنها سعى كردند چنان وانمود كنند كه شاه مورد هجوم مردم نيست؛ از اين‏رو تمام كاسه، كوزه‏ها را بر سر علم شكستند و در ظاهر شاه بود كه دستور داد انجمنهاى ايالتى و ولايتى را لغو بكنند. اما نيت اصلى آنها بيرون كشيدن شاه از زير ضربه‏هاى مهلك مبارزين بود.
پس از مشاهده اين شكست، شاه بر آن شد تا در عوض اين شكست، يك پيروزى به‏دست بياورد. بنابراين، در ماجراى شش بهمن، خودش به شكل مستقيم، پايش را جلو گذاشت. او فكر مى‏كرد اگر علما با علم مبارزه مى‏كردند، با او مبارزه نمى‏كنند. حال آنكه قضيه برعكس شد. يعنى دقيقا وقتى پاى شاه به ميان آمد، كاملاً آشكار شد كه طرف مبارزه علما، خود شاه است. براى همين مبارزه با شخص شاه را شروع كردند.
اما شاه ديگر در اينجا تمكين نكرد. حالا فكر مى‏كردند كه يا بايد مخالفين از بين بروند، يا اينكه شاه نابود شود. اين بار خود شاه دست به‏كار شد و به هر طريقى كه بود، مواد شش‏گانه‏اش را به تصويب رساند. اين مواد شش‏گانه در مجلس تصويب شد و مخالفين آن، از جمله حضرت امام و ديگران را گرفتند و به زندان انداختند و يا به خارج تبعيد كردند.

ماجراى مدرسه فيضيه
پيش از جريان دوم فروردين، يعنى ماجراى حمله به مدرسه فيضيه، حضرت امام در روز 29 اسفند، به مسجد اعظم رفتند و سخن‏رانى بسيار مفصلى عليه دستگاه و عليه شاه كردند. ايشان در آنجا اعلام كردند كه ما عيد نداريم. اين صحبت براى دستگاه بسيار سنگين بود. دستگاه مى‏خواست چنان وانمود كند كه اصلاً اتفاقى نيفتاده، تنها چند نفر عالم‏نما آمدند حرفهايى زدند و بعد حركتشان به‏وسيله حكومت خنثى شد و از بين رفتند. عيد هم سر جاى خودش است. سيزده نوروز هم سر جاى خودش است و آب هم از آب تكان نخورده. ولى وقتى امام خمينى فرمودند ما عيد نداريم در مسجد اعظم، عده‏اى مثل حاج حسين كشور ـ كه حالا هم زنده است ـ فرياد زدند، پيراهنهايشان را درآوردند و گفتند: «ما پيراهن مشكى مى‏پوشيم!» پيراهن مشكى هم با خودشان آورده بودند. سپس پيراهنهاى مشكى‏شان را پوشيدند، به خانه آقايان علما رفتند و همه جا، پرچمهاى سياه زدند. بعد هم سراسر قم، از پرچم سياه پر شد.
آن وقت كماندوها به دستور شاه حركت كردند و به قم رفتند تا خانه علما را ـ به‏خصوص بيت امام ـ بكوبند. در كوچه يخچال قاضى قم، كوچه‏هاى تنگ و باريكى وجود دارد، مردم هجوم بردند به آن كوچه‏ها، اما آنجا گنجايش آن همه جمعيت را نداشت. در پشت‏بامها جا نبود. زنها و مردهاى زيادى آمده بودند. ساواكيها هم خودشان را رساندند و به آنجا حمله كردند. امام مرا مأمور كردند تا فرمايشاتشان را به اطلاع مردم برسانم. من هم به ميان جمعيت رفتم و با صداى بلند گفتم: «مردم به اين خانه پناه آورده‏اند، اينجا نه قورخانه است، نه پادگان. كسى در اينجا تفنگ هم ندارد. به غير از تعدادى كتاب هم چيز ديگرى اينجا نيست. كتابها هم همگى درباره مسائل فقهى و اصولى است، اگر كسى بخواهد اينجا حركتى بكند و سر و صدايى راه بيندازد، من به همراه اين مردم حركت مى‏كنم و مى‏روم به صحن مطهر حضرت معصومه سلام‏اللّه عليها و در آنجا حقايق را با مردم در ميان مى‏گذارم». اين شد كه آنها نتوانستند خودشان تصميم بگيرند كه چه كار كنند؛ براى همين با تهران تماس گرفتند تا پيام را به تهران مخابره كنند و جواب بيايد. مجلس تمام شده بود و مردم به خانه‏هايشان رفته بودند. اما درست ساعت 30 /11 جواب مثبت از تهران رسيد، اينكه برويد و خانه‏ها را خراب كنيد، هر چه باداباد. آنها آمدند و ديدند كه در كوچه‏ها ديگر خبرى نيست. مردم رفته بودند و كوچه‏ها كاملاً خلوت بود. به اين ترتيب، آنها خودشان را آماده كردند براى اينكه عصر به مدرسه فيضيه حمله كنند.
عصر از سوى آيت‏اللّه گلپايگانى، مراسم روضه‏خوانى برقرار شد. بنابراين من و آقاى هاشمى رفسنجانى، به مدرسه فيضيه رفتيم و ديديم يك نفر بالاى منبر، مشغول سخن‏رانى است. ما هم با صحبتهاى او موافق نبوديم. ايشان حاج آقا انصارى بود. بعد از حاج آقا انصارى هم وقتى آقاى آل‏طه مى‏خواست بالاى منبر برود، ما بيرون آمديم، اما نرسيده به منزل امام، يعنى درست به اندازه صد متر مانده به منزل ايشان، شنيديم كه صداى مسلسل مى‏آيد. چند دقيقه گذشت كه يك عده از طلبه‏ها دويدند، به ما رسيدند و گفتند كه مدرسه فيضيه را به رگبار بسته‏اند. تقريبا از ساعت 4 بعدازظهر تا ساعت 8 شب، صداى تير مى‏آمد. مأمورين به مدرسه فيضيه ريختند و اعلاميه‏ها و پوسترها را پاره كردند. همه طلبه‏ها را زدند و زخمى كردند، نعلينها و عمامه‏ها لگدمال شد، تا حدى كه فرداى آن‏روز، در حياط مدرسه فيضيه، حدود پانصد عمامه، نعلين، عبا و لباده افتاده بود.
زنان قمى اجتماع كردند. مأمورين وقتى اوضاع را ديدند، حتى درِ مدرسه فيضيه را بستند. آن وقت كشتار عظيمى اتفاق افتاد و در حدود شش يا هفت نفر از طلبه‏ها و غيرطلبه‏ها كشته شدند. ولى بعد دستگاه دم برنياورد. البته وقتى طلبه‏ها اوضاع را چنين ديدند، هره‏هاى طبقه دوم مدرسه فيضيه را خراب كردند و با همان آجر پاره‏ها افتادند به جان كماندوها، به حدى كه يكى از اين كماندوها كشته شد. مأمورين لباس طلبه‏اى را درآوردند و به او پوشاندند، يعنى اين جسد يك طلبه است. در واقع عمال رژيم مى‏خواستند از اين طريق به كماندوها روحيه بدهند! آن روز دستگاه با همه توانش به ميدان مقابله با مبارزين آمده بود.
در همان زمان، صداى امريكا، صداى بى‏بى‏سى و صداى شوروى به شدت با هم هماهنگ بود، آنها همگى مى‏گفتند عده‏اى از آخوندهاى قم كه طرفدار مالكها و فئودالها هستند، جلو اصلاحات شاه، را گرفته و مانع مى‏شوند تا شاه اصلاحات ارضى را اجرا كند. هم شوروى، هم امريكا و هم دولتهاى اروپايى با شاه موافق بودند. در واقع هيچ كدام از دولتهاى خارجى با ما موافق نبودند و غير از خود ملت ايران، كسى نبود كه همراه نهضت باشد.

چهلم شهداى مدرسه فيضيه
در روز چهلم شهداى مدرسه فيضيه، امام خمينى تلگراف بلندبالا و پرمحتوايى در پاسخ به علماى تهران فرستادند. دو يا سه روز پيش، علماى تهران با تلگرافى به امام، اظهار همدردى كرده بودند و نوشته بودند كه ما براى هرگونه جانفشانى در كنار شما حاضريم. به اين ترتيب، دو يا سه روز بعد، امام يك تلگراف تهيه كردند و براى آقاى سيدعلى‏اصغر خويى ـ كه از پيرمردهاى تهران و از علماى بزرگ و از رفقاى امام بود ـ فرستادند. البته در اصل حقش بود كه امام تلگراف را به آقاى بهبهانى بزنند، اما چون آقاى بهبهانى در بعضى جاها حرفهايى زده بود و امام ديگر رابطه‏اش را با او به كلى قطع كرده بودند، براى همين تلگراف را براى آقاى سيدعلى‏اصغر خويى فرستادند؛ به اين مضمون: «با تشكر از علماى اعلام تهران، عرض مى‏شود كه اينها با شعار جاويدشاه به مدرسه فيضيه حمله كردند، مردم را كشتند و از بين بردند».
به هر حال اين اعلاميه، اعلاميه بسيار پرمحتوايى بود كه من آن را از سوى امام براى آقاى خويى مخابره كردم، سپس رونوشت آن را چاپ كردم و در همه جا پخش شد. اين اعلاميه، از اعلاميه‏هاى معروفى است كه حضرت امام صادر كرده بودند. به اين ترتيب، پس از ماجراى دوم فروردين، باز هم امام ساكت ننشستند، اما در اين تاريخ، عده‏اى از علما به امام اعلام كردند كه ما فقط تا اينجا مى‏توانستيم همراه شما باشيم و پس از اين، ديگر نمى‏توانيم همراه شما بياييم. امام هم در جواب علما فرمودند، تازه مبارزه از اينجا شروع شده، حال كه آنها وارد ميدان شده‏اند و شروع كردند به كوبيدن ما، ديگر نبايد آرام بگيريم. به اين ترتيب، پس از ماجراى مدرسه فيضيه، اعلاميه‏هاى حضرت امام لحن تندتر و كوبنده‏ترى پيدا كرد. اما از آن تاريخ به بعد، ما ديگر از ساير علما، اعلاميه‏هاى چندانى نديديم؛ هر چه بود اعلاميه‏هاى حضرت امام بود و بس.

عاشوراى 1342
در آستانه محرم سال 42 كه هنوز امام را دستگير نكرده بودند، ايشان دستور دادند كه دسته‏هاى عزادار، رنگ سياسى به خود بگيرند و مطالب و شعارهايشان را تغيير دهند. تا پيش از عاشوراى آن سال، هميشه دسته‏هاى سينه‏زنى تهران كه از جنوب تهران حركت مى‏كردند، از ميدان امين‏السلطان مى‏آمدند و از جلو بازار دور مى‏زدند و باز به محله‏هاى خودشان مى‏رفتند. اما آن سال پيش از 15 خرداد، يعنى در روز عاشورا، همه دسته‏ها از ميدان امين‏السلطان و سه راه امين حضور،حركت كردند و پس از سرچشمه از مقابل مجلس سابق حركت كردند و به ميدان انقلاب رفتند. سپس از خيابان انقلاب (شاهرضا) به طرف قصر رفتند و به خيابان فلسطين (كاخ) رسيدند. وقتى جمعيت به كاخ مرمر رسيد، مقابل كاخ مرمر شروع كردند به شعار دادن: «تا كى تو دارى شر و شور، يابن مرجانه/ كاخت كنيم زير و زبر، يابن مرجانه» يا «فيضيه قتلگاه/ قم شده كربلا/ شد موسم يارى مولانا الخمينى»(3). تا ساعت دو بعدازظهر، حركت دسته‏ها طول كشيد. بر اثر همين حركتها بود كه رژيم فهميد قضيه بالاتر از اين حرفها است و وارد ميدان شد. سردسته‏هاى اين جريانها هم از خود ميدانيها بودند.
در رأس اين مردم نيز دو يا سه نفر قرار داشتند. يكى حاجى نورى، پيرمردى متدين بود، ديگرى حاج اسماعيل رضايى تفرشى و نفر سوم، طيب حاج رضايى كه مأمورين رژيم تا به آخر هم نفهميدند كه اين دو نفر با هم نسبتى ندارند. حتى مى‏گويند كه حاج اسماعيل رضايى در بند داد مى‏زد و مى‏گفت: «بابا اصلاً ما از دو تيره مختلف هستيم. من اهل تفرش هستم و طيب اهل تهران. ربطى به هم نداريم!» اما مأمورها خيال مى‏كردند اين دو نفر باهم پسرعمو هستند يا با هم نسبتى دارند.
حاج اسماعيل رضايى، فردى بسيار متدين و مؤمن بود، انسانى بسيار خودساخته كه اهل نماز و روزه بود و وجوهاتش را هم مرتب به امام مى‏پرداخت. اما در مقابل، آقاى طيب چنين نبود. او ابتدا از لاتهاى تهران بود، ولى بعدها به تدريج از سوى آقاى حاج اسماعيل رضايى، ساخته شده بود. طيب پيش از آشنايى با حاج اسماعيل، از آنهايى بود كه وقتى جسد رضاشاه را از قاهره آوردند، به همراه شعبان بى‏مخ، به مراسم تشييع جنازه او رفته بود. او اصلاً با شعبان بى‏مخ يكى بود. بعد هم ميان او و شعبان بى‏مخ (جعفرى) اختلاف افتاد.
به هر حال گردانندگان بخشى از تظاهرات مردم در عاشورا، همين سه نفر بودند. آن روزها، مردمى كه در مراسم عزادارى شركت مى‏كردند و عليه رژيم شاه شعار سر مى‏دادند، به خيلى چيزها نياز داشتند، غذا مى‏خواستند، خرجى مى‏خواستند، لباس و زنجير مى‏خواستند و تمام اينها را حاج اسماعيل رضايى، طيب حاج رضايى و حاجى نورى تهيه مى‏كردند. اين شد كه هر سه را دستگير كردند و به زندان آوردند. آن زمان، هنگام دستگيرى اينها، ما خودمان در عشرت‏آباد زندانى بوديم كه باخبر شديم، نصف شب سه نفر را به زندان آوردند. سپس معلوم شد اين سه نفر، طيب، حاجى نورى و حاجى اسماعيل رضايى بودند. صبح پيش از اذان ديديم كه اين سه نفر آمدند به حياط زندان و از حوض كوچك آنجا وضو گرفتند و نماز خواندند. بعدها هم كه ما را از آنجا آزاد كردند و امام را به زندان عشرت‏آباد آوردند، امام مى‏گفتند، آنها را شكنجه كرده بودند و فشار زيادى به آنها آوردند تا بگويند كه آقاى خمينى به آنها پول داده است. آنها هم مى‏گفتند: «خير، ما خودمان به آقاى خمينى پول داديم، نه اينكه آقاى خمينى به ما پول داده باشد. ما وجوهات خود را به آقاى خمينى مى‏دهيم، چون ايشان مرجع تقليد ما هستند». هر چه هم گفتند، فايده نكرد تا اينكه سرانجام، دو نفر از اينها بر سر عقيده‏شان بالاى دار رفتند ولى تسليم خواسته‏هاى دستگاه نشدند. مسائلى مانند اين مى‏رساند كه نهضت 15 خرداد، نهضت خودجوشى بود و اجانب و بيگانگان، دخالتى در اين جريان نداشتند.

گروه‏هاى سياسى در نهضت 15 خرداد
پرسشى كه درباره جريانهاى 15 خرداد پيش مى‏آيد، اين است كه آيا ساير گروه‏هاى سياسى هم با اين نهضت، موافق بودند يا خير؟ مردم عادى با اين نهضت موافق بودند و هميشه پشت سر امام حركت مى‏كردند. حتى وقتى امام را از قم به تهران بردند، در قم حدود 400 نفر زن و مرد بوسيله تيراندازى مستقيم مأمورين ساواك و شهربانى‏چيها از بين رفتند. وقتى مردم در 15 خرداد فهميدند كه امام را گرفته‏اند، قيام كردند. در تهران هم قيام شد، به‏خصوص در ميدان شاهپور كه اكنون وحدت اسلامى است، عده‏اى آمده بودند تا ميوه بفروشند، آنها از اهالى اراك و تفرش بودند و پس از دستگيرى امام به قيام‏كنندگان ملحق شدند. عده زيادى هم از اين جمعيت از بين رفتند. آن كسى هم كه در صف مقدم مبارزه بود، با اصابت تيرى كشته شد. اين عده، افراد از خود گذشته و باايمان بودند، ولى هيچ وقت افراد سياسى و افرادى از جبهه ملى، حزب مردم، حزب توده و مانند اينها در ميان مردم نبودند (درباره اعضاى نهضت آزادى اطلاع چندانى ندارم).
شبى كه ـ در 15 خرداد ـ امام را دستگير كردند، ما شاهد بوديم كه از سوى جبهه ملى، آقاى اللهيار صالح سخن‏گوى جبهه ملى، كنار پاكروان آمد و در تلويزيون اعلام كرد كه جبهه ملى كارى به اين كارها ندارد. اصلاً جبهه ملى از همان اول هم خودش را از صف مردم جدا كرده بود و از همان جا هم به بدبختى افتاد. آن زمان، دكتر شايگان در امريكا و اللهيار صالح در ايران بود. اما ديگر اعضاى جبهه ملى كه در ايران بودند، هيچ كدام چه در 15 خرداد و چه در زمان تبعيد امام به تركيه، كوچك‏ترين كارى كه مطابق ميل اين مردم باشد، انجام ندادند. اين مردم متدين كوچه و بازار، در جنوب و اطراف تهران بودند كه قيام كردند!
اعتقاد بنده درباره نهضت آزادى، اين است كه پيش از انقلاب، آقايان بازرگان، طالقانى، سحابى و عده ديگرى كه به زندان هم رفتند، به واقع خلوص نيت داشتند و اهل مبارزه بودند. به دليل دين اسلام و قرآن، به زندان رفتند، مبارزه كردند و مبارزاتشان هم در آن زمان چشمگير بود. آن روزها من گاهى براى ديدن آنها به زندان مى‏رفتم. آن زمان، آقاى منتظرى هم همراه ايشان در زندان قصر بود. من به ديدن آنها مى‏رفتم. آقاى طالقانى هم آنجا بود. به خوبى مى‏ديدم كه آنها به غير از خدمت به اسلام، نيت ديگرى نداشتند. البته بعدها مشخص شد كه نرمشى در سياست دارند كه آن زمان ما نمى‏توانستيم با آنها همگام باشيم. براى مثال، عقيده آنها اين بود كه كسى نبايد اعدام شود حتى هويدا. حتى كسان ديگرى كه در رأس رژيم خونخوار شاه بودند و اين همه مردم را كشتند و از بين بردند! به اعتقاد آنها، حتى افرادى مثل ارتشبد نصيرى، ربيعى و خسروداد هم نبايد اعدام مى‏شدند و مثل اروپاييها اعتقاد به اعدام نداشتند. مى‏گفتند اين افراد جنايتكار را بايد عفو كنيم. البته در اعتقاد آنها هيچ گونه سوءنيتى وجود نداشت، بلكه فقط اعتقادشان اين بود.
اين اعتقاد ما برعكس اعتقاد آنها بود و خلاف آنها فكر مى‏كرديم. امام هم با ما موافق بودند. ايشان در مراحل مختلف و در فرازهايى از سخنانشان، دادگاه‏هاى انقلاب اسلامى را تأييد كردند و اين تأييدها مى‏رساند كه امام با ما موافق بودند. به اين ترتيب، در مواردى اين‏چنين، مثل اعدامهاى دادگاه‏هاى انقلاب، امثال آقاى بازرگان و اعضاى نهضت آزادى، با روش امام مخالف بودند. مثلاً آنها با اشغال لانه جاسوسى مخالف بودند، يا با جنگ به اين صورت موافق نبودند. يا حتى گاهى سازمان منافقين را تأييد مى‏كردند و... .

هيئتهاى مؤتلفه
وقتى هيئتهاى مؤتلفه تشكيل شد،(4) امام آنها را تأييد و تقويت كردند. البته كمك حضرت امام فقط كمك روحى بود، نه كمك مالى. اعضاى هيئتهاى مؤتلفه در آغاز، انسانهاى بسيار خوب و مؤمنى بودند. بعدها عده‏اى فرصت‏طلب هم پيدا شدند كه البته نه از هيئتهاى مؤتلفه بودند و نه اصلاً در اين نهضت دخالتى داشتند. غير از اين، آنها در جريان مبارزه‏هاى نهضت نبودند و عقل‏شان هم هيچ به اين مسائل نمى‏رسيد. با اين همه، آنها با اينكه نه زندان رفتند، نه تبعيد شدند و نه شكنجه ديدند، ادعا كردند كه از هيئتهاى مؤتلفه بوده‏اند. يا مثلاً عده‏اى بودند كه با فداييان اسلام مخالفت داشتند، مثل حاج ابوالقاسم رفيعى كه آن زمان از اعضاى فداييان اسلام بود. او بعدها گرفتار شد و رفت به زندان و فداييان اسلام را لو داد و چقدر هم عليه آنها حرف زد. عليه فداييان اسلام فعاليت كرد. پرونده‏هايش نيز موجود است. يا آقاى كرباسى كه مدير روزنامه نبرد ملت بود، او و همكارانش در همين روزنامه نبرد ملت، عليه نواب صفوى و مرحوم واحدى، مطالبى نوشتند. حتى عكس مرحوم واحدى و نواب صفوى را به شكل موش و خرگوش جلو ارتشبد زاهدى كشيدند. عليه فداييان اسلام سرمقاله نوشتند كه براى مثال فلان سيد به‏نام ميرلوحى ـ كه در واقع از بستگان مرحوم نواب صفوى بود و نام كاملش «ميرلوحى نواب صفوى» بود ـ در فلان مسجد منبر رفته و مسجد را ملوّث و نجس كرده است. آنها اين مسائل را براى خوشايند زاهدى نوشتند و پس از اينكه انقلاب پيروز شد، آمدند و وارث خون فداييان اسلام شدند! داد زدند كه ما فداييان اسلام هستيم. دست بر قضا آقاى ميناچى هم كه آن زمان در وزارت ارشاد بود، كوتاه نيامد و عليه اين آدمها جزوه‏اى منتشر كرد و مطالبى با اين مضامين نوشت: «اينها وقتى نواب زنده بود، با نواب دشمن بودند. وقتى مرحوم واحدى زنده بود، با او مبارزه مى‏كردند. حالا هم مى‏خواهند خودشان را بيندازند وسط سفره. در حالى كه در زمان شاه با زاهدى همكارى مى‏كردند و براى از بين بردن فداييان اسلام فعاليت داشتند!» به اين ترتيب، كم‏كم پته آنها روى آب ريخته شد. ديگر نتوانستند فعاليتشان را ادامه بدهند.
به هر حال، عده‏اى فرصت‏طلب بودند كه هم در هيئت مؤتلفه و هم در جريان فعاليتهاى فداييان اسلام، دست‏به‏كار شده بودند. آنها حتى با آزموده ـ دادستان كل ارتش ـ ساختند و اعضاى فداييان اسلام را لو دادند و به اين ترتيب، اين افراد انقلابى و مسلمان را به نابودى كشاندند. خودشان ماندند و كم‏كم پولدار شدند و مكنتى به دست آوردند، بعد هم سعى كردند تا پس از پيروزى انقلاب، از اين نمد، براى خودشان كلاهى بسازند، اما خوشبختانه موفق نشدند.

مهاجرت علماى تهران
پس از اينكه در 15 خرداد، امام را گرفتند و به تهران بردند، حركت در قم شروع شد و طلاب علوم دينى اين شهر برخاستند و به خانه علما رفتند. حاج آقا مصطفى ـ پسر حضرت امام ـ آن زمان در قم بود و هنوز دستگير نشده بود. ايشان پس از 15 خرداد دستگير شد.
ما هم در آن زمان، زندان بوديم و وقتى بيرون آمديم، دريافتيم كه اتفاقى افتاده و براى هجرت علما به تهران مقدماتى ساخته‏اند. هر چه كردند آقاى گلپايگانى حاضر به مهاجرت نشد(5) آقاى شريعتمدارى مهاجرت كرد. آقاى نجفى هم همين‏طور و از علماى شهرستانها هم حدود 100 نفر به تهران مهاجرت كردند. براى مثال: آقاى صدوقى از يزد آمدند، آقاى دستغيب از شيراز، آخوند ملاعلى از همدان، آقاى جليلى از كرمانشاه، و...
اين جلسه‏ها يا در منزل آقاى «حاج ميرزا عبداللّه چهل ستونى» بود يا در منزل ديگر كه خود علما دعوت مى‏كردند. در آن مجالس، اين علما شركت مى‏كردند: آقاى خوانسارى، آقاى سيدابوالحسن رفيعى قزوينى، آقاى نجفى، آقاى شريعتمدارى، آقاى ميلانى، آقاى خسروشاهى، آقاى صدوقى، آقاى حاج روح‏اللّه كمالوند، آقاى كفعمى، حاج آقا باقر قمى و آقاى علوى بروجردى (داماد آقاى بروجردى). اين علما همگى در جلسه‏ها شركت مى‏كردند و براى آزادى امام به رژيم فشار مى‏آوردند. چندين بار هم آقاى پاكروان را خواستند و در جلسه با او صحبت كردند. به او گفتند: «شما عده‏اى را گرفته‏ايد، برده‏ايد به زندان و شكنجه كرده‏ايد. اينها از فرق سر تا ناخن پاهايشان سياه شده». آقاى پاكروان ابتدا باور نمى‏كرد. بنابراين يك نفر از آن زندانيهاى كتك خورده را به او نشان دادند. پاكروان گفت: «من تأسف مى‏خورم. چرا بايد اين جورى بشود؟ من مى‏روم و اين مطلب را به شاه مى‏گويم!»
خلاصه آن قدر فشار آوردند تا باعث شد كه حضرت امام را از زندان آزاد كنند. ايشان را اول به قيطريه، منزل آقاى روغنى بردند و آنجا زير نظر گرفتند. پس از سه چهار ماه امام را بردند به منزل يك تاجر ترك كه خانه‏اش را موقت محل اسكان امام قرار داده بود. دوباره فشارها زياد شد و كم‏كم به شكلى درآمد كه ديگر هيچ‏گونه سختى به امام وارد نمى‏شد.
مدتى گذشت و رژيم علما را مجبور كرد تا به شهرهايشان برگردند. به اين شكل كه عده‏اى را با ايجاد رعب و وحشت، وادار به اين كار كرد. به هر حال، همه علما به شهرهايشان بازگشتند به غير از علماى خرم‏آباد، از جمله «حاج آقا عيسى». اينها در برابر فشار رژيم ايستادگى كردند و به شهرهايشان برنگشتند، تا اينكه زمستان شد و ماندن در تهران ديگر براى آنها بسيار دشوار بود. اين شد كه حضرت امام از محل حصر خود، حاج آقا مصطفى را فرستادند تا از ايشان دلجويى كند. به اين ترتيب پس از دريافت پيام امام خمينى علماى خرم‏آباد هم به شهرشان رفتند و هجرت علما به تهران، با به دست آوردن نتايجى بسيار ارزشمند به پايان رسيد.
اين مهاجرت، غير از آثار بسيار باارزش كه آن زمان براى نهضت اسلامى داشت، نشان داد كه علما و مراجع، برخلاف اختلاف عقيده‏اى كه ممكن بود داشته باشند، در برخى مسائل اساسى، داراى اشتراك نظر هستند و هرگاه دين و ديانتشان اقتضا كند، مى‏توانند با اتكا به وحدت كلمه، هدف مشتركى را دنبال كنند. شايد موارد اين چنينى بود كه باعث شد مردم ايران، به‏خصوص جوانان ما، هر چه بيشتر از مراجع و علماى اسلام پيروى كنند و گرد آنها جمع شوند و در نهضت اسلامى شركت كنند. همين اشتراك منافع و وحدت كلمه، سرانجام نهضت اسلامى ايران را در برابر رژيم سلطنت به پيروزى رساند.

آزادى امام در فروردين 42 و سفر به قم
روزى از روزهاى فروردين خبردار شديم امام به قم تشريف آورده‏اند. سراسيمه و خوشحال، به خدمت امام رسيديم. حياط خانه و تمام كوچه يخچال قاضى، چراغانى شده بود. حضرت امام نشسته بودند و مردم دسته دسته مى‏آمدند و خدمت ايشان مى‏رسيدند. ايشان چيزى نمى‏گفتند، تا اينكه طلبه‏ها جمع شدند و جشن بزرگى در مدرسه فيضيه برپا كردند. اين جلسه خيلى خوب و باشكوه برگزار شد و آن روز، آقاى خزعلى و آقاى على حجتى كرمانى صحبت كردند.(6)
تا امام به قم آمدند، به سرعت سرمقاله‏اى در روزنامه اطلاعات چاپ شد، به اين مضمون كه حضرت آيت‏اللّه خمينى و حاج آقا حسن قمى، انقلاب ششم بهمن شاه را تأييد كرده‏اند و گويا براى همين هم آنها از زندان آزاد شده و به قم و مشهد رفته‏اند. فردا شب همان نوشته روزنامه اطلاعات را خدمت امام بردند. ايشان تا مطلب را خواندند، گفتند: «چه كسى با شاه موافقت كرده؟ چه كسى با انقلاب شاه موافقت كرده؟ من فردا عليه اين موضوع مفصلاً صحبت مى‏كنم».
وقتى امام متوجه شدند كه كلامى دروغين به‏نام ايشان در روزنامه اطلاعات درج شده، ابتدا به آقاى صالحى كرمانى گفتند شما با مسعودى، مدير روزنامه اطلاعات رابطه داريد، برويد به او بگوييد اين چه غلطى است كه كردى؟ مسعودى هم پيغام داده بود كه سلام مرا به آقاى خمينى برسانيد و بگوييد كه من اين‏كار را نكرده‏ام، بلكه عين اين نوشته را مأمورين سازمان امنيت آوردند و گفتند اين بايد درج شود. امام هم فرمودند كه آقاى مسعودى آدم ثروتمندى است، مى‏تواند استعفا بدهد. چگونه اجازه مى‏دهد كه ديگران به نامش چنين اعمالى را انجام بدهند؟
روزى كه امام قصد سخن‏رانى داشتند، خبر به سازمان امنيت رسيد و آقاى سرهنگ مولوى به قم آمد. نزديك ظهر بود. من هم در آن جلسه بودم. امام هنوز نيامده بودند كه سرهنگ مولوى آمد آنجا نشست. وقتى امام آمدند، همه به احترام ايشان بلند شديم. آقاى لاهوتى، من و آقاى ابطحى بوديم، تقريبا هشت يا نه نفر در آن اتاق بوديم. سرهنگ مولوى به امام گفتند: «بنده آمدم براى دستبوسى جنابعالى. ما دوست داريم همين‏طور باشد كه شما مراجع باشيد و ما هم مقلد شما. حالا مطلبى را روزنامه اطلاعات نوشته، شما فكر كنيد اصلاً ننوشته. خواهش مى‏كنم زياد هم پاپيچ نشويد!»
امام گفتند: «بالاخره ما هم يك وظيفه شرعى داريم. حرف شما درست اما ما بايد به وظيفه شرعى‏مان عمل كنيم!» صحبتها خيلى مختصر و خلاصه برگزار شد، نه چاى آوردند و نه جلسه خاصى بود. يك نفر از ساواكيها هم عبايى روى دوشش انداخته و ايستاده بود. سرهنگ مولوى هم تقريبا ناراضى از مجلس بيرون رفت، چون متوجه شد كه امام قانع نشده‏اند. امام مصمم بودند كه به خبر كذب اطلاعات جواب بدهند.
فردا در مسجد اعظم قم، امام منبر رفتند و در اثناى فرمايشاتشان گفتند: «چه كسى با شاه موافقت كرده؟ برنامه‏هاى انقلاب شاهانه را چه كسى تأييد كرده؟ اگر خمينى موافقت كرده باشد، مردم خمينى را از قم بيرون مى‏كنند!» و اين حرفها براى رژيم خيلى سنگين بود. آنها در مقابل اين مسئله سكوت كردند. چنين تصور كردند كه حالا ايشان از زندان آزاد شده، مسئله‏اى هم گفته، ولى نبايد واكنشى نشان بدهيم. آنها مى‏خواستند كارى كنند تا برخوردهاى سياسى به همين جا ختم شود.

شروع درس مسائل مستحدثه
در اين زمان، عوامل رژيم همه جا مى‏نشستند و درباره علما سخن‏چينى مى‏كردند. از جمله اينكه مى‏گفتند: اصلاً اينها مى‏خواهند مملكت را خراب كنند و مردم را بدبخت كنند. اينها مى‏خواهند دست مردم را از علم و معرفت كوتاه كنند. امام هم براى اينكه از اين مسائل جلوگيرى كنند، مسائل مستحدثه را بيان كردند و از اين طريق، بسيارى از جوسازيهاى عمال رژيم، عليه علماى اسلام خنثى مى‏شد.
امام مسائل جديد و ضرورى روز مردم را در مسائل فقهى‏شان با دليل و مدرك عنوان مى‏كردند و جواب مى‏دادند. غرض امام از بيان مسائل مستحدثه اين بود كه مسئله انگ ارتجاعى بودن را به دين و علماى دين خنثى كنند.

كاپيتولاسيون
احياى كاپيتولاسيون، يعنى مصونيت مستشاران نظامى امريكا و بستگانشان در ايران، مسئله‏اى بود كه به لحاظ قضايى، دادگسترى ايران را به كلى مضمحل مى‏كرد و از بين مى‏برد.
امام در اين باره هم ساكت ننشستند و بلافاصله پس از اينكه قانون كاپيتولاسيون را در مجلس تصويب كردند، به مخالفت برخاستند. به اين ترتيب پس از نه روز امام را گرفتند و به بورسا تبعيد كردند. در همين نامه‏هايى كه در ميان اسناد لانه جاسوسى امريكا وجود دارد، آمده است كه: اين سيد را فرستاديم به غرب تركيه كه آب خنك بخورد و از شرش هم خلاص شديم.
آنها مى‏خواستند ديگر اثرى از دين و ايمان و قوانين مذهبى و دستورات الهى در ايران باقى نماند. در اين گيرودار، عده‏اى از مقدس مآبها، مساجد را خالى كرده بودند و ديگر به مسجد نمى‏رفتند. اما به جاى آنها جوانهايى پرشور و غيرتمند، دسته دسته به مساجد مى‏آمدند و در مبارزه حضور داشتند. به اين ترتيب مساجد شكل جديدى به خود گرفت و كانون مبارزه شد. درست آنچه امام مى‏گفتند. ايشان چه وقتى كه در بورسا بودند و چه آن وقتى كه در نجف، به‏صورت خيلى متراكم، اعلاميه صادر مى‏كردند و در نوارهاى متعددى كه از ايشان به صورت مخفى پخش مى‏شد، به مردم انرژى مى‏دادند. به همين صورت، مردم كم‏كم همبستگى نشان دادند و استقامت كردند.

چرا تركيه؟
رژيم همواره نسبت به امام عقده و كينه داشت، آن‏قدر كه پيوسته درصدد بود تا به هر طريقى امام را يا ساكت و يا سر به نيست كند. بنابراين در پى فرصتى مى‏گشتند تا نقشه خود را عملى سازند.
جلسه مجلس شوراى ملى (آن زمان) تا ساعت 11 شب طول كشيد. در آن جلسه، گويا عده‏اى از نمايندگان در خواب بودند كه منصور، نخست‏وزير وقت كه قبلاً در مورد اين قانون [كاپيتولاسيون] به امريكاييها قول داده بود، سرانجام توانست آن را به‏تصويب مجلس برساند. وقتى حضرت امام (كه ظاهرا به‏دستور منصور و در زمان نخست‏وزيرى او آزاد شده بودند) عليه اين قانون صحبت كردند، عده‏اى به منصور گفتند: ديدى كسى كه تو آزادش كردى، حالا عليه تو و قانونى كه خودت به‏تصويب رسانده‏اى، حرف مى‏زند؟
به اين ترتيب، دستگاه‏هاى اطلاعاتى امريكا، تركيه و سازمان اطلاعات و امنيت ايران دست به‏كار شدند تا حضرت امام را از ايران به تركيه تبعيد كنند. چرا به تركيه؟ براى اينكه تركيه‏ايها هم كينه‏اى از امام به دل داشتند؛ ايشان در يكى از نطقهايشان گفته بودند: «اين آتاتورك خبيث...» پس آنها مى‏خواستند از آن ناحيه هم، نخودى در اين آش بيندازند، يعنى در بورساى تركيه، جايى براى اقامت امام در نظر بگيرند. اما دليل تبعيد امام همان نطق معروف ايشان در منزلشان واقع در يخچال قاضى، در تاريخ چهارم آبان، پس از تصويب قانون كاپيتولاسيون، بود.
ايشان در آن سخن‏رانى بسيار پرشور، با صراحت خطاب به شاه فرمودند: «اين مردك، باز هم دست از كارهايش برنمى‏دارد، به خيالش در مملكت هيچ‏كس نيست كه در مقابلش ايستادگى كند». وقتى امام اين سخنان را گفتند ناگهان طلبه‏ها زدند زير گريه و آن‏چنان آشوبى درگرفت كه هيچ‏كس گمان نمى‏كرد. آن روز من و حاج آقا مصطفى به تهران رفته بوديم، براى همين در مراسم حضور نداشتيم و قضايا را دو روز بعد از افراد ديگرى شنيديم.
آنها (مأموران رژيم) نوار سخن‏رانى امام را براى مطالعه بردند. حتى مى‏گفتند شاه هم اين سخنان را گوش داده و درست بعد از شنيدن اين حرفها، سه ركن سازمان سيا، ميت(7)، و ساواك(8) تصميم گرفتند تا امام را از ايران به خارج تبعيد كنند؛ به همين دليل نيمه‏هاى شب، به خانه امام ريختند و ايشان را گرفتند. حضرت امام كليدها و مهرى كه در جيبشان داشتند، به خانمشان داده بودند و به خانمشان گفته بودند: «اين كليدها و مهر پيش شما بماند، اينها آمده‏اند كه مرا ببرند».
به اين ترتيب، آنها حضرت امام را با خودشان بردند. در جريان دستگيرى دوم امام، خانواده ايشان در قم بودند. ولى در جريان دوم فروردين خانم امام با حاج آقا مصطفى در كربلا بودند. حاج آقا مصطفى مى‏گفت: «روز دوم فروردين ما وارد گمرك شديم. ديديم مردم ريختند دور و بر ما و پرسيدند، جريان از چه قرار است؟ گفتيم ما كه خودمان هنوز نمى‏دانيم جريان از چه قرار است، خود من هم مختصر خبرهايى شنيده‏ام. مردم گفتند مأمورين رژيم ريختند و مدرسه فيضيه را خراب كردند».
حاج آقا مصطفى بعدها به من گفت: «وقتى خبر را از مردم شنيدم، آن‏چنان دلهره‏اى به من دست داد كه اصلاً نفهميدم چطور از پله‏ها بالا رفتم». به هر ترتيب، در جريان آن سخن‏رانى تند، رژيم كاملاً دريافت كه حضرت امام به هيچ عنوان در مبارزاتشان انعطاف‏پذير نيستند، زيرا تا آن روز هيچ‏كس آن‏چنان صريح و قاطع، به شاه توهين نكرده بود. براى همين، آنها تصميم گرفتند كه امام را به تركيه بفرستند. پس از مدتى هم پاكروان به عراق رفت و در نجف با حسن‏البكر ملاقات كرد. در اين ملاقاتها كه در دو جلسه انجام شد، آنها ترتيبى دادند كه امام را از تركيه به نجف ببرند. به اين ترتيب، آنها حضرت امام را از بورسا به استانبول بردند و از آنجا هم با هواپيما به فرودگاه شهر كاظمين و از كاظمين به نجف، منتقل كردند كه اقامت حضرت امام در نجف حدود دوازده سال طول كشيد!

بازتاب 15 خرداد 42 و 13 آبان 43
در روز 15 خرداد، مردم كوچه و بازار بيرون ريختند و از محله‏هاى دور و نزديك در خيابانها جمع شدند. ما در قم ديديم كه چه قيامتى برپا شد. حتى دخترها علم برداشته و دشنه زير چادرهايشان داشتند. آن روز مردم شور و حال عجيبى داشتند و قيامتى برپا بود. اما به عكس در 13 آبان، وقتى امام را بردند، كوچه‏ها و خيابانهاى قم پر از پاسبان بود. كماندوها همه جا جمع بودند. براى همين واقعيت است كه آب از آب تكان نخورد.
اما مگر در اين مدت چه اتفاقى افتاده بود؟ مگر مردم آن روز با مردم 15 خرداد فرق كرده بودند؟ حقيقت اين است كه حركت مردم در 15 خرداد خودجوش بود. اما اين بار، علمايى مثل آقاى شريعتمدارى با حركت دوم امام موافق نبودند. به امام هم پيغام داده بودند كه اگر شما حركت كنيد، ما ديگر دنباله‏روى شما نيستيم. پس شرايط فرق مى‏كرد. كماندوها خيلى زياد بودند. حدود ده هزار تا بيست هزار نفر كماندو در تمام كوچه پس كوچه‏هاى قم، مراقب اوضاع بودند. آقامصطفى هم ـ كه در غياب امام محور بود ـ در خانه آقاى نجفى دستگير كرده بودند. بنابراين در 13 آبان، حركت چشمگيرى از سوى مردم قم، مشاهده نشد. البته طلبه‏ها بعدها بار ديگر خودشان را يافتند و به فكر مبارزه افتادند. يعنى يك ماه بعد از آن جريان، آنها مرتب جلسه برقرار مى‏كردند و به عنوان خواندن دعا، اسم امام و حاج آقامصطفى را مى‏بردند. آنها به هر شكلى نمى‏گذاشتند سر و صدا خاموش شود و جامعه حالت رخوت، سستى و تسليم به خود بگيرد.
طلبه‏ها در ماجراهاى بعد نيز نقش بسيار اساسى داشتند. آنها باعث شدند كه مردم قم، دوباره به صحنه بيايند. اين كارها تا 22 بهمن 57 كه قيام مردم به پيروزى رسيد، ادامه يافت و مردم از شر شاه و شيطانهاى ديگر، راحت شدند.

رهبرى حضرت امام خمينى در آغاز مبارزه
واقعيت اين است كه امام به عنوان يك روحانى آگاه و بيدار، درك مى‏كردند كه منويات رژيم شاه چيست و نقشه‏هاى آنهايى كه در پشت اين دستگاه ايستاده بودند، از چه قرار است. امام به درستى دريافته بودند كه قصد رژيم از اين سياستها از بين بردن دين، ديانت، اسلام و قرآن است. ما مى‏ديديم كه پس از فوت مرحوم آيت‏اللّه بروجردى، ساواك، خانه آقاى بروجردى را به تمام معنا اشغال كرده بود. حتى چاى بده‏هاى منزل هم از ساواكيها بودند! ما تا آن روز آنها را نديده بوديم، اما آن روز مى‏ديديم. من از كسى سؤال كردم: «اينها كيستند؟» گفت: «اينها مأموران ساواك هستند».
آنها همه امور را قبضه كرده بودند و امام مى‏دانستند كه اين قبضه كردن يك خانه نيست، بلكه قبضه كردن يك مملكت است كه دقيقا از زير نظر گرفتن منزل يك مرجع تقليد شروع شده بود. آنها حتى تلفنها و نامه‏هاى آقاى بروجردى را در كنترل داشتند و اعلاميه‏هايش را سانسور مى‏كردند. حتى اگر مجال مى‏يافتند، در منازل تمام مراجع هم اين سانسور و كنترل را برقرار مى‏كردند. امام دريافته بودند كه اين سانسور، اولين قدم است.
آن روزها با اينكه حضرت امام تب داشتند و از نظر جسمى ناخوش بودند و در امام‏زاده قاسم به‏سر مى‏بردند، وقتى علم روى كار آمد، زودتر از هركسى، به قم آمدند. تقريبا اوايل شهريور و هوا خيلى گرم بود. امام هيچ وقت اوايل شهريور به قم نمى‏آمدند؛ اواخر شهريور مى‏آمدند و درس را شروع مى‏كردند. اما اين بار به دليل اينكه مى‏ديدند نوكرى به نام علم روى كار آمده است، زودتر به قم آمدند. مى‏دانستند كه علم منوياتى دارد و نمى‏خواهد ديگر مسئله منبر، مسجد، قرآن و مسئله نماز وجود داشته باشد. آشكار بود كه امام آمده بود تا عليه اينها عمل كند.
امام در اولين جلسه‏اى كه تشكيل دادند، گفتند خطر بالاتر از اين حرفها است. اينها قصد دارند در غياب آقاى بروجردى، مسائلى را در ميان مردم مطرح كنند و ما بايد ايستادگى بكنيم. البته عده‏اى از آقايان مراجع هم با امام موافق بودند. بيشتر طلاب با روش و حركت امام موافق بودند و پشت سر ايشان حركت مى‏كردند. آنها تا آخر هم پشت سر امام ايستادند.
يك روز ـ در منزل امام واقع در يخچال قاضى ـ كماندوها دور تا دور منزل ايشان جمع شدند و همه چيز را زير نظر داشتند. امام خطاب به اطرافيان خود گفتند: «هيچ كس اينجا نماند، چون اگر اينها بريزن، شما را مى‏زنند و لت و پار مى‏كنند، آن وقت من بايد تا آخر عمر ناراحت باشم». همه رفتند و تنها من، شهيد مهدى عراقى و آقاى حاج محمود لولاگر، مانديم. كمى بعد وقتى امام ديدند كه ما سه نفر، هنوز در حياط ايستاده‏ايم، گفتند: «شما چرا نمى‏رويد؟» گفتم: «ببينيد آقا، تا اينجا مربوط به شما بود. شما بفرماييد كه اين آقايان بروند اما من نمى‏روم. من مى‏خواهم اينجا بمانم تا هم سرنوشت من معلوم شود و هم سرنوشت شما».
امام هم سرشان را پايين انداختند و رفتند. ديگر هم چيزى نگفتند. بعدها يكى دو بار اين ماجرا را براى ديگران تعريف كردند. گفتند كه اينها آدمهاى محكمى بودند و هيچ‏وقت ما را تنها نگذاشتند. اين جريان، به بعد از ماجراى دوم فروردين 1342 برمى‏گردد.
پس از ماجراى مدرسه فيضيه هم كه من چوب و چماق تهيه كرده بودم تا اگر مأمورها حمله كردند، ما هم با آنها مقابله كنيم، بعضيها از جمله آقاى لواسانى، دستور دادند كه بروم و دَرِ خانه امام را ببندم. خودشان هم رفتند و در خانه‏هايشان را بستند. اما امام با عصبانيت گفتند: «برويد دَرِ خانه من را باز كنيد و گرنه من خودم مى‏روم و دم در مى‏نشينم». اين كارها از ريزه‏كاريهاى رهبرى حضرت امام بود. در هيچ كدام از دوره‏هاى مبارزه، حضرت امام كوچك‏ترين انعطافى در برابر رژيم نداشتند و همواره مخالف سرسخت و غيرقابل انعطاف شاه بودند. هيچ وقت هم عقب‏نشينى نمى‏كردند. در تمام اعلاميه‏ها هدف مستقيم حضرت امام، و طرف حمله ايشان، هميشه شخص شاه بود.(9)
اما ساير علما و مراجع، چنين نبودند. آنها معمولاً خطابشان غيرمستقيم بود. يا معمولاً از ضمير مجهول براى خطابشان استفاده مى‏كردند. مثل اينكه: «عده‏اى به مدرسه فيضيه حمله كردند و طلبه‏ها را كشتند...» حال اينكه آن عده چه كسانى بودند و قاتل طلبه‏ها چه كسى بود، اشاره‏اى نمى‏كردند. يا اينكه در نهايت، خطابشان به هيئت حاكمه يا «دستگاه» بود نه خود شاه.
از اين جهت است كه رفتار حضرت امام در مبارزه را، فقط مى‏توان با رفتار حضرت سيدالشهدا، امام حسين عليه‏السلام مقايسه كرد. حضرت امام حسين عليه‏السلام به دليل هدفشان و به خاطر اسلام، با اينكه در مكه بودند و با اينكه همه حجاج مى‏خواستند به منا، عرفات و مشعر بروند، راهشان را كج كردند و به كربلا رفتند. چرا؟ چون فقط براى اسلام مبارزه مى‏كردند. وقتى پاى اسلام در ميان باشد و مسئله، مسئله دفاع از دين باشد، نبايد به مدينه، منا، عرفات و مشعر، اهميت داد. بلكه بايد به كربلا رفت و همان جا هم در راه دين به شهادت رسيد و حضرت امام حسين عليه‏السلام با شهادتشان راه را هموار كردند.
حضرت امام خمينى هم همين‏طور بودند. ايشان جانشان را در كف دستشان گذاشته بودند و هر آن در انتظار اين بودند تا كسى بيايد و ايشان را بكشد. حال مى‏خواهد در قم باشد، در زندان عشرت‏آباد، يا زندان سلطنت‏آباد، براى امام فرقى نداشت. امام خودشان را براى همه اين مسائل آماده كرده بودند. هميشه بى‏باكانه مسائل را مطرح مى‏كردند، كارى هم نداشتند كه پس از اين جريانها، چه مى‏شود. امام پيه اعدام شدن را هم به تنشان ماليده بودند، چرا؟ چون مسئله مرگ را براى خودشان حل كرده بودند. براى همين مبارزاتشان هم درخشان بود.
به اين ترتيب، مردم كه نيت حضرت امام و خلوص ايشان را درك كرده بودند، پشت سر ايشان ايستادند و از شهرهاى بزرگ گرفته تا دهات، روستاها و آلونكها، همه پشت سر امام ايستادند و قيامى به وجود آوردند كه در تاريخ همتا نداشت و ندارد.

پيكهاى حضرت امام به شهرستانها
در مورد پيكهايى كه در دوران نهضت 15 خرداد، حضرت امام به شهرستانها مى‏فرستادند، واقعيت قضيه اين است كه ايشان يك پيك خصوصى براى شهرستانها تعيين نكرده بودند. عده‏اى خودشان را موظف مى‏دانستند كه نزد امام رفته و مى‏گفتند، براى مثال ما مى‏خواهيم به شيراز برويم. امام هم مى‏فرمودند، حالا كه مى‏رويد اين مطلب را هم در آنجا بگوييد يا اين اعلاميه را ببريد. طلبه‏ها هم مى‏بردند. يعنى به اين شكل نبود كه امام اعلاميه‏هاى خصوصى را به اشخاص خاصى بدهند، به‏طورى كه ديگران اطلاع نداشته باشند. همه چيز روشن و واضح بود. ما چون تقريبا به امام نزديك بوديم و از اطرافيان نزديك امام محسوب مى‏شديم، جريانها را خوب مى‏دانستيم. امام هيچ‏كس را به عنوان پيك خصوصى در نظر نگرفته بودند. اگر هم كسى بگويد كه من پيك خصوصى امام بودم، بايد شاهد بياورد.(10)

اعلاميه نُه نفر از علما
در جريان صادر كردن اعلاميه‏ها، امام شهامت فوق‏العاده‏اى داشتند. آن زمان معمولاً اعلاميه‏ها را من چاپ مى‏كردم و خدمت امام مى‏بردم. يك شب به امام گفتم: «كماندوها اين دور و برها زيادند. ممكن است شما را كه بردند، اعلاميه‏ها را هم ببرند. آن وقت دوباره نمى‏توانيم اعلاميه چاپ كنيم». امام هم فورا عبايشان را ـ كه يك عباى تابستانى بود ـ درآوردند و تمام اعلاميه‏ها را داخل آن عبا گذاشتند؛ سپس عبا را بستند و به سكينه ـ كلفتشان ـ دادند و گفتند: «اين را ببريد پشت بام و يك سنگ هم بگذاريد رويش». او عبا و اعلاميه‏ها را طورى كه انگار بچه به بغل دارد، گرفت زير بغلش و برد روى پشت بام و دو تا هم سنگ گذاشت رويش و برگشت. به اين ترتيب ما خيالمان راحت شد.
در جريان امضاى آن اعلاميه نُه نفرى معروف هم كه عليه شاه صادر شده بود، امام ثابت كردند كه از ساير مراجع شهامتشان بيشتر است. آن اعلاميه را اين افراد امضا كرده بودند: «آقاى لنگرودى»، «آقاى حاج شيخ عبدالنبى»، «آقاى گلپايگانى»، «آقاى محقق»، «آقاى طباطبايى»، «آقاى حاج ميرزا هاشم آملى»، «حاج آقا مرتضى حائرى» و «آقاى شريعتمدارى». اما در آغاز، براى امضاى اين اعلاميه، لازم بود همه مراجع در مجلسى جمع شوند و مذاكره كنند. بيشتر آقايان عذر مى‏آوردند و مى‏گفتند جلسه در خانه ما نباشد. اما امام گفتند: «برويد و همه آقايان را دعوت كنيد بيايند خانه ما». من نيز همه را به خانه امام دعوت كردم. آقايان آمدند و در اتاق نشستند. ما نمى‏فهميديم در آن اتاق چه صحبتى شد؛ تا اينكه تقريبا نزديكيهاى غروب، جلسه تمام شد. وقتى همه آقايان رفتند، امام مرا صدا زدند و گفتند: «اين اعلاميه است. اين را مى‏برى تهران و چاپش مى‏كنى».
البته قبل از رفتن من به تهران، مسائلى هم پيش آمد از جمله اينكه خدمت‏كار يكى از آقايان به منزل امام آمد و گفت: آقا بنده را فرستاده تا به آقاى خمينى بگويم كه ايشان مايل نيستند امضايشان پاى اين اعلاميه باشد. امام هم كه گمان مى‏كردند من رفته‏ام، به او گفتند: اعلاميه حالا ديگر اينجا نيست، آن را برده‏اند به تهران تا چاپش كنند.(11)
به هر ترتيب، مقدمات حركت به تهران را فراهم كردم. نماز مغرب و عشا را خواندم. سپس پسرم محمد را برداشتم. اول اين اعلاميه را به كتش دوختم تا نزد خودم نباشد. بعد يك سوارى گرفتم و راه افتاديم. در سوارى، يك ساواكى طرف راستم و يك ساواكى هم در طرف چپم نشسته بود. محمد توى راه استفراغ كرد. من مى‏ترسيدم مبادا اعلاميه از بين برود. به هر ترتيب همان‏طور كه استفراغ را پاك مى‏كردم، اعلاميه را زير كت پسرم جابه جا كردم. ساواكيها كه من آنها را مى‏شناختم، شروع كردند به غرغر كردن. گفتم: «آقا چه خبر است خوب بچه استفراغ مى‏كند ديگر، چه بايد كرد؟» خلاصه، اعلاميه را بردم و چاپ كردم. فرداى آن‏روز هم فرزند يكى از علما به بازار تهران آمد و مرا ديد. آنجا به من گفت: «آقا گفته من راضى نيستم». گفتم: «از چى راضى نيست؟» گفت: «از اعلاميه». گفتم: «من اصلاً چيزى درباره اعلاميه نمى‏دانم، بچه‏ام مريض شده آمده‏ام براى معالجه». به هر صورت، امام در مورد صدور اعلاميه‏ها خيلى حساس بودند و بسيار محكم عمل مى‏كردند. حتى به ياد دارم كه مى‏گفتند، اگر همه را هم هنگام پخش اعلاميه دستگير كنند، ما نبايد كارمان را متوقف كنيم. حتى اگر شده خودمان بايد دست به كار پخش اعلاميه‏ها شويم. هر چه باشد، پاسبانها ما را كه نمى‏توانند دستگير كنند.


پى‏نوشت‌ها:
...........................................

 


۱- البته آن زمان به عنوان «امام» مطرح نبودند. بلكه بعدها كه ايشان در نجف حضور داشتند، به عنوان «امام» يعنى پيشوا، معرفى شدند.
2- منظور، بيان ديدگاه اين جريان فكرى در ارتباط با رژيم پهلوى است نه اظهار مطالب ياد شده در سالهاى نخستين دهه چهل.
3- بعدها مى‏گفتند كه شاه، خودش به اين شعارها گوش مى‏داده است.
4- سابقه تشكيل هيئتهاى مؤتلفه به نيمه دوم 1341 و بعد از ماجراى انجمنهاى ايالتى و ولايتى باز مى‏گردد.
5- برخى، دليل مهاجرت نكردن آيت‏اللّه گلپايگانى را «ضرورت حضور در حوزه براى حفظ كيان آن» ذكر مى‏كنند و عده‏اى نيز دليل آن را كارشكنى آقاى شريعتمدارى مى‏دانند. متأسفانه تلاش ما براى مصاحبه با آيت‏اللّه گلپايگانى در زمان حيات ايشان به ثمر نرسيد.
6- آنجا براى نصب عكس امام و علماى ديگر و اينكه عكس امام چطور نصب شود، اختلافاتى پيش آمد. عده‏اى مى‏گفتند عكس امام را بالاتر بزنيم و عكس ساير مراجع را به رديف، پايين‏تر از عكس امام و عده‏اى مخالف بودند. تا اينكه سرانجام، عكس امام به تنهايى بالاى تمام عكسها نصب شد و عكس ساير مراجع هم پايين.
7- نام اختصارى سازمان اطلاعات تركيه است.
8- نام اختصارى «سازمان اطلاعات و امنيت كشور»
9- اگر چه از نظر امام خمينى منشاء همه جنايتهاى رژيم، شخص شاه بود، ولى در آغاز نهضت براى اتمام حجت، خطاب به دستگاه‏هاى مختلف رژيم، از جمله نخست‏وزير، از آنها مى‏خواست از كرده‏هاى ضداسلامى دورى كنند.
10- پيكهاى حضرت امام در سالهاى نخستين دهه چهل را مى‏توان به دو گروه كلى تقسيم كرد. گروه نخست طلاب، روحانيان و معتمدينى كه به زيارت حضرت امام نايل شده آن‏گاه عازم سفر به ديار خود مى‏شدند كه معمولاً مقدارى از اعلاميه‏هاى آن حضرت را همراه خود مى‏بردند و در منطقه مورد نظر توزيع مى‏كردند. گروه دوم افرادى بودند كه به خصوص از سوى حضرت امام خمينى مأمور مى‏شدند تا برخى نامه‏ها و پيامهاى ايشان كه به عنوان افراد خاصى در مراكز استانها و شهرستانها نوشته شده بود به دست آنها رسانده و متقابلاً پاسخ آنها را به آن حضرت منتقل نمايند. بنابر تحقيقات انجام شده، اين قبيل نامه‏ها به حدود صد پيام مى‏رسد كه گردآورى آنها مجموعه گرانبهايى از اسناد مبارزات اسلامى اين ملت و رهبريهاى داهيانه و روشنگر امام خمينى است.
11- يكى از بزرگان، به امام گفته بود، من پاى اعلاميه را امضا نمى‏كنم، مى‏ترسم مرا بگيرند و اعدام كنند، آن وقت زن و بچه‏ام بى‏سرپرست و گرسنه مى‏مانند. امام هم گفته بودند شما اعلاميه را امضاء كنيد، اگر اتفاقى افتاد خرج زن و بچه شما را من مى‏دهم. به اين ترتيب ايشان هم اعلاميه را امضاء كردند. آقاى حاج ميرزا هاشم آملى مى‏گفت: «اعلاميه‏ها را خود امام مى‏نوشتند و ما امضا مى‏كرديم».

 

 

 

 

 

 


علی باقری، خاطرات پانزده خرداد؛ قم(دفتر اول)، ویراست دوم، تهران، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، 1388
 
تعداد بازدید: 5152



آرشیو خاطرات

نظر شما

 
نام:
ایمیل:
نظر:
تصویر امنیتی:

جدیدترین مطالب

پربازدیدها

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی 15 خرداد 1342 محفوظ است.